کد خبر : ۷۱۰۰۱۰
۲۱:۰۵

۱۴۰۵/۰۳/۲۹
روایتی از عزاداران روستای کندر شهرستان البرز در شب چهارم محرم؛

تابلویی از اشک و ارادت؛ شب‌زنده‌داری در پناه گنبد طلایی

تابلویی از اشک و ارادت؛ شب‌زنده‌داری در پناه گنبد طلایی
«اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار...» این کلمات، گویی کلید ورود به شب چهارم محرم در صحن قدس حرم امام رضا (ع) بود. شب بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵، هوای مشهد بوی غم و اشتیاق می‌داد. در این شب، صحن قدس میزبان مردم روستای «کندر» از توابع شهرستان البرز بود؛ مردمی که با فرهنگ سنتی و عزای بی‌پایانشان، صحن قدس را به تکه‌ای از روستای خود تبدیل کرده بودند.

شروع شب با صدای محتشم‌خوانی بود؛ نوحه‌هایی که، چون موجی از اندوه، فضای صحن را پر می‌کرد و هر کسی را به دنیای دیگری می‌برد. در اوج این شور، پیرمردی با چهره‌ای مهربان و لهجه‌ای شیرین بر سکو رفت و اذان گفت. این اذان، تنها فراخوان نماز نبود، بلکه علامتی بود برای حرکت «نخل سید الشهدا». با شروع حرکت نخل، موجی از عزاداران در پی آن به راه افتادند؛ تلاوت قرآن با صدای سینه-زنی‌های مداوم در هم می‌آمیخت و صحن قدس را در حصاری از ارادت به گردش درآورد.

اما در میان این جمعیت، چهره‌هایی بودند که هر کدام قصه‌ای از یک فقدان عمیق را با خود داشتند.

غمی که هیبت مردانه اش را لرزاند

مردی با قامتی بلند و شانه‌هایی ستبر، عکسی در دست داشت. «رجب‌علی آژیر»، قاری برتر کرج، در حالی که از صمیمیت خادمان حرم می‌گفت، ناگهان وقتی کلمه «تازه داماد» در توصیف دوست شهیدش جاری شد، هیبت مردانه‌اش در برابر غم شکست. لرزش شانه‌هایش و گریه‌های بلندش، گواهی بر دردی بود که هیچ قد و قامتی نمی‌توانست پنهانش کند.

شهیدی که در پناه امام رضا آرام گرفت

کمی آن طرف‌تر، عکسی از یک زوج جوان، لبخندی آرام و اطمینان‌بخش را به رخ می‌کشاند؛ روایت «دکتر محمد رضا کیا»، دانشمند هوا و فضای شهید، که دشمن در ساعت چهار صبح و در جریان جنگ دوازده روزه، او را از خانواده‌اش ربود. عکس شهید، در تمام مسیر سفر، همسفر خانواده‌اش بود تا در پناه امام رضا (ع) به آرامش برسند.

در گوشه‌ای از صحن، «فاطمه مقیسه» با پرچمی قرمز نشسته بود. دستانش از غم «رهبر شهید» می‌لرزید، اما پرچم را محکم در دست داشت. او آمده بود تا در میانه‌ی این همه غم، ذره‌ای تسکین یابد و با انگشت اشاره‌ای که رو به آسمان بود، وفاداری‌اش را به رهبری که هر چه بگوید همان است، فریاد بزند.

این تابلوی انسانی، با معصومیت کودکان کامل می‌شد. «فاطمه بحرانی» ۱۱ ساله از کرمان، که هر شب تا دیروقت سینه می‌زد تا عزایش را هدیه به روح رهبر شهیدش کند، و «هدی» ۵ ساله با لباس «یا رقیه» که با چشمانی کنجکاو، تمام مسیر قطار را به امید دیدن گنبد طلایی سپری کرده بود تا به امامش سلام کند.

در میان این همه روایت، «راسخ» از تهران بود؛ مردی که بغض گلویش را می‌فشرد، اما هیبتش اجازه نمی‌داد اشک‌ها سرازیر شوند. او در کنار پیرزنی بود که شهرش زیر بمب و موشک بود و حالا با گریه، شکرگزاری می‌کرد که دوباره دعوت شده تا در محرم کنار امامش باشد.

در نهایت، روایت تکان‌دهنده پسری نوجوانی بود که نه بلیط داشت و نه جایی در هیئت، اما با تکیه بر ایمانش و جمله‌ی «مهمان امام رضا، سینه‌زن امام حسین است»، تمام مسیر را به دست تقدیر سپرد تا در این شب‌های محرم، در حرم حضور یابد.

وقتی مراسم به پایان رسید و مداحان یاد درگذشتگانشان کردند، صحن قدس تنها یک مکان نبود؛ بلکه میعادگاهی بود که در آن، از روستا‌های البرز تا دشت‌های کرمان و خیابان‌های تهران، همه با یک زبان گریه می‌کردند و با یک امید، به گنبد طلایی چشم می‌دوختند.



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها