ساعت از یک بامداد گذشته بود. گیت خروج عراق و ورود ایران را پشت سر گذاشته بودم و همراه خیل زائرانی که از کربلا بازمیگشتند، مسیر بازگشت به وطن را طی میکردم؛ زائرانی خسته که هرکدام خاطراتی از روزهای زیارت و پیادهروی با خود به همراه داشتند.
در میان آن شلوغی و رفتوآمد، ناگهان چشمم به موکب امام رضا (ع) افتاد.
همین یک نام کافی بود تا دلم هوای مشهد کند. دلتنگی عجیبی به سراغم آمد؛ آرزو کردم همان لحظه به جای مرز مهران، روبهروی گنبد طلای امام رضا (ع) نشسته بودم؛ در صحن گوهرشاد، جایی که میتوانستم خستگی این سفر را به امام رئوفم بسپارم.
در همین حین صدای خادمان رضوی رشته افکارم را پاره کرد:
«بفرمایید غذای حضرت... بفرمایید، مهمان امام رضا (ع) هستید.»
ایستادم. بوی قرمهسبزی در فضای موکب پیچیده بود و خادمان، خستهراهها را به سفرهای دعوت میکردند که برای من چیزی فراتر از یک وعده غذا بود.
همان لحظه احساس کردم امام رئوف (ع) در میانه راه بازگشت، به استقبال زائر خستهاش آمده است.
هنوز دلم در کربلا بود؛ در بینالحرمین، کنار حرم سیدالشهدا (ع) و در مسیر قدمهایی که با عشق او برداشته بودم. اما حالا در مرز مهران، نام امام رضا (ع) و غذای حضرت، دلم را به مشهد پیوند میزد.
با خودم گفتم: چه زیباست که پس از زیارت امام حسین (ع)، در مسیر بازگشت، مهمان امام رضا (ع) شدهام.
آن شب، موکب امام رضا (ع) برای من فقط محلی برای پذیرایی از زائران نبود؛ پناهی بود برای دلی که هنوز در کربلا جا مانده بود و جسمی که از چند روز پیادهروی خسته شده بود.
غذای حضرت، تنها خستگی جسمم را کم نکرد؛ دلم را هم آرام کرد. احساس کردم فاصله میان کربلا و مشهد، برای لحظهای از میان برداشته شده است؛ از حرم سیدالشهدا (ع) تا حرم امام رئوف (ع)، رشتهای از محبت کشیده شده و من در میانه این مسیر، مهمان خوان امام رضا (ع) شدهام.
کربلا را پشت سر گذاشته بودم، اما دلم میدانست سفر هنوز ادامه دارد؛ مقصد بعدی، مشهد است و صحن و سرای امامی که همیشه پناه دلهای خسته است.
آن شب، در مرز مهران، میان خستگی راه و دلتنگی کربلا، فقط یک جمله در دلم ماند:
«امام رئوفم، خدا را شکر که داریمت.»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز