در حرم، همهچیز به چشمِ صاحبش میآید؛ خدمتهایی که بیوقفه جریان زیارت را استمرار میبخشند و زائرانی که با امید، اندوه، شکر و حاجتهای ناگفته، به این آستان پناه آوردهاند. آنچه خادم و زائر را به هم پیوند میدهد، نه فاصلهی میان آنها، بلکه نسبت هر دو با صاحب این آستان است. «ثامنالحجج» روایتی است از همین نسبت؛ جایی که زیارت و خدمت، دو چهره از یک حقیقتاند. این عکسها از پیوندی سخن میگویند که گاه در قطرهای اشک، گاه در دستی که کفشی را مرتب میکند، گاه در لبخندی کوتاه و گاه در سکوتی میان ازدحام آشکار میشود. شاید در پایان این روایت، دیگر نتوان مرزی میان زائر و خادم ترسیم کرد؛ زیرا هر دو، به شیوهای متفاوت، در خدمت یک خورشید ایستادهاند.