حالا هم خیالی نیست، فرض میکنم مهمان شب عاشورای حسینیهام. همان شب عاشورای تاریخی که بعد از چند شب به یکباره پرده را کنار زدید و وارد جلسه شدید. چه صلابتی! چه شجاعتی!
هیچکس نمیدانست قراراست آن شب شما نزول اجلال کنید آقاجان. فرض میکنم من هم آن شب لابهلای آن همه عزادار، درست گوشه سمت چپ ردیف سوم بانوان، نشستهام.
همیشه با خودم فکر میکردم اگر روزی، جایی شما را ببینم یقینا به پهنای صورت اشک میریزم؛ اما آن شب، منِ فرضی، گوشه سمت چپ ردیف سوم، فقط بهت بودم و تحیر ... کسی انگار در گوشم نجوای الحمد زمزمه میکرد. بیا زهرا خانم، ببین چه شانسی داشتی! حالا درست شب عاشورای امام حسین (ع)، بیت رهبر، حسینیه امام خمینی (ره)، گوشه سمت چپ ردیف سوم، مهمان شدهای و این تصویر زیبای شیرین معطر، روبه روی چشمان تو، ترسیم شده.
حالا که فکر میکنم، چقدر خیال این دیدار هم به دل مینشیند!
این شبها شما نیستی آقاجان، جایتان حسابی خالی است. مهدی آقای رسولی چه وصف حال میخواند که «رو صندلی گوشه روضه/ عکس و عبا و چفیهتو، باور ندارم»
چه کسی گفته تصاویر حرف نمیزنند؟! حتی چشمهایتان هم از آن سوی کادر و صفحه به آدم میگوید چه در دلتان گذشته بود...، اما در نهایت صلابت ...
این شبها، رواقی در جوار حسینیه ساختهاند. ملت هم به رسم هر سال آمدهاند. من هم به رسم هر سال، در جوار حسینیه، گوشه سمت چپ ردیف سوم، نیستم آقاجان... نیستم
این روزها که ذهنم میان واژهها و جملات سردرگم است، این روزها که دنبال مسکن قوی میگردم تا کمی گنگی لحظات را برایم تخفیف دهد، فقط یک چیز از هرم این آتش کم میکند؛ من هم مانند شما مهاجر مشهد شدهام. انگاری امام رضا (ع) میدانست شما قرار است تا ابد در مشهدش بمانید. مرا هم صدا زد که با هم، همجوارش باشیم ...
اینبار آقاجان، دیگر نه در خیال که درست در مرکز واقعیتم، این بار کنار روضه منور امام هشتم (ع)، در بیت امام رضا (ع)، به دیدارتان خواهم آمد ...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز