کد خبر : ۷۱۲۹۳۱
۱۹:۱۳

۱۴۰۵/۰۵/۲۹
روایت خادم ۹۳ساله مسجد رانندگان در چهلمین روز تدفین رهبر شهید (رحمت الله علیه)

به دیدار یار در دارالذکر

به دیدار یار در دارالذکر
جوراب دوم را که تا روی ساق پا کشید، از گوشه مبل بلند شد و از روی طاقچه دسته کلید مسجد را، برداشت.

کسی توی خانه نبود، چراغ‌ها را خاموش کرد، از پله‌ها پایین آمد، به درخت انگور توی باغچه آب داد و در باریک آهنی را، پشت سرش بست.

نود و سه سالش شده ولی هنوز از عصا استفاده نمی‌کند، کمرش خم شده و رگ‌های کبودش از زیر سفیدی پوست دستش دیده می‌شود.

با هر قدم، صدای به هم خوردن کلید‌ها از توی جیب شلوار پارچه‌ایش می‌آید.

کوچه‌ها را پشت سر می‌گذارد، توی ایستگاه سر چهارراه قائم می‌ایستد و منتظر اتوبوس می‌ماند.

کلاه نخی سفیدش را روی سر صافش مرتب می‌کند و چند دقیقه بعد، روی صندلی کنار شیشه اتوبوس خط ۷۱/۱ نشسته است.

ساعت حدود چهار بعد از ظهر است و نور گرم آفتاب روی پوست دستش می‌افتد، یاد آن روز‌هایی که در حیاط کوچک خانه می‌نشست و کنار همسرش نان و پنیر و انگور می‌خوردند در دلش زنده می‌شود، حالا دیگر نه زنی مانده، نه انگوری و نه آفتابی. نور خورشید نهایتا بتواند خودش را به پنجره‌های دوجداره طبقه دوم و سوم ساختمان‌های اطراف خانه‌اش برساند، دیگر کف حیاط و روی برگ‌های انگور نمی‌افتد. دیگر پنجره کوچک اتاق میرزا را روشن نمی‌کند.

دیشب وقتی برای چندمین بار به پسرش زنگ زده بود تا او را فردا حرم ببرد، جوابش همان «نه» همیشگی بود با همان توجیه‌های اخلاقی و مهربانانه.

«هنوزم شلوغه باباجان، فردا که از همه بدتره، بذارین خلوت بشه یک روز می‌برمتون.»

میرزا فقط یک جمله گفته بود: «چهل روزه که همینو میگین، پس این بعدا کی میرسه؟» و بعد با قهر، تلفن را گذاشته بود.

میدان بسیج از اتوبوس پیاده شد، رفت آن طرف خیابان و منتظر اتوبوس‌های بی‌آرتی ماند، اولی و دومی و سومی، آنقدر شلوغ بود که نتوانست سوار شود.

نگاهش به گنبد افتاد، رفت سمت پیاده رو تا پیاده برود.

تا به خودش آمد دید نبش کوچه امام رضا (ع) ۹ ایستاده، کوچه‌ای که مسیر رسیدن به مسجد رانندگان بود. مسجدی که سال‌ها پیش رانندگان کامیون و ماشین‌های سنگین دست‌به‌دست هم داده بودند تا برپا شود، جایی که جناب میرزا سال ها‌ی سال خادمی‌اش را می‌کرد.

مسجد بزرگی نیست. بنای تازه و شبستان وسیعی هم ندارد. بااین‌حال تا همین چند سال پیش، صبح‌های دعای ندبه جایی برای نشستن پیدا نمی‌شد. مردم کنار هم می‌نشستند و زانوهایشان به هم می‌خورد.

جناب میرزا پیش از همه می‌رسید. در را باز می‌کرد، چراغ‌ها را روشن می‌کرد، سماور را راه می‌انداخت و چای می‌گذاشت. کنار سماور، شیر گرم و خرما هم آماده بود.

آن روز‌ها پشتش صاف‌تر بود. سینی استکان‌ها را خودش می‌برد و تا آخرین نفر در مسجد می‌ماند.

حالا فقط چند ثانیه سر کوچه ایستاد، دستش را روی کلید‌های توی جیبش فشار داد و دوباره راه افتاد.

نزدیک مسجد جفایی، گام‌هایش کوتاه‌تر شد. سال‌های زیادی بساط جورابش همین حوالی بود؛ جوراب‌های مردانه یک طرف، زنانه‌ها یک طرف و چند ردیف جوراب بچگانه جلوی بساط. نزدیک عید فروش بهتر می‌شد. روز‌های دیگر، گاهی تا غروب چند جفت بیشتر نمی‌فروخت.

یک روز، کسی کنار بساطش نشست و مبلغی به او داد.

جناب میرزا پول را پس داد.

ـ اینو نمی‌گیرم.

مرد دستش را عقب نکشید.

ـ بگیر. این پول امام زمانه.

همان پول، میرزا را از خانه‌به‌دوشی نجات داد. توانست خانه کوچکی در قائم سیدی بخرد؛ همان خانه‌ای که دو ساعت قبل، درش را بست و به سمت حرم راهی شد.

نزدیک ورودی حرم، دیگر نمی‌توانست وزنش را روی پا‌ها نگه دارد. روی صندلی روبه‌روی ورودی باب‌الرضا (ع) نشست.

خادمی از دور او را دید و با صندلی چرخ‌دار آمد.

ـ حاج‌آقا، کجا می‌خواید برید؟

ـ دارالذکر.

ـ چشم ولی صفش شلوغه. از همین‌جا سلام بدید، قبول می‌کنند.

جناب میرزا روی ویلچر نشست.

ـ چهل روزه از دور سلام می‌دم. امروز باید برم جلو.

خادم راه افتاد. از میان جمعیت گذشت و به صحن آزادی رسید. چشمش که به ایوان طلا افتاد، قطره‌ای از چشمش روی گونه‌های چروکیده‌اش سرازیر شد، خم شد و سلام داد. حالا درست وسط صحن آزادی ایستاده بود.

خانه اولش. نود سال قبل، در یکی از همین اتاقک‌های دور صحن آزادی با پدر و مادر و خواهر و برادرش زندگی می‌کردند، پدرش خادم حرم بود و میرزا چهار دست و پا کردن را روی زمین صحن آزادی یاد گرفته بود. آن زمان حرم اینقدر وسیع نبود، صحن آزادی را صحن نو صدا می‌کردند.

حالا آن‌قدر مسافت‌ها کش آمده و آنقدر خانه‌اش از حرم دور شده که برای آمدن به حرم باید به این و آن خواهش کند.

چشمش به صف طولانی رواق دارالذکر می‌افتد. خادم پیاده‌اش می‌کند و به میرزا التماس دعا می‌گوید.

حالا میان صفی از زائران ایستاده است؛ چهل روز است که دل توی دل ندارد و مدام از قابل تلوزیون کوچک‌ِ قدیمی‌اش رواق دارالذکر را نگاه می‌کند.

چهل روز است مردی اینجا آرام گرفته که موقع شهادتش، پیرمرد نود و سه ساله مثل پدر از دست داده ها، برایش گریه می‌کرد.

مردی که عکسش کنار قرآن، روی طاقچه گچی و ساده اتاق میرزا، نشسته است.

وارد رواق دارالذکر می‌شود، چشمش که به مزار شهید خامنه‌ای (قدس‌الله نفسه‌الزکیه) می‌افتد، دست چروکیده‌اش را روی صورتش می‌گذارد و با صدای بلند گریه می‌کند.

صدای خادمی از دور می‌آید، لطفا زودتر حرکت کنید، التماس دعا. حاجت روا بشین.

حاجت؟ مگر حاجت دل میرزا چیزی جز سلامتی سیدعلی بود؟

نگاه می‌کند به عکس آقای شهید: «دلم خیلی برات تنگ شده بود آقا، ببخشید که چهل روزه توی این شهرم و حالا به دیدنت اومدم... ولی این رسمش نبود، رسمش نبود من بمونم و ...»

جمعیت از پشت سر هل می‌دهد و میرزا خودش را، بیرون دارالذکر می‌بیند.

سواد ندارد، زیارت نامه را برمی‌دارد، گوشه صحن آزادی می‌نشیند و با نگاه به جلد سرمه‌ای کتاب دعا، تمام درددلهایش را به امام رضا (ع) می‌گوید.

نیم ساعت مانده تا اذان مغرب، شب شهادت امام حسن عسگری و آغاز امامت امام زمان (عج) است.

از باب الرضا (ع) خارج می‌شود، پیاده راه می‌افتد به سمت میدان بسیج. سر کوچه امام رضا ۹ می‌ایستد، دسته کلید مسجد رانندگان را از توی جیبش در می‌آورد و به آن نگاه می‌کند.

مغازه دار سر کوچه چشمش به جناب میرزا می‌افتد و با صدای بلند سلامش می‌کند.

دعای قبل از اذان از بلندگو‌های مسجد‌های دیگر به گوشش می‌رسد، راه می‌افتد به سمت مسجد، باید دوباره چراغ‌هایش را روشن کند، دلش برای ندبه‌های مسجد رانندگان تنگ شده است.

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها