کد خبر : ۷۰۷۰۱۳
۱۵:۵۰

۱۴۰۵/۰۲/۰۴

روایتی از کوچه‌های عطرآگین محمدشهر به شمیم رضوی

روایتی از کوچه‌های عطرآگین محمدشهر به شمیم رضوی
همه مردم آمده بودند، نه فقط برای زیارت پرچم سبز رضوی، برای تجدید عهد در جایی که زمین و آسمان به هم نزدیک‌تر بودند.

به گزارش آستان نیوز از البرز؛ این فقط یک گزارش نیست، روایت دل‌هایی است که برای لحظاتی به حرم رسیدند، اشک ریختند و با اینکه کیلومترها فاصله داشتند، ضریح را در آغوش گرفتند.

صبح هنوز به‌طور کامل بیدار نشده بود که خادمین حرم امام رضا (ع) با پرچمی از جنس نور و دلدادگی قدم به محمدشهر گذاشتند. نوزدهمین کاروان «زیر سایه خورشید» از دفتر امام جمعه محمدشهر کارش را آغاز کرد، اما حقیقت این است که این حرکت از دل‌هایی آغاز شد که سال‌ها در حسرت زیارت می‌تپیدند. گفتگو‌ها با امام جمعه در میانه صلوات و ذکر ادامه داشت اما قلب‌های منتظر در جایی دیگر به شوق زیارت می‌تپید.

وارد بیمارستان امام حسین علیه‌السلام شدیم. آن‌جا اتفاقی فراتر از یک عیادت ساده رخ داد. پرچم که وارد شد، انگار خود حرم آمده باشد! دست‌هایی لرزان بالا رفت، چشمانی خیس شد و لب‌هایی زیر لب زمزمه کردند: السلام علیک یا علی‌بن موسی‌الرضا...

بیمارانی که شاید درد جسم‌امانشان را بریده بود، در آن لحظه، آرامشی عجیب را تجربه کردند، انگار شفایی از جنس نور در راهرو‌های بیمارستان جاری شد.

رسیدیم به‌ایستگاه آتش‌نشانی محمدشهر، آتش این‌بار نه با شعله‌های داغ که با حرارت عشق روشن شد و آتش‌نشان‌ها با همان دستانی که جان‌ها را نجات می‌دهند، پرچم سبز معطر را در آغوش گرفتند. ذکر مصیبت که شروع شد، سکوتی سنگین فضا را فرا گرفت. اشک‌ها بی‌اجازه جاری شدند و دل‌ها به سمت صحن و سرای امام مهربانی‌ها پر کشیدند.

سپس در خانه یک جانباز، روایت دیگری جریان یافت؛ روایت‌ایستادگی و استقامت.

دیدار خادمین، مرهمی شد بر زخم‌هایی که شاید سال‌ها با صاحب درد خو گرفته بودند. اینجا، احترام فقط یک کلمه نبود، حسی بود عمیق، یک بغض فروخورده و یک «خسته نباشی» از جنس دل.

مردم ولدآباد، محله ۲۲ بهمن هم از ساعت‌ها قبل با اشک منتظر‌ایستاده بودند. نه برای یک مراسم، برای یک دیدار.

وقتی خادمین رسیدند، اشک‌ها جاری شد، لبخند‌ها شکفت، دل‌ها یکی‌یکی به پرچم گره خورد و همه یک سخن داشتند: سلام ما را به امام رضا برسانید...

آمدیم مسجد حضرت علی‌بن‌الحسین(ع)، جایی که حالا تکه‌ای از حرم در دل شهر شده بود. سخنرانی، روضه، اشک و دل‌هایی که دیگر در محمدشهر نبودند و پر کشیده بودند تا کنار شبکه‌های پنجره‌ی فولاد ثامن الحجج علیه السلام.   

شنیده بودم که شهدا همیشه زنده و حاضرند و امروز در خانه‌ی شهدا، حال و هوا فرق داشت. عکس‌ها حرف میزدند و قاب‌ها نفس می‌کشیدند، خادمین کنار خانواده شهید بسیجی غلامرضا سوری نشستند و دوباره یادمان آمد که امنیت، آرامش و همین نفس کشیدن‌ها، مدیون چه کسانی است.

در پایان سفر پنجشنبه رسیدیم به گلزار شهدای چهارصد دستگاه. اینجا پرچم‌ایستاده بود و مردم با دل‌های مالامال از عشق دورش می‌چرخیدند. همه آمده بودند، نه فقط برای زیارت، برای تجدید عهد در جایی که زمین و آسمان به هم نزدیک‌تر بودند.

سفر به انتهای خود رسید در زیباترین قاب. مقابل چشمان من و دوربین، نوزادی کوچک در آغوش خادم امام الرئوف آرام گرفته است و او در گوشش اذان می‌گوید: الله‌اکبر!

نفس‌های این کودک، با نام امام مهربانی‌ها گره خورد و چه لحظه‌ای زیباتر از این خواهد بود...

گزارش از ابراهیم نوروزی فر

انتهای پیام/

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها