صدای پیرزن از پشت سرم آمد.
برگشتم.
چادرش را با یک دست جمع کرده بود و با دست دیگر، کیف کوچکش را محکم گرفته بود. قدش به زحمت تا شانه خادم میرسید و از همان چند کلمهای که گفت، لهجه شیرین یزدیاش به گوش میرسید.
خادم کمی خم شد تا صدایش را بهتر بشنود
- مادر، ورودی رواق دارالذکر اینجاست.
پیرزن سرش را تکان داد.
- نه آقا... رهبر کجاست؟
خادم دستش را به سمت ورودی رواق گرفت.
- مرقد آقا اینجاست مادرجان. از همینجا برید داخل.
پیرزن چند لحظه به رواق نگاه کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود همان جایی است که چهل روز است نشانیاش را در دل نگه داشته، چادرش را جلو کشید و به سمت ورودی رفت.
من هم پشت سرش.
از صحن انقلاب آمده بودم. زیارت امین الله را خوانده و روبهروی ایوان طلا به امام رضا (ع) سلام داده بودم. آفتاب مرداد روی سنگهای صحن پهن شده بود و گرمای زمین از زیر قدمها بالا میآمد. هرچه به دارالذکر نزدیکتر میشدم، سایه رواق بیشتر روی صورتم میافتاد و هُرم هوا جایش را به خنکای دلپذیر داخل میداد.
در مسیر، یک سؤال را بیشتر از هر چیز دیگری میشنیدم:
- ببخشید، دارالذکر از کدوم طرفه؟
خادمها راه را نشان میدادند.
چند قدم بعد، دوباره:
- رواق دارالذکر کجاست؟
و باز زائری دیگر که مسیرش را به سمت رواق از سر میگرفت.
چهلمین روز بود؛ چهلمین روزی که او، بعد از سالها مجاهدت، در کنار امام مهربانیها آرام گرفته بود، اما مردم هنوز برای دیدنش میآمدند.
داخل رواق، خنکای مطبوعی روی صورتم نشست.
همهمه جمعیت نرمتر شده بود و نور پشت شیشهها و گچبریهای رواق رنگ دیگری داشت، صف خانمها از ورودی شروع شده بود و به کندی جلو میرفت. هر چند قدم، جمعیت مکث میکرد و دوباره راه میافتاد.
پیرزن یزدی هم میان صف بود. هر بار که صف جلو میرفت، چند قدم کوچک برمیداشت. یک دستش به چادرش بود و دست دیگرش را جلو گرفته بود، انگار میترسید میان این همه آدم، جایی را که برای رسیدنش اینهمه راه آمده بود از دست بدهد.
بالاخره خودش را به نردههای نزدیک مزار رساند، اما هنوز چند نفر جلویش بودند.
گردنش را کشید تا از میان شانههایشان چیزی ببیند.
بعد رو به زنهای جلویی گفت:
- خانوما... بذارید منم ببینمشون.
یکی از زنها کنار رفت، پیرزن جلو آمد.
- از راه خیلی دوری اومدم برای دیدنشون.
این بار صدایش لرزید و چشمش که به مزار افتاد، بغضی ترکید:
- ببخشید آقا... ببخشید دیر اومدم.
سرش پایین افتاد، اشکها آرام از گوشه چشمش پایین میآمدند و لابه لای چروکهای صورتش گم میشدند. نزدیکش شدم و دستم را پشتش گذاشتم.
- مهم اینه که اومدین، مادرجان.
با چشمانی پر از اشک نگاهم کرد ادامه دادم:
- آقا خودشون از نیت شما خبر دارن.
چشمهایش را بست و آرام گفت:
- مریض بودم مادرجان...
صدایش پایینتر آمد.
- نتونستم بیام برای تشییع.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
چند لحظه به مزار نگاه کرد.
- از وقتی آقا رو شهید کردن، جیگرم خونه.
دیگر چیزی نگفتم.
گریهاش که فروکش کرد همان جا ماند و به مزار چشم دوخته بود و آرام لبهایش تکان میخورد، انگار آمده بود تا از دلتنگیاش بگوید.
من هم چند قدم آنطرفتر ایستادم.
از روزهای اول جنگ، هر وقت دلم سنگین میشد، راه حرم را در پیش میگرفتم.
میآمدم میان شلوغی صحنها، زیر سایه گنبد، کنار پنجره فولاد؛ چند ساعتی مینشستم و میگذاشتم رفتوآمد آدمها و صدای دعاها، ذهنم را از خبرها دور کند.
بعد که پیکرشان را به دارالذکر آوردند، حرم برای من راه دیگری پیدا کرد، هر بار که میآمدم، پیش از برگشتن، خودم را به این رواق میرساندم.
اینجا دلتنگیام کمتر نمیشد؛ فقط انگار جایی برای ایستادن پیدا میکرد.
روبهروی مزار ایستادم، دستم را روی سینه گذاشتم.
در دل گفتم:
«آقا... هنوز وقتی میام اینجا، یه جایی از دلم منتظره شما رو بین مردم ببینه.»
چشمم روی مزار ماند.
«دلمون براتون خیلی تنگ شده.»
بقیه حرفها را نگه داشتم.
کمی آنطرفتر، میان صف، دختربچهای خودش را جلو میکشید.
اول چادر سفید گلگلیاش را دیدم که لابهلای چادرهای مشکی بالا و پایین میشد.
هر بار صف چند قدم جلو میرفت، او هم خودش را میان آدمها جا میکرد. دست مادرش را رها کرده بود و سرش را بالا گرفته بود تا ببیند آن طرف این همه آدم، چه چیزی انتظارش را میکشد.
بالاخره رسید نزدیک نردهها، اما قدش نمیرسید. کمی عقب رفت، دوباره جلو آمد. روی نوک پاهایش ایستاد و دستهای کوچکش را به نرده گرفت.
باز هم کافی نبود، نگاهش به من افتاد.
- خانم...
خم شدم طرفش.
- جانم؟
- میشه برین اونورتر؟ قدم نمیرسه.
لبخند زدم و کنار رفتم.
- بیا جلو دختر قشنگم.
خودش را جای من رساند دستهایش را روی نرده گذاشت و تا جایی که میتوانست خودش را بالا کشید. چند ثانیه نگاهش آن طرف نرده ماند، چشمهایش برق زد.
صورتش را سمت مادرش چرخاند.
- دیدی مامان؟
مادر خم شد طرفش.
_ چی رو دخترم؟
دخترک با دست کوچکش آن طرف نرده را نشان داد.
- دیدی گفتم؟ زهرا تو بغل باباجونشه..
مادر لبخند زد و دستی روی سر دخترک کشید، دختر دوباره رو به مزار ایستاد و این بار دیگر چیزی نگفت.
مادر دستش را گرفت.
ـ بیا عزیزم.
دخترک پیش از آنکه دور شود، نگاهی به پشت سر انداخت.
بعد دست مادرش را گرفت و در میان جمعیت گم شد.
من هنوز همانجا ایستاده بودم، صف جلو میرفت.
آدمها یکییکی میرسیدند، چند لحظه میایستادند و کنار میرفتند، نفر بعدی از راه میرسید.
از رواق بیرون آمدم. همین که پا به صحن گذاشتم، گرمای مرداد دوباره روی صورتم نشست.
چند لحظه طول کشید تا چشمم به نور تند عادت کند.
پشت سرم، خنکای رواق مانده بود و پیش رویم، سنگهای داغ صحن کش آمده بودند تا ایوان طلا.
راه افتادم چند قدم که دور شدم، ایستادم و رو به گنبد نگاه کردم و گفتم:
«امام رضا جان...»
مکث کردم.
«این روزها هر وقت میام حرم، اول میام پیش شما... بعد میرم پیش آقا.»
لبخند محوی زدم.
«شاید خودتون بهتر از من میدونین چرا.»
نگاهم روی گنبد ماند.
«آدم وقتی دلش برای کسی تنگ میشه، دلش میخواد یه جایی داشته باشه که بتونه چند دقیقه از این دلتنگی رو اونجا جا بذاره.»
دستم را روی سینه گذاشتم.
«منم دلمو میارم اینجا.»
چند لحظه همانجا ماندم، بعد راه افتادم.
از دور، صدای خادمهای چایخانه رضوان میآمد:
«امام رضا خیلی دوست دارم...»
راه را به سمت چایخانه کج کردم، چای گرفتم و کنار حوض روبهروی چایخانه نشستم.
آفتاب هنوز روی سنگهای صحن میتابید. سنگهایی که چند دقیقه پیش زیر سایه رواق، خنک و خاموش بودند، حالا گرما را از خودشان پس میدادند.
استکان را میان دو دستم گرفتم. بخار چای بالا آمد و خیلی زود در هوای گرم صحن گم شد.
نگاهم از لبه استکان سر خورد و کنار حوض ماند، یک جفت کفش سفید دخترانه روی سنگها بود.
کوچک و تمیز؛ یکی کمی جلوتر از دیگری افتاده بود. چند لحظه نگاهشان کردم، صاحبشان میان آن همه رفتوآمد دیده نمیشد.
صدای خادمها از دور میآمد:
«هرچی که دارمو امام رضا بهم داد...»
استکان را پایین گذاشتم. نگاهم رفت سمت گنبد و دلم سمت رواق.
پیرزن یزدی یادم آمد و آن «ببخشید دیر اومدم».
دخترک یادم آمد و آن «زهرا تو بغل باباجونشه»؛ و صفی که هنوز تمام نشده بود.
چهل روز گذشته بود و هنوز آدمها راه دارالذکر را از هم میپرسیدند.
چای را تمام کردم و از جا بلند شدم، چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایی از پشت سرم آمد:
ـ ببخشید خانم... رواق دارالذکر از کدوم طرفه؟
برگشتم.
زائری ایستاده بود و منتظر جواب بود.
دستم را به سمت صحن آزادی گرفتم:
_ از اینطرف.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز