کد خبر : ۷۱۰۰۸۶
۱۲:۵۱

۱۴۰۵/۰۳/۳۱

«قاسم‌های ایران» در صحنِ عشق؛ طنین «احلی من العسل» در رواق امام خمینی (ره)

حسینیه حرم
مشهد مقدس امروز، خورشیدِ ۳۱ خردادماه، متفاوت بر رواق امام خمینی (ره) تابید. انگار آسمان هم برای تماشایِ دوباره رشادت، آفتاب خود را بر صحن پیامبر اعظم پهن کرده بود تا مسیری را روشن کند که امروز به کربلا ختم می‌شد.

به گزارش آستان نیوز، رواق، پر بود از نوجوانانی که گویی از دلِ تاریخ بیرون‌آمده بودند؛ نسلِ چهارم و پنجمِ انقلاب که امروز آمدند تا ثابت کنند «احلی من العسل» تنها یک شعار نیست، یک انتخاب است.

صحنه، صحنه‌یِ «جان‌فدایی» بود. در میان جمعیت، مادری را دیدم که با چشمانی نگران، در میانِ دریایِ نوجوانانِ هیئتی و دانش‌آموزان با سربند‌های «یا حسین» و پرچم‌های ایران، به دنبال پسرش می‌گشت. همان‌جا، در هیاهوی جمعیت، پسرک که گویی قامتِ نوجوانی‌اش از همیشه بلندتر به نظر می‌رسید، با صدایی که از اراده‌اش لبریز بود، مادر را آرام کرد: «مادر، من آمدم در مراسم حضرت قاسم؛ می‌خواهم جان‌فدا باشم، من مرد شده‌ام.»

مادر، میانِ ترسِ زنانه و غرورِ مادرانه، زیر لب «لاحول و لا قوة الا بالله» زمزمه کرد و با گوشه‌ی چادر، اشکی را که به نشانه‌یِ بلوغِ فرزندش از گونه‌اش چکید، پاک کرد. «و ان یکاد» خواند و بندِ دلش را به دستانِ حضرتِ قاسم (ع) سپرد.

مراسم که آغاز شد، بغض‌ها ترکید. وقتی پرده‌یِ آبی‌رنگ با شعارِ «لا یُبایعُ مِثلُ یزید» به اهتزاز درآمد، گویی تاریخ در رواقِ حرم زنده شد. تصویرِ قاب گرفته‌ی «رهبرِ شهید» در میان جمعیت، دل‌ها را به آتش کشید؛ اما این بار، نه از سرِ ناامیدی که از سرِ غیرت.

مداح شروع کرد: «در خیمه‌گه حسینیم، خون‌خواه جان فداییم...» و صد‌ها دستِ کوچک، هم‌زمان رو به آسمان بلند شد. صحنه‌ای بود که هر بیننده‌ای را به گریه وامی‌داشت؛ نوجوانانی که با صدایی استوار، فریادِ «لثاراتِ دمِ ماست» سر دادند و پرچم‌های ایران را در کنار پرچم‌های سرخِ «یالثارات» چنان تکان دادند که گویی لرزه بر تنِ دشمن می‌انداخت.

وقتی گروه سرود «علی العهدی لبیک یا مهدی» را همخوانی می‌کردند، پسرکی را دیدم که در میانِ جمعیت، دستش را بالا گرفته بود؛ بر کفِ دستش با خطی لرزان، اما مصمم نوشته بود: «قاسمِ ایران، جان‌فدایِ رهبر» این همان لحظه‌یِ غرور بود؛ همان‌جایی که انسان در می‌یابد این خاک، هیچ‌گاه از مردانِ کوچکِ میدان، خالی نخواهد شد.

نمایشگرهایِ مراسم، روضه‌یِ مصور بود. پیکرِ بی‌جانِ یادگارِ برادر در آغوشِ عمو... و این سو، نوجوانانی که عکس‌هایِ شهدایِ مدرسه میناب را بر سینه داشتند. پیوندِ میانِ کربلا و ایران، در چشمانِ پُر اشکِ این نوجوانان، چنان پیوندی ناگسستنی بود که گویی سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسند.

مراسم که به پایان رسید، جمعیت به سمتِ درهایِ خروجی سرازیر شد. مادرِ «قاسمِ ایران» را دیدم که باز هم میانِ جمعیت چشم می‌چرخاند. قاسم از دور مادر را دید؛ همان‌جا بود که مادر فهمید پسرش دیگر آن کودکِ دیروز نیست؛ او مردی است که برای آرمان‌هایش قد کشیده است. قاسم دوان‌دوان خود را به مادر رساند؛ بوسه‌ای بر دستانِ مادر زد و در آغوشش کشید.

من ماندم و رواقی که حالا خلوت شده بود، اما طنینِ ذکر «یا حسین» نوجوانان هنوز در دیوارهایش می‌پیچید. به صحنِ حرم نگاه کردم؛ به پرچم‌هایی که در باد می‌رقصیدند و به نوجوانانی که فهمیده بودند «شهادت» پایان نیست، آغازِ یک رسالت است. ایران، با داشتنِ چنین قاسم‌هایی، هیچ‌گاه تنها نخواهد ماند.

اشک، چاشنیِ این غرور بود؛ غروری که می‌گفت: «تا حسین (ع) هست، این نسل، تا پایِ جان، حسینی می‌ماند.»

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها