دومین شبی که پدر و مادرها دست بچهها را میگیرند، میآورند مینشانند روی فرشهای حرم، دستهایشان را مشت میکنند و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا میگویند.
۵ شب از شهادت رهبرمان گذشته اما داغی که بر دلمان نشسته لحظهای سرد نمیشود.
مناجات جمعی که شروع میشود، دلها میجوشد و چشمها میبارد.
ما گرچه داغدار بزرگ قبیلهایم
اما ز نسل خطبه شام عقیلهایم
ما چند روزی است که بغضهای سنگین گلویمان را نگه داشتهایم، چند روزی است که اشکهایمان را فریاد کردهایم و به هم یادآوری کردیم.
بچهها سرود میخوانند و زائران و مجاوران را با خود همراه میکنند.
کمی بعد پسر نوجوانی برای دشمن رجز میخواند، صدای مقتدر و شجاعانهاش در فضای حرم میپیچد و دلها را محکمتر میکند.
سخنران از ارادهها میگوید، از مردمی که همیشه و در طول تاریخ، تعیینکننده سرنوشتها بودند.
صدای باعظمت رهبر شهیدمان، در رواق و صحنهای حرم مطهر طنینانداز میشود، صدایی که میگوید: «آنها روی سلاحها و موشکهایشان حساب باز کردند، اما روی اراده ملّتها نه!»
و ما همان ملتی هستیم که رهبران این امّت، روی آن حساب باز کردهاند.
ما تجلی ارادههایی هستیم که با دلهایی محکم از ایمان و روحی تربیت شده در مکتب اهلبیت (ع) برای حقخواهی قیام کردهایم.
در میانِ صدای «حیدر حیدر» جمعیت، چشمم به دختر بچهای میافتد که با لباس و کیف مدرسه آمده، کنار مادرش ایستاده و عکسی را بالا گرفته است.
نزدیکش میروم؛
زینب، مادر ۲۸ سالهای است که همراه ۳ فرزند آمده، میگوید از وقتی این خبر را شنیدیم حال همهمان بد است، میگوید ۵ روز است که آرام و قرار نداریم و از شدت غم از خانه بیرون نرفتیم؛ ولی امشب با خودم گفتم دیگر نباید در خانه بنشینیم، لباسهای مدرسه دخترم را تنش کردم و به اینجا آوردمش تا دشمنان ببینند ما از هیچی نمیترسیم!
سارا دختر زینب خانم که عکس رهبر شهید را در دست گرفته، میگوید: این عکس را خودم از گوشی مادرم پیدا کردم، رفتیم چاپ کردیم تا دستم بگیرم.
از او میخواهم یک جمله به دختربچههای شهیدِ شهر میناب بگوید و جواب میدهد: شما خیلی مهربونید بچهها، وقتی عکسهاتون رو با لباس سبز مدرسهتون دیدم مثل فرشتهها بودین.
اشکهای مادرش بیامان میریزد و دخترش را محکم در آغوش میگیرد.
معصومه، خانم ۵۰ سالهی اصفهانی است که نزدیک ۸ سال است تمام ماه رمضان را به مشهد میآید و روز و شبش را در حرم و کنار علیابن موسیالرضا(ع) سپری میکند.
میپرسم حالا که جنگ شده چرا برنگشتید شهر خودتان که کنار بچههایتان باشید؟ همانطور که هنوز دستش را مشت کرده با لهجهٔ شیرین خودش جواب میدهد: «کجای دنیا برم که از اینجا بهتر باشه مادر؟ به بچههامم گفتم، حتی اگر بالای سرم موشک بریزن دلم می خواد توی حرم امام رضا (ع) باشم.» بعد با حسرت ادامه میدهد: «اولینبار است توی زندگیم که اینقدر حسرت بیسوادیام را میخورم، آرزو داشتم مثل این خانمها که قرآن میخوانند بنشینم و سوره فتح و دعاهایی که رهبر گفته بودند را صبح تا شب بخوانم.» بعد بهعکس رهبر اشاره میکند و با لهجهٔ اصفهانی میگوید: «الهی بمیرم برای مظلومیت و پاکی این آقا».
مهدیه ۱۵ساله کنارم نشسته و بهسختی چادر را روی سرش مرتب میکند، وقتی متوجه میشود در آستان قدس کار میکنم، با چشمهایی خیس و امیدوار میگوید؛ تو رو خدا میشه حرف منم بنویسین؟ با تأییدم شروع میکند به صحبت:
«بنویسین منِ جوانِ ۱۵ساله بیشتر از همیشه احساس قویبودن میکنم، بنویسین ترامپ و نتانیاهو با وحشیگریهاشون به من و همنسلیهای من حق و باطل را نشون دادن، دیگه قرار نیست ما برای تشخیص حق و باطل خیلی تلاش کنیم، بنویسین دعا میکنیم با چشمهای خودمون نابودی همه تون رو ببینیم، هم دعا میکنیم و هم با همه وجود برای نابودی تون تلاش میکنیم.»
به چشمهایش نگاه میکنم، به صدای پر صلابت و ایمانش، به این جوش و خروشی که در میانِ این امت راه افتاده؛ نفسی عمیق از روی اطمینان میکشم و در دلم میگویم: «ما رأیتُ اِلّا جَمیلا.»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز