رضا صادقی در سومین سفرش به مشهد مقدس:
معجزه در معجزه است ماجرای طلبیده شدن
۱۳۹۹/۰۷/۲۶ - ۱۰:۰۰
بی‌هوا حس عبادت دارد وقتی اسم آقا می‌آید. این‌طور که از حرف‌هایش پیداست، انگار شب‌ها کنار نامش می‌نشیند و حضرت خورشید را زیارت می‌کند. همین‌طور که «پایبند» را دلی خوانده است: «بین تردید زمین و آسمون/ گم شدم بلکه منو پیدا کنی// بلکه پای ما رو که پابندتیم/ رو به آسمون هشتم واکنی»

اینجا، خروجی میهمان‌سرای حضرت رضا(ع) ایستاده‌ام تا او را از آسانسور پایین بیاورند. همه می‌گویند بیهوده نشستی، مصاحبه نمی‌کند و خسته است؛ ولی وقتی دعوتش می‌کنم به قول خودش با تمام قلبش قبول می‌کند. از روی صندلی چرخ‌دارش به هر زحمتی بود، برمی‌خیزد و کنار دری از درب‌های معرق و منبت‌کاری شده حرم مطهر روی صندلی می‌نشیند. شوق حضور در چشمانش موج می‌زند.
صدای گرم جنوبی رضا صادقی در گوشم با همین نوا طنین می‌اندازد وقتی با او هم‌کلام می‌شوم. امشب، درست شب شهادت حضرت رضا(ع)، میهمان ویژه‌برنامه تلویزیونی «تشرف» است و محمدرضا حسینیان که مجری است، به او می‌گوید: لبخند خدا. در شب شهادت امام مهربانی‌ها، میزبان و هم‌کلام مشکی‌پوش خوانندگان ایرانی هستیم و شما را به خواندن هم‌صحبتی‌مان دعوت می‌کنیم.

 

آقای صادقی، فکرش را می‌کردید در این شب میهمان ویژه امام رضا(ع) باشید؟
نه، اصلا. من در تمام عمرم دو بار سعادت حضور در مشهد مقدس را داشته‌ام. یک‌بار در سه سالگی و یک‌بار هم در سی و اندی سالگی‌ام. از سه سالگی‌ام که چیزی در خاطرم نیست اما همین چند سال پیش که به مشهد آمدم، تا نزدیکی حرم آمدم و تا پیاده شدم، فضا شلوغ شد و نتوانستم زیارت کنم و به پیشنهاد راننده در یکی از خیابان‌ها از دور آقا را زیارت کردم و تمام. تا همین دو روز گذشته هم باور نداشتم می‌توانم امشب اینجا باشم.
در میناب، زادگاهم، وقتی کوچک بودم شاهد بودم که در این ایام و مناسبت‌های دیگر، اتوبوسی جلو مسجد می‌ایستاد و مردم در آن مسجد به چاووشی‌خوانی می‌پرداختند و بر اثر دگرگونی حالشان به داخل آن اتوبوس می‌رفتند و بی‌هیچ بار و بنه‌ای راهی مشهدالرضا(ع) می‌شدند. این بار که با من تماس گرفتند هم می‌دانستم همه زحمت آمدن و رفتنم پای دوستانم است اما اگر هیچ کسی کمکم نمی‌کرد، با هر سختی، هرجور شده خودم را به اینجا می‌رساندم.

 

پس حسابی طلبیده شدید.
راستش را بخواهید آن‌قدر از عظمت و مهربانی ایشان گفته‌اند و شنیده‌ایم، نفوذشان در دل‌هایمان را زیاد جدی نگرفته‌ایم. من خیلی به امر «طلبیده شدن» اعتقاد نداشتم و امشب به محض ورود به این صحن و سرا، برایم ثابت شد که ماجرای طلبیده شدن، معجزه است در معجزه. حس خوشبختی دارم که به ‌طور ویژه اتفاقی دل‌نشین رقم خورده است، اتفاقی که برای من جزو محالات بود. نگاهی از امام مهربانی‌ها در این برهه از زندگی‌ام گرفته‌ام که به آن می‌بالم.

 

این همه سال دلتان می‌گرفت چطور زیارت می‌کردید؟
به هر حال، این تعلق قلبی ما به آقا صرفا به اینکه معتقد باشی یا نه مرتبط نیست. ایشان بزرگ‌تر سرزمین مادری ما هستند. مگر آدم می‌تواند با بزرگ‌تر خودش ارتباط نگیرد؟ من هم همین‌طور. در قلبم با ایشان همواره همراه و همدل بوده‌ام ولی خب، فکرش را هم نمی‌کردم که این همه سعادت با منِ کوچک‌ترین یار شود که بیایم اینجا، آن هم امشب. در برنامه هم خواندم. ماجرا این است: «تو کدوم حقیقتی نمی‌دونم/ حستو ندیده باور می‌کنم// لحظه‌ای تصور خیال تو/ حال عاشقا رو بهتر می‌کنه»
زمانی که داشتم برای زندگی‌ام در شهری دور از خانواده و زادگاهم جدی تصمیم می‌گرفتم، از مادرم خواستم دعایی برایم کند که ویژه باشد و ایشان من را به خدا و امام غریبمان سپردند. این شد که وقتی حس می‌کنم غربتی دارم، پشتم را عمیقا به همین دعای مادرم گرم می‌کنم.

 

و شما دعوت شدید. شما که هم‌نام ایشان هستید.
این هم‌نامی که جزو افتخارات من است. راحت بگویم به شما. با اسمم خیلی پز می‌دهم و یکی از ماجراهای دل‌نشین زندگی‌ام، اسم قشنگم است و بابت این قصه همیشه ممنون پدربزرگم هستم اما کاش بتوانم رسمی از این اسم بزرگ به همراه داشته باشم. شما از دعوت گفتید. واقعیتش حال کسی را دارم که از کما بیدار شده و به او خبر خوش عید داده باشند. شوق کودکانه‌ای در دل دارم برای این حضور.

 

قصه خواندن «پایبند» را برایمان بگویید.
در سوله نشسته بودم با دوستی و یکدفعه به دلم افتاد و به او گفتم که می‌خواهم یک کار برای آقا بخوانم و سفارش هم نمی‌گیرم. جالب است. برای خودم از آهنگش چیزهایی نوشته بودم و وقتی دوست کمانچه‌نوازم آمد و فهمید کار امام‌رضایی است، خواست بداهه‌نوازی کند و همانی که در دل دارد بنوازد. من هم قبول کردم و جالب بود که دقیقا آهنگی که در دل و ذهن من بود، همانی بود که او فی‌البداهه نواخت.


شعر زیبایش چطور؟
شعرش از روزبه بمانی است. به او هم تأکید کرده بودم که غلو نکند و خواستم که واقعی و دلی بنویسد و راهی بیابد به دل.

 

باز هم می‌خواهید کاری برای امام رضا(ع) بخوانید؟
در برنامه‌ام هست که چیزهایی بخوانم که آدم‌ها را نزدیک‌تر کند وگرنه این بزرگان نیازی به تعریف و تمجید امثال من ندارند. باید چیزی بگوییم و چیزی بسازیم که کسی که نمی‌گویم بی‌اعتقاد است، کسی که اعتقادش آن‌چنان نیست، حال خوبی بگیرد.
به شما بگویم. من سه چهار کار آیینی خوانده‌ام ولی هیچ‌کدام تحت سفارش نبوده است. فکر می‌کنم هرچه دلی‌تر باشد، دلی‌تر هم سر جایش می‌نشیند. برای همین و به این دلیل که تأثیر زیبا و والای این چند کار را در زندگی‌ام شاهدم، می‌دانم که هرچه تقدیمشان کرده‌ام به دلشان نشسته است و بابتش خدا را شاکرم.

 

پس هنر را در خدمت آیین سنتی و مذهبی مؤثر می‌دانید.
هنر ذاتا در خدمت اعتقاد است، در خدمت یک باور. وقتی باور را درست به دست هنر منتقل کنیم، کودک و جوان و پیر ناخودآگاه ربط پیدا می‌کنند. وقتی از مهربانی برای دختر شش‌ساله‌ام بگویم، قطعا برایش دل‌نشین خواهد بود. بارها خوانده‌ام و دخترانم شنیده‌اند: «دور بال کفترا رو خط بکش/ همه‌شون اسیر تقدیرت شدن// همه‌شون اومدن هوایی‌شون کنی/ آخه می‌دونن زمین‌گیرت شدن»

 

تصور کنید امشب صاحب این خانه اینجا در چهارچوب همین درب بایستند و بدرقه‌تان کنند. شما که به قول خودتان این سومین سفر عمرتان به مشهدالرضا(ع) و اولین سفر جدی‌تان به حرم مطهر است، چه حرفی با ایشان دارید؟
خلاصه بگویم، قطعا از ایشان می‌خواهم این دیدار و حرف آخرمان نباشد.

 

گفتگو از: فائزه موسوی

افزودن دیدگاه جدید:

متن ساده

HTML محدود

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید