به گزارش آستان نیوز، با یکدستش گوشی موبایل را گرفته و با دست دیگر پسر 6 ، هفتسالهاش را در آغوش میفشارد.از نگاههایی که اینسو و آنسو میچرخد، میفهمم دنبال کسی میگردد که از آنها عکس بگیرد،جلو میروم، لبخندی میزنم و داوطلب میشوم که این لحظه را، برایش ثبت کنم.
کادر را میچینم. حالا گنبد آقا، مثل کوهی از نور پشت سرشان ایستاده. صدای نقارهها در صحن میپیچد و همزمان صدای مؤذن، نوای دعا را با "امینالله" درمیآمیزد. عطر صلوات و گلهای تازه سقاخانه در هوا میپیچد؛ بوی یک چهارشنبه امام رضایی بوی اجابت.
یک، دو، سه را که میگویم، لبخند آرامی میزند. چشمهایش برق میزند؛ برقی که انگار سالها در انتظارش بوده. عکس را میگیرم و دلم میخواهد زمان بایستد، درست در همین لحظه، در همین لبخند. موبایل را پس میدهم، تشکر میکند و همان دم دستم را میگیرد. نگاهی پر از التماس دارد؛ نگاهی که هزار واژه نمیتواند وصفش کند. آرام میگوید:
برام دعا کن... بابام، سیزده ساله باهام قهره. 13ساله نه من رفتم خونهش، نه اون اومده خونهم...
از آقا خواسته بودم فقط یه بار دعوتم کنه تا بیام و بخوام دل بابام باهام صاف بشه. سهروزه اینجام.هنوز باورم نمیشه که اومدم.
صدایش میلرزد، اما چشمانش لبریز از اطمینان است. چهارشنبه است؛ روزی که دلها در حرم امام رئوف زودتر به اجابت میرسند. رو به گنبد میایستم. کبوترها لب ایوان نشستهاند.
برایش دعا میکنم... برای چروکهای صورتش، برای بغضی که میان دعاها پنهان کرده، برای دختری که پس از 13 سال، مهمان آقا شده است.
کبوتری پر میزند، دلم میلرزد. یاد سیزده سال نیامدنش میافتم... و سیزده رجبی که تازه گذشته.
حس میکنم اجابت از پیش بر دلش نشسته؛ درست در همین چهارشنبه امام رضایی.
خم میشوم و به آقا سلام میدهم...
از طرف او، از طرف همه دخترها،
به نیت همه باباها...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز