.

نگاهی به حال و هوای دانش‌آموزان زیارت اولی؛

خاطرات زیارت در قطعه‌ای از بهشت

لحظه‌ خداحافظی که فرا می‌رسد یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و گونه‌های هم را می‌بوسند. زینب به او می‌گوید: «رفتی ما را فراموش نکنی، بگو که چقدر مشتاق زیارتش بودم...». نامه‌ای به دستش می‌دهد و التماس دعا می‌گوید و دور می‌شود.

1397/6/25 يكشنبه

رفتنش را که می‌بیند بند دلش پاره می‌شود، تنهایی بدون او چگونه می‌شود رفت زیارت. چادر مشکی‌اش را دور صورتش می‌پیچد و چشم‌هایش خیس می‌شود از گریه‌های بی‌امان. خانم مدیر ایستاده روی صندلی؛ قرآن را یک به یک دور دور سرشان می‌چرخاند و از زیر قرآن ردشان می‌کند. التماس دعایش خیلی نرم، جا خوش می‌کند توی لیست التماس دعاهای ذهنش، می‌گوید ویژه دعایشان می‌کند. از باب‌الجواد(ع) که وارد می‎شوند، چشمش به گنبد می‌افتد دلش می‌لرزد و شوق زیارت، اشک بر گونه‌هایش می‌نشاند. یاد التماس دعاها که می‌افتد حاجت همه را در ذهن مرور می‌کند و به نیابت از همه دست بر سینه می‌گذارد و آهسته زمزمه می‌کند: «السّلام عّلیک یا علی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی».