پلک زدن برایم گران تمام میشود؛ میترسم در همان یک ثانیه، قابی از دست برود که میتوانست مرهم دل لرزان مادری در آن سوی مرزها باشد. امروز چندم است؟ تقویم دیجیتال روی میز با بیرحمی تمام اعداد را جابهجا میکند: اسفندماه ۱۴۰۴ به نفسنفس افتاده و رمضان، ماه میهمانی خدا، با بوی باروت و طعم ایثار گره خورده است.
ساعتهاست که بوی چای خانگی و صدای خنده بچهها برایم شبیه یک رویای دور شده است. روزهاست که رد پایم بر فرشهای خانه نیفتاده، اما اینجا، در قلب تپنده ایران، در این اتاقک فرمان که در عمق صحنهای مطهر بنا شده، زمان جور دیگری معنا میشود. اینجا زمان با تپش قلب زائرانی تنظیم میشود که زیر سایه سنگین تهدید و جنگ بیقلبهای جهان، پناهی جز این ایوانهای طلا سراغ ندارند.
من اینجا نشستهام، پشت کنسرول سوئیچر، میان انبوهی از فیدرها و دکمههایی که هر کدام دریچهای به یک گوشه از این حریم قدسی است. اما فریب این ظاهر فناورانه را نخورید؛ من خودم را یک کارگردان تلویزیونی نمیبینم. من یک خادمم؛ خادمی که به جای پر طاووس، لنز دوربین را بر سنگفرش حرم میکشد تا غبار دلتنگی را از چشمهای ملتی پاک کند؛ همانها که این روزها زیر سایه نبردی تحمیلی، استقامت میکنند. من سرباز وطنم اما در جبههای که سلاحش نوار سیگنال و مهماتش نور است.
وقتی دستم را روی شاسیهای دستگاه حرکت میدهم و میان دوربین صحن آزادی و گوهرشاد جابهجا میشوم، حس میکنم انگشتم روی ماشه است. بیرون از این دیوارهای ضخیم سنگی، برادرانم در یگانهای پدافندی، پشت لانچرهای موشک ایستادهاند و با چشمانی بیخواب، آسمان ایران را میکاوند تا پرندهای شوم حریم این خاک پاک را نیالاید. من و آنها، همسنگریم. آنها سد آهنین در برابر موشکها میسازند و من سد ایمانی در برابر ناامیدیها. نبرد ما، نبرد رمضان است؛ نبردی که در آن دشمن میخواهد با هراس، سفرههای افطارمان را تلخ کند اما من با فرستادن تصویر پنجههای گرهخورده به ضریح روی آنتن، نقشه آنها را ذوب میکنم.
هر بار که فکر میکنم لرزش خفیف ناشی از انفجارهایی که فکرم را میخراشند حس میکنم، دستانم روی کنترلر دوربین صحن انقلاب محکمتر میشود. من هم یک پدافندم؛ پدافند رسانهای. اگر او پشت رادار ایستاده تا نقطه را ببیند، من پشت مانیتور ایستادهام تا چیزی جدید را صید کنم؛ معنا را.
وقتی نمای گنبد طلا را در آن لحظه قطعی که خورشید اسفندماه از پشتِ گلدستهها طلوع میکند، به خانههای مردم میفرستم، انگار یک سایت موشکی امید را فعال کردهام. من میدانم آن پیرزنی که در پناهگاه خانهاش در مرز، چشم به این قاب دوخته، با دیدن پرچم سبز خورشید خراسان، دلش قرص میشود. او میداند که تا این گنبد پابرجاست، تا این نغمه نقارهخانه بلند است، ایران ایستاده است.
همذاتپنداریام با خادمانِ امنیت، این روزها به اوج رسیده است. ما هر دو از یک یکپارچگی دفاع میکنیم؛ آنها از خاک و من از خاطره و باور. وقتی در مانیتور شماره چهار، تصویر لرزان پیرمردی را میبینم که با عصا به سوی سقاخانه میرود، بغض گلویم را میگیرد. او نمیداند که من، اینجا در این اتاقک تاریک، چقدر نگران قدمهای او هستم و من وظیفه دارم این آرامش شکننده را حراست کنم. وظیفه دارم به دشمن بفهمانم که در این رمضان نبردگونه، ما نه تنها روزه میگیریم و میجنگیم، بلکه زیباتر از همیشه زندگی میکنیم.
لحظه تحویل سالِ ۱۴۰۵ نزدیک است؛ عقربهها به ساعت ۱۸:۱۶ و ۳۰ ثانیه نزدیک میشوند. آخرین ثانیههای اسفندماه سخت ما. دلم میخواست اکنون کنار سفره افطار خانه میبودم اما سنگر من اینجاست. من باید شاهد لحظهای باشم که سال نو، زیر باران رحمت رضوی آغاز میشود.
دوباره صدای فرمان پخش در گوشی بیسیم میپیچد: «سه، دو، یک... تصویرِ گنبد، تمامصفحه، تقدیم به ملت سربلند ایران.»
اشک در چشمم حلقه میزند. دستم را به نشانه احترام روی سینه میگذارم و زیرِ لب میگویم: «السلام علیک یا علیبنموسیالرضا». من اینجا ماندهام، در جبهه تصویر، تا به همه بگویم ما شکستناپذیریم. بهار ما از خاکریزها نمیگذرد، بهار ما از نگاه رئوف او آغاز میشود. من یک سربازم، با لباسِ کارگردانی و قلبی که در هر ثانیه، هزار بار دور این ضریح طواف میکند و تا آخرین سیگنال، پاسدار لبخند معنوی این سرزمین خواهم بود.
عرفان غریبی
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز