کد خبر : ۷۰۳۴۱۰
۱۳:۱۹

۱۴۰۴/۱۰/۱۸

پرنده‌ای که راهش را به حرم پیدا کرد

پرنده‌ای که راهش را به حرم پیدا کرد
مثل‌اینکه چیزی لای لباسش قایم کرده باشد، بااحتیاط به اطرافش نگاه می‌کند و به‌طرف باب‌الرضا (ع)، می‌آید.

پسربچهٔ ده _ یازده‌ساله‌ای است.
با کاپشن مشکی قرمز و موهای کوتاه که معلوم است به‌خاطر مدرسه تا ته کوتاهشان کرده.
 اضطراب توی صورتش توجهم را جلب می‌کند. 
نزدیک گیت‌های ورودی حرم ایستاده‌ام و با چوب‌پر سبزی که توی دست دارم، زائرین را به‌طرف داخل حرم راهنمایی‌ می‌کنم؛ یک‌ نگاهم اما به اوست. 
به‌طرف پشت سر برمی‌گردد و به زنی که کنار نرده‌ها نشسته نگاه می‌کند و چشم‌های سرشار از اضطراب و امیدواری‌اش را روی‌هم فشار می‌دهد و باز سرش را برمی‌گرداند و به‌آرامی، به راهش ادامه می‌دهد.
زیر کاپشنش کمی پف‌کرده. تا نزدیک می‌شود ناگهان یک موسی کو تقی (یاکریم) از زیر لباسش می‌افتد روی زمین و بال، بال می‌زند. 
سریع و با دلهره پرنده را بر‌می‌دارد و با چشمانی گریان، به‌طرف مادرش می‌دود.
از دور نگاهش می‌کنم که با گریه یا کریم را بغل گرفته و به مادرش جمله‌ای کوتاه می‌گوید و با پشت‌دست اشکش را پاک می‌کند. 
مادر سرش را می‌بوسد و با لبخند جوابی می‌دهد. 
می‌روم نزدیک‌شان، پسربچه تا مرا می‌بیند دوباره دلهره می‌گیرد و با لبخند و سلامم دلهره‌اش را کم‌‌ می‌کنم. 
کنارشان می‌نشینم تا داستان این موسی کوتقی را بدانم. 
هوا کمی سرد است. اشک‌های گرم پسربچه هنوز‌ هم قصد تمام‌شدن ندارند. 
مادرش می‌گوید: مهدیار یک هفته پیش این موسی کو تقی رو توی کوچه پیدا کرده، بالش شکسته بود و آوردش توی خونه. بهش آب و غذا داد و مراقبش بود ولی سه روزه که بالش افتاده، بیچاره زنده‌اس ولی نمیتونه پرواز کنه. همش توی یک جعبه کوچیک‌ نشسته و درد می‌کشه. 
تا اینکه مهدیار توی تلویزیون فیلم حرم آقا رو دید. سه‌روزه که التماس می‌کنه این پرنده رو بیاریم حرم امام رضا (ع) که با کبوترهای حرم زندگی کنه.
 بهش گفتم پسرم نمیشه که هرکسی هر پرنده‌ای پیدا کرد بیاره اینجا، کبوترهای حرم فرق می‌کنن، خادم‌ها اجازه نمیدن ببری داخل. 
مهدیار دوباره با پشت‌دست، اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: من فقط می‌خواستم تنها نباشه، می‌خواستم تنهایی توی اون جعبه نمیره، می‌خواستم تو خونه‌ی امام رضا(ع) با شه. ولی لو رفتم... و باز هق‌هق گریه‌اش بلند می‌شود.
دستش را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. می‌برمش‌ تا باب‌الرضا(ع)، دستش را در دست آقای خادمی که آنجا ایستاده می‌گذارم و داستان را برایش می‌گویم. گریه‌های مهدیار حالا تمام شده و صورتش رنگ تازه‌ای پیدا کرده.
 دوباره سرش را برمی‌گرداند و با چشمانی لبریز از اطمینان و شوق به مادرش نگاه می‌کند. چند ثانیه بعد، دست در دست خادم می‌روند تا پرندهٔ بدون بالش را در خانهٔ علی ابن موسی‌الرضا (ع)، ساکن کنند.

مهلا دانشمند


گزارش خطا

ارسال نظرات
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها