به گزارش آستان نیوز، صبح دوشنبه ۱۹ مرداد، دارالقرآن حرم مطهر رضوی، میزبان خانوادههایی بود که ماهها یا سالها چشمانتظار بازگشت عزیزی بودند؛ مردانی با لباسهای یکشکل مشکی که نشان گنبد طلایی امام رضا (ع) و عبارت «یا علی ابن موسیالرضا» بر آن نقش بسته بود و زنانی که کودکانشان را همراه آورده بودند تا در این روز، طعم دوباره کنار هم بودن را بچشند. آیین آزادسازی ۴۳۷ زندانی معسر خراسان رضوی، با حضور تولیت آستان قدس رضوی، مدیران ارشد این آستان نورانی، مدیرکل دادگستری خراسان رضوی و مسئولان ستاد دیه برگزار شد.
ورود با استقبال دو خادم همراه بود؛ حضورشان در ورودی، در کنار نظم و ابهت، حالوهوای خدمت و میزبانی داشت. از دو در بزرگ چوبی قهوهایرنگ گذشتم؛ دولنگه دری که به هم چفت میشدند و مرا به فضای دارالقرآن میرساندند.
پا که روی فرشهای آبیرنگ گذاشتم، دیوارهای آجری بنا، حوض سنگی وسط مدرسه، ماهیهای قرمز و فواره، حالوهوای متفاوتی به فضا داده بود. کتیبهای بر آجرهای حجره طبقه بالا نگاه را میگرفت و مقابل جایگاه، علمها و کتلهایی با نامهای «فاطمةالزهرا (س)»، «یا اباعبدالله» و «یا ابوالفضلالعباس (ع)» دیده میشد.
اما پشت این تصویر، خانوادههایی نشسته بودند که هرکدام قصهای از سالها انتظار داشتند.
دختری با شال آبی و توپکهای سفید، گل رز سرخی در دست داشت و مدام به مادرش میگفت: «مامان، بزنم تو صورتم؟ نیشگونم بگیر! بگو حلما، بیداری؟ خوابی نیستی؟ این دادا حامد که اینجاست...»
مراسم هنوز آغاز نشده بود. نزدیکشان شدم و درباره گل رز سرخ پرسیدم و حلما گفت: «برادرم چند سال زندان بود. من دوساله بودم که بابام فوت کرد. حامد ۱۵ سال ازم بزرگ تره؛ داداش بزرگمه.»
مادرش آرام گفت: «قربونش برم، مرد خونه شد. درسش رو رها کرد و وارد بازار کار شد. روزی که افتاد زندان، مشکلاتمان زیاد شد. تازه فهمیدیم مرد نداریم.»
حلما بعد از مادرش یهویی پرید وسط حرفم و گفت: خدا رو شکر بعد از مدتها امام رضا (ع) به فریادمان رسید تا اینکه دیروزعصر، حامد با خانه تماس گرفت و گفت: «دعا کنید. تعدادی خادم از طرف امام رضا (ع) اومدن و گفتن فردا میایم حرم.» اون شب تا صبح، اتاق حامد را مرتب کردیم و از نماز صبح راهی حرم شدیم.
دختری وارد مراسم شد؛ دست در دست جوانی رعنا و همراه مادر و مادربزرگش. خادم آقا که او را دید، از جیب کت بلند مشکی رنگش دستبند مرواریدی بیرون آورد و به دخترک داد.
ذوق و خنده دخترک فضای اطراف را پر کرد. کمی بعد، بانوی خادمی نیز کیف کوچکی صورتیرنگ به او هدیه داد.
دخترک به مادرش گفت: «مامان، چقدر امام رضا هم خودش و هم خادماش بچهها رو دوست دارن و مهربونن.»
مادر آرام گفت: «اون روز پشت پنجره دخترم یواش گفت دلم برای بابا تنگ شده؛ الان باباش رو دیده و ذوقزده است.
مراسم با قرائت قرآن آغاز شد و خادمی با ظرف اسپند میان خانوادهها میچرخید و برایشان آرزوی دورماندن بلا داشت؛ کمی بعد گروه سرود با حضور افرادی از چند نسل، سرود جمهوری اسلامی ایران را اجرا کردند و همخوانی شعر «ای صفای قلب زارم» حالوهوای مراسم را تغییر دادند.
در همین حین پیرزنی که مقابلم ایستاده بود، انگشتش را بالا آورد و گفت: «من آزادی پسرم رو از تو دارم، امام رضا جان.»
دستمال سفیدش را به چشمهای خیسش رساند و گفت: «تا قیامت سر از کویت برنمیدارم.»
مجری از مراسمی در زندان گفت؛ از روزی که به زندانیان گفته بودند خادمان امام رضا (ع) میآیند و کاغذهایی در دست دارند که نام تعدادی از زندانیان در آن نوشته شده است. بعضیها اعتکاف و توسل داشتند و آرزو میکردند نامشان در آن فهرست باشد.
از ماجرای زندانیای گفت که در آستانه اجرای حکم قرار داشت و تلاشها برای گرفتن رضایت شاکی به نتیجه نرسیده بود؛ اما وقتی نام امام رضا (ع) به میان آمد، شاکی از حق خود گذشت و رضایت داد.
این تنها یک روایت نبود؛ گفته شد شماری از شاکیان، با شنیدن نام امام رضا (ع) و به احترام حضرت، از حق خود گذشتند تا زندانیان به آغوش خانوادههایشان بازگردند.
مداح که به جایگاه آمد، گفت شب گذشته هنگام تنظیم مداحی، با خودش فکر میکرد کدام دختر، کدام پسر، کدام مادر یا کدام خواهر از امام رضا (ع) آزادی عزیزش را خواسته و حالا دعایش به اجابت رسیده است. گفت: «قدر این نگاه امام رضا (ع) به زندگیتون رو بدونید.»
از دلهای شکستهای گفت که دست به دامان حضرت شدهاند و امروز پاسخ توسلشان را در همین حرم میگیرند. کدام کودک قرار است پدرش را ببیند؛ شاید
یکی از این کودکان، تمام امیدش به دیدن پدر باشد.
صدای هقهق زنی از میان جمعیت بلند شد و نگاهها را به سمت او کشاند. وارد گفتوگو با او شدم که گفت: «ده سال بیشتر بابام زندان بود. امید نداشتم باهاش بیام حرم. آخرین حرم ما برای بچگی من بود.»
در میان جمعیت، پیرزنی روی زمین و کنار دیوار نشسته بود. آرام میگفت: «مادر، همین صندلی رو بذار کنار دیوار. از قبل طلوع آفتاب حرمم. دیگه کمرم نمیکشه.»
سه سال بود پسرش را ندیده بود. اما پیرزن، از همان صبح زود خود را به حرم رسانده بود تا شاید این بار، انتظار سهسالهاش به دیدار برسد.
کودکی، با موهای طلایی و فر، جورابهای سفید طرحدار، پیراهن سفید و صورتی چینچین، بیقرار بود و در آغوش بانوی جوان آرام میشد. گندم هنوز یک سالش نشده بود. مادربزرگش گفت: «گندم نوهمه. اومده برای اولین بار بابابزرگش رو ببینه.»
مادر بزرگ گندم ۳۶ سال داشت و گفت در ۱۱ سالگی ازدواج کرده و سه فرزند دارد؛ فرزندانی که چهار سال بود پدرشان را ندیده بودند و وی ادامه داد: «دخترم، مامان گندم، نذر کرده اگر پدرش آزاد بشه، شب شهادت نذری بده و پیاده با پدرش به حرم بیاد.»
مهمانی بعد از سالها مراسم به پایان رسید. خانوادهها هنوز کنار هم بودند؛ انگار هیچکس نمیخواست این دیدار زود تمام شود.
دعوتنامههای غذای حضرتی میان حاضران توزیع شد؛ برگههای سفید در دست خانوادهها، نشانهای برای رسیدن به سفرهای که قرار بود در پایان این روز، آنها را دوباره کنار هم بنشاند.
آن روز، در دارالقرآن حرم مطهر رضوی، آزادی فقط باز شدن درهای زندان نبود؛ برای این خانوادهها، آزادی یعنی برگشتن یک نفر به خانه.
در گل رز سرخ حلما، در اشکهای پیرزن، در نگاه کودکی که برای نخستین بار بابابزرگش را میدید و در دستهای خانوادههایی که بعد از سالها دوباره کنار هم نشسته بودند، میشد معنای این بازگشت را دید.
آخرین تصویر، حضور در مهمانسرای حضرت بود؛ خانوادههایی که پس از سالها انتظار، کنار هم نشسته و مهمان امام رئوف شده بودند؛ با غذایی که شاید برای بعضی از آنها، طعم شیرین آغاز دوباره زندگی داشت.
گزارش: تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز