حمایلهای سبز با حاشیه زرد روی چادرهای مشکی، از نخستین تصاویری بود که در رواق به چشم میآمد؛ تصویری که حالوهوای خدمت در حرم امام حسین (ع) را تداعی میکرد. روی هر حمایل، «خدمت در بهشت» نقش بسته بود؛ عنوانی که قرار بود برای این نوجوانان فقط چند کلمه روی پارچه نباشد.
پشت هر حمایل، دختری ایستاده بود که مسئولیتی را پذیرفته بود؛ از همراهی سالمندان و سقایی گرفته تا گلابافشانی و مراقبت از کودکان. هرکدام کاری متفاوت داشتند، اما همه یک هدف را دنبال میکردند: همراه شدن با زائر و ساختن لحظهای آرامتر برای او در حریم امام رضا (ع).
در میان رفتوآمد زائران، مهناز کنار ویلچر بتولخانم دو ۰ زانو نشسته بود. چشمهای بتولخانم دیگر مثل گذشته یاری نمیکرد؛ همان زنی که سالها پیش در محله به دیگر خانمها قرآنآموزش میداد، حالا برای خواندن زیارتنامه به همراه نیاز داشت.
رو به مهناز کرد و گفت: «مادر، بیا همین امینالله را بخوان.»
مهناز سرش را برگرداند. یاد مادربزرگ تازه ازدسترفتهاش افتاد؛ دلتنگیای که پشت غرور نوجوانی پنهان مانده بود، این بار خودش را در اشکهایش نشان داد. کنار بتولخانم نشست و زیارت امینالله را خواند. بتولخانم هم اشک میریخت و شاید نمیدانست اشکهای دختر نوجوان کنارش چه غمی را در خود پنهان دارد.
زیارت که تمام شد، مهناز دستهایش را روی دستههای ویلچر گذاشت و بتولخانم را به سمت ضریح برد. لحظهای بعد، او را در آغوش گرفت؛ انگار برای چند لحظه، دلتنگی مادربزرگ ازدسترفتهاش را با مادربزرگی دیگر قسمت کرده بود.
این هم شکلی از «همقدم شدن» بود؛ همراهی با زائری که شاید بیش از یکدست برای جابهجایی ویلچر، به یک همراه برای رسیدن به زیارت نیاز داشت.
مشک آب بر دوش، یاد حسین (ع) در دل
کمی آنطرفتر، مشک قهوهایرنگ آب روی دوش ریحانه خودنمایی میکرد. ذوق از چشمهایش پیدا بود. آب را در لیوان میریخت، باادب به دست زائر میداد و میگفت: «بنوش، به یاد حسین.»
فاطمه نوروزی، نوجوان ۱۵ساله، نیز در بخش سقایی خدمت میکرد. میگفت هر بار که آب مشک تمام میشد و دوباره آن را پر میکردند، بیاختیار به یاد امام حسین (ع) و تشنگی کودکان کربلا میافتاد. برای او، سقایی تنها رساندن آب نبود؛ خدمتی بود که به ساحت مقدس امامزمان (عج) تقدیم میکرد.
مربیان هم از مسئولیتپذیری نوجوانان میگفتند؛ اینکه وقتی لیوانها تمام میشد، منتظر نمیماندند تا کسی راهنماییشان کند و خودشان برای پیداکردن لیوان یا پر کردن دوباره مشکها اقدام میکردند.
عطر گلاب و صلواتی که زیر لب میپیچید
ساغر، اسپری گلاب را در دست گرفته بود و بر پیشانی و دستان زائران گلاب میپاشید؛ انگار عطر گلهای محمدی را مهمان رواق میکرد.
مربیها پیش از آغاز خدمت به نوجوانان گفته بودند هر بار که به زائری گلاب میزنند، از او بخواهند سه صلوات بفرستد. اما چیزی که برای مربیها دیدنیتر بود، رفتار خود بچهها بود؛ نوجوانان همزمان با زائر، زیر لب صلوات میفرستادند.
اگر گلاب یکی از بچهها تمام میشد، منتظر نمیماندند؛ گلابشان را با یکدیگر تقسیم میکردند تا زائری بینصیب نماند. همین رفتارهای کوچک نشان میداد که خدمت برایشان فقط انجام یک وظیفه نیست؛ خودشان حواسشان به ادامه آن بود.
فاطمه ابراهیمی، ۱۳ساله و یکی از نوجوانان بخش گلابافشانی، حس اولین تجربه خادمیاش را «بسیار خوب» توصیف کرده و میگوید: گویی با گلاب، آرامش را به زائران هدیه میکردند.
وقتی مادر زیارت میخواند و کودک نقاشی میکشد
کمی آنطرفتر، مطهره که خودش خواهر و برادر دوقلو دارد، مربی کودکان شده بود. باحوصله کنار بچهها مینشست و برای نقاشی و رنگآمیزی کمکشان میکرد.
مدادهای رنگی میان دستهای کوچک کودکان میچرخید و نوجوانان کنارشان میماندند تا مادرها بتوانند برای دقایقی با خیال آسودهتر به زیارت و خواندن زیارتنامه برسند.
زهرا طالبی، نوجوان ۱۶ساله، از همین بخش میگفت: «خدمت به زائران کوچک امام رضا (ع) واقعاً حس قشنگی است.»
«خاله آب» و یک مشک خالی.
اما در میان این صحنهها، نگار را دیدم که مضطرب دنبال آب میگشت. چشمهای روشنش سرخ شده بود.
نزدیکش شدم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده است.
گفت: «این پسربچه از من طلب آب کرد. یکدفعه سه، چهارتا بچه دیگر هم همراه او آمدند. همه با هم گفتند: خاله آب! ولی مشک من آب نداشت.»
همین مشک خالی، نگار را به یاد کربلا انداخته بود. زیر لب میگفت: «یا ساقیالعطاشا...»
در همان لحظه، زینب صدایش زد: «نگار جان، بیا. این مشک را بگیر؛ مشک خالی را به من بده تا آب بیاورم.»
مشک خالی دستبهدست شد تا دوباره پر شود و نگار برگشت؛ این بار برای پاسخدادن به چند صدای کودکانه که هنوز «خاله آب» صدایش میکردند.
وقتی «خدمت در بهشت» فقط یک نوشته روی حمایل نبود
در میان این رفتوآمدها، یکی از دختران نوجوان حمایل «خدمت در بهشت» را روی چادرش مرتب کرد. برای او این عبارت دیگر فقط نوشتهای روی حمایل نبود؛ معنایی بود که در یک ساعت و نیم خدمت آن را لمس کرده بود.
میگفت امروز با تمام وجودش فهمیده است چرا نام این خدمت را «خدمت در بهشت» گذاشتهاند؛ حرم را بهشتی میدید که زائران برای آرامشدن حالشان به آن پناه میآورند و نوجوانان با همقدم شدن با آنها، سهمی در بهترشدن حالشان پیدا میکنند.
خدمت در این حریم امن و در کنار رأفت امام رضا (ع)، حال خود نوجوانان را هم خوب میکرد.
بعد نشان خادمیاش را بوسید و از خدا خواست دوباره توفیق پیدا کند تا همقدم زائران امام رضا (ع) شود و برای خدمتی دیگر به این بهشت برگردد.
یک ساعت و نیم گذشت؛ اما انگار زودتر از همیشه
پس از پایان خدمت، خادمان نوجوان در مدرسه پریزاد گرد هم آمدند. حجتالاسلام داودنژاد، روحانی و سخنران، با نوجوانان درباره اخلاق و زندگی گفتوگو کرد و با چاشنی شوخی، نکتههایش را برای آنها صمیمیتر بیان کرد. در پایان نیز از نوجوانان خادم با شربت زعفران، گلاب و کیک پذیرایی شد.
اما انگار برای دخترانی که یک ساعت و نیم کنار زائران ایستاده بودند، زمان زودتر از همیشه گذشته بود. حمایلهای «خدمت در بهشت» یکییکی از دوششان کنار میرفت و حالا نوبت خداحافظی بود.
صدای دو دختر نوجوان از پشت سرآمد: «خانم، میشود کمی بیشتر بمانیم؟»
یک ساعت و نیم خدمت تمام شده بود؛ اما انگار برای دخترانی که طعم همقدم شدن با زائران را چشیده بودند، هنوز وقت رفتن نبود.
تهیه و تنظیم - تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز