نسیم ملایمی میوزد و روح و جانمان را جلا میدهد؛ همان جانِ خسته از هیاهو و همان روح زنگار گرفته از همهمه روزمره گی.
وارد حرم میشویم؛ کمی از اذان مغرب گذشته و هنوز روزهمان را باز نکردهایم؛ چشممان به امتداد صحن پیامبر اعظم (ص) میافتد، به چایخانه حضرت.
صفی طولانی از مردم ایستادهاند و جمعیت زیادی روی فرشهای قرمز و آبی نشستهاند و افطار میکنند.
قدمهایمان را تندتر میکنیم، این خاصیتآدمهاست که پی رزق میدوند؛ دختر سه سالهام، میگوید: «مامان امام رضا (ع) خوراکی میده»، میخندیم و میرویم تا رزقمان را از دست امام رضا (ع)، بگیریم.
کمی بعد، روی فرش کوچکی کنار خانوادههای دیگر نشستهایم و با نون و پنیر و سبزی، افطار میکنیم.
خانمی که کنارمان نشسته به همسرش میگوید: «خوشبه حال مشهدیها. به خدا که خودشون نمیدونند، چه نعمتی دارند.»
در دلم چیزی تکان میخورد، مثل موجی پر قدرت که به ساحل میرسد، ضربه میزند و آرام به عقب بر میگردد، حسی درونم شعله میکشد و فروکش میکند.
پیرمردی آرام و تنها، گوشهای از صحن نشسته و برای خودش لقمه میگیرد، جوانیاش را تصور میکنم.
فقط خدا میداند که او چه خاطرههایی با خانوادهاش را در این خانه رقم زده، فقط خدا میداند و صاحبِ این خانه.
روبه روی مان، دختر بچهای از روی پای پدرش بلند میشود، بابا دستش را میگیرد و میگوید: «بهت میگم این قدر نرو این ور اون ور، گم میشی!» دختر دستش را رها میکند و میدود؛ «بابا قول میدم اگه گم شدم، دوباره پیدا شم»
لبخندی روی لبم، مینشیند. حس بچهای را دارم که دوباره پیدا شده، حس آن نوجوان سرکِشی که دلش هوای خانهی پدری کرده.
کمی آن طرف تر، زوج جوانی کنار هم نشستهاند و با خوشحالی، افطار میکنند و با رزق امامشان، عکس سلفی میگیرند.
به اطرافم نگاه میکنم؛ به خانوادهها، به تمام خادمانی که دمِ افطار و با دهان روزه مشغول خدمتاند و تمام آدمهایی که حالا پای سفرهی مولایشان نشستهاند.
آدمهایی که نه کارت دعوت دارند برای افطاری ویژه، نه در صف نمازگزاران بودهاند، نه هیچ ویژگی خاص دیگری. آدمهایی که در صفهای طولانی ایستادند، دیر رسیدند، عجله داشتند، نمازشان به جماعت نبود، بچههایشان را بغل گرفته بودند، موقع آوردن لیوانها، چای از دستشان ریخته روی زمین، آدمهایی که از محل کارشان آمدهاند، خستهاند، تنها و یا شاید هم، دل شکستهاند...
حالا که اینجا نشستهاند نه همه چشمها برق میزند از خوشحالی و نه همه بوی بهشت را احساس میکنند؛ اما آرامشی به جان تکتکشان نشسته، آرامشی که در هیچ کجای این شهر و هیچ کجای این دنیا، جز حرم، این خانواده پیدا نمیشود.
اینجا، در گوشه گوشهی خانهی امام رضا (ع)، مردمی را میبینیم که با همه آنچیزی که هستند، و با همه حال خوب و بدشان، خودشان را کشاندهاند تا حرم مولا، روی فرش حرم امام رضایشان نشستهاند و دل خستهشان را آوردهاند تا پای چایخانه حضرت، چایخانهای که بالای آن با خط خوش نوشته است:
رسیدم تا حرم گویی کسی میگفت در گوشم
بیاای خسته از دنیا که من باز است آغوشم
سلیمانا بیا بردار بار از شانهی موری
مرا باری است از غمها که سنگین است بردوشم.
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز