کارمند بازنشسته آستان قدس رضوی از دوران اسارت خود می‌گوید،

نائب‌الزیاره سرگرد عراقی در حرم امام رضا(ع) هستم

۱۳۹۸/۰۵/۲۸ - ۲۳:۴۸
بعید نیست زادگاهت خراسان باشد و لحظه‌های غربت را با یاد غریب‌ ‌الغربا(ع) نگذرانی.

فرقی ندارد برای سفر یا مهاجرت به شهر یا کشور دیگری رفته باشید، اما اگر این سفر تحمیلی بوده و با مشکلات روحی و جسمی همراه باشد غم غربت را بیشتر می‌کند. همزمان با ایام آزادسازی اسرای سرافراز به میهن، مهمان خانواده‌ علی‌اکبر محمدی یکی از کارمند بازنشسته آستان قدس رضوی شدیم تا با گپ‌وگفتی صمیمی با او و همسرش گوشه‌ای از سختی‌های این خانواده را در مدت اسارت 10 ساله این آزاده سرافراز در اردوگاه‌های بعث عراق به تصویر بکشیم.

روستای دیزادیز آقای محمدی سال 1339 در روستای دیزادیز از توابع بخش مرکزی شهرستان قوچان دیده به جهان گشود و تا پنج کلاس درس خواند، پدرش دیگر نگذاشت دنبال درس بروید. او کنار دست پدر مشغول کشاورزی شد تا راه و رسم نان حلال درآوردن را بیاموزد. این کارمند بازنشسته آستان قدس رضوی در توضیح کامل می‌گوید «6 برادر و 2 خواهر هستیم و من فرزند دوم خانواده بودم. گاو و گوسفند زیاد داشتیم و در کشاورزی به پدرم کمک می‌کردم تا اینکه در سن 18 سالگی با یکی از دخترهای فامیل ازدواج کردم و یک‌سال بعد در شهریور سال 1358 برای خدمت سربازی در پادگان مرزی خرم‌آباد به انجام وظیفه مشغول شدم».

اوایل جنگ اسیر شدم آقای محمدی اوایل جنگ در تاریخ 3 مهر 59 اسیر شد. او در این‌باره توضیح می‌دهد «هنوز جنگ شروع نشده بود و عملیاتی در کار نبود. نمی‌گذاشتند کسی نزدیک پادگان شود یا ما سربازها بیرون برویم. بین ما جاسوس هم وجود داشت. یک روز متوجه فردی در دستشویی شدیم که در حال صحبت بود و موقعیت ایران را به عراق اطلاع می‌داد. وقتی متوجه این جاسوس شدیم که دیر شده و عراق حمله را شروع کرده بود. ایران آمادگی نداشت، فقط عقب‌نشینی می‌کرد و عراق جلو می‌آمد. ما را در آنجا اسیر کردند و به بغداد بردند. داخل ماشین نشسته بودیم، مردم این شهر از چهار طرف ما را سنگباران می‌کردند و ناسزا می‌گفتند، آنجا یاد حضرت زینب(س) افتادم. 2 و 3 ساعتی در بغداد ماندیم. یک مرتبه دیدیم هواپیماهای ایرانی آمدند و بمباران می‌کردند، عراقی‌ها دیدند ناامن است ما را به سمت بصره بردند و در اتاقی جای دادند که تقریبا حدود 100 نفر بودیم. روز دوم آمدند و در اتاق را باز کردند و تعدادی که ریش داشتند از جمع ما بیرون بردند. از پنجره نگاه می‌کردیم دست و پای‌شان را بستند و شکنجه دادند. برخی از آنها را هم به کشورهای دیگر بردند».

 

شماره اسارت 1643 این آزاده سرافراز اولین لحظه‌های اسارت را در اردوگاه رمادیه یک تجربه کرده است، بعد به ترتیب اردوگاه‌های رمادیه سه، چهار، موصل، عنبر و صلاح‌الدین فرستاده شد. او در تشریح اردوگاه‌های عراق اضافه می‌کند «بدترین اردوگاه، موصل یک بود که به تونل مرگ شهرت داشت». او از شیوه ثبت‌نامش توسط صلیب ‌سرخ ادامه می‌دهد «دو ماه بعد از اسارتم، در اردوگاه رمادیه یک بودم که صلیب‌سرخ آمد، من هم ثبت‌نام شدم و شماره اسارتم 1643 بود». آب خنک را هم دریغ می‌کردند خاطرات تلخ و شیرین سوغات دوران اسارت هزاران اسیر ایرانی در چنگال بعث عراق است. آقای محمدی به یکی از نمونه های قساوت قلب دشمن اشاره می‌کند و می‌گوید «ماه رمضان آب را داخل مشک می‌ریختم و بیرون می‌گذاشتم تا کمی خنک شود. بی‌انصاف‌ها مشک را هم پاره می‌کردند و حتی نمی‌گذاشتند بچه‌ها آب خنک بخورند. آن وقت بود که به یاد مشک پاره قمر بنی هاشم(ع) می‌افتادم و به بچه‌ها می‌گفتم مشک حضرت عباس(ع) را پاره کردند».

نائب‌الزیاره سرگرد عراقی برای این آزاده خراسانی در کنار همه خاطرات بد اسارت یک خاطره خوب هم به یادگار مانده است که با شکر خدا از آن یاد می‌کند و می‌گوید «در تمامی سختی‌ها به سیدالشهدا(ع) و حضرت زینب(س) متوسل می‌شدم و وقتی دردها و رنج‌های اسارت را کنار مصائب اهل‌بیت(ع) امام حسین(ع) می‌گذاشتم کمی من را تسکین می‌داد. ولی ما خراسانی‌ها هر جا برویم در دلتنگی‌هایمان، امام رضا(ع) را یاد می‌کنیم. من در غربت همیشه می‌گفتم: امام رضا(ع)، تو غریبی، ما هم اینجا غریب هستیم، ما را یاری کن.

 

در کنار تمامی خاطرات رنج‌آور، توصیه و درخواست یک سرگرد شیعه عراقی دریچه‌ای از امید را در دلم روشن کرد. این سرگرد یک روز من را کنار کشید و گفت: پسرجان دو تا توصیه بهت می‌کنم، توجه کن. گفت: قانون اردوگاه را رعایت کن، اینجا الکی بهانه به دست عراقی‌ها نده، یک روز به کشورت برمی‌گردی. دوم اینکه به کشورت برگشتی، سلام من را به امام رضا(ع) برسان. از وقتی از اسارت برگشتم هر وقت به حرم مطهر ولی‌نعمتمان علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) برای زیارت مشرف می‌شوم به نیابت این سرگرد عراقی هم به امام مهربانی‌ها سلام می‌دهم».

 

بازگشت اولین گروه اسرا طوبی عیدی اهل قوچان است و با یک نسبت دور از سال 57 شریک زندگی این آزاده سرافراز می‌شود و برای زندگی به روستای دیزادیز می‌رود. همسر این آزاده که بازگشت اسرا به میهن را بهترین لحظه عمرش می‌داند، می‌گوید «رادیو اعلام کرد که از 26 مردادماه اسرا را آزاد می‌کنند. اول شهریور همسرم از عراق وارد ایران شده بود ولی تا ششم خبری نشد تا اینکه برادرشوهرم زنگ زد و گفت: امشب پرواز همسرت در فرودگاه مشهد می‌نشیند و او را فردا با تشریفات به قوچان می‌آورند. از دفتر تولیت فقید آستان قدس رضوی آیت الله واعظ طبسی هم آمدند اعلامیه و پرچم نصب کردند. حدود 50 پاسدار شوهرم را از مشهد به قوچان آوردند، یک شب آنجا بودند و با همان تشریفات به روستا بردند. یک شب هم روستا ماندند و مجلس گرفتند».

 

20 سال کارمند آستان قدس رضوی آقای محمدی به خاطر شکنجه‌های وارده، مفتخر به درجه جانبازی می‌شود. او با 15 درصد مجروحیت داخلی و 35 درصد اعصاب و روان، سوم شهریور سال 67 با افتخار وارد خاک وطن می‌شود. این آزاده سرافراز از بهمن سال 70 به مدت شش سال با املاک آستان قدس رضوی واحد قوچان شروع به همکاری می‌کند و سال 76 هم به همراه خانواده به مشهد می‌آید و در بخش املاک شهرستان‌ها واقع سازمان مرکزی آستان قدس رضوی استخدام شده و سرانجام پس از 20 سال خدمت در دستگاه امام هشتم(ع) اواخر سال 90 بازنشسته می‌شود.

 

تهیه و تنظیم: آزیتا ذکاء

 

برچسب ها:
پیوست ها:
منابع:
افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود