گاهی یک تسبیح، فقط رشتهای از دانههای کنار هم نیست؛ بخشی از خاطرات یک خانه است، یادگار دستی که سالها آن را میان انگشتانش چرخانده و با آن دعا کرده است. این تسبیح سبزِ شاهمقصود، سالها پیش از مکه به خانه پدری آمده بود و همیشه همراه او بود؛ در سفر، خانه و لحظههای دعا. حالا چند روزیست که پدر دیگر در میان خانواده نیست و تسبیحش نزد همسرش مانده؛ مادری که یادگار او را از خودش جدا نمیکند. این بار، اما دختر، تسبیح را از مادر گرفته و با خود به مشهد آورده است؛ به حرم امام رضا علیهالسلام، تا به یاد پدری که آرزوی زیارت داشت، آن را به بارگاه امام بیاورد و متبرک کند. گویی بخشی از حضور پدر را با خود تا حرم آورده است؛ تسبیحی که حالا میان دلتنگی یک خانواده، دعای یک مادر و حسرت زیارتی که پدر فرصت آن را نیافت، راهی بارگاه منور رضوی شده است.