چادر مشکیاش را که بوی عطر تند خاک بارانخورده جنوب و نخلهای سوخته میدهد، محکم دور صورتش پیچیده است. از همان دم بست نواب، سرش را زیر انداخته بود و به اطرافش نگاه نکرد.
ساعت حوالی ۹ صبح بود و خط کشیده روپوشپوشیدههای کوتاهقد در صف تفتیش بودند؛ راهش را کج کرد و ورودی دیگری را انتخاب کرد. باران خاموش پشت پلکهایش نشسته بود.
قدمهایش ناگهان تند شد و فرش آویز ورودی حرم را بهآرامی کنار زد. حالا درست همانجایی ایستاده که ماهها در رؤیاهایش مرور میکرد؛ زاویهای طلایی؛ حریم نور و ملجأ بیکسان. محکم قدم برداشت. چشمهایش روشن شد و باریدن گرفت.
راه مستقیم را در پیش گرفت و راهی صحن کهنه شد؛ همانجا که دردهای کهنه را با آرامش نو میکنند. دستش بر سینه به مشت نزدیک میشد و میلرزید.
فرش قرمز پهن شده بود و این دلخسته با همان شال نازک جنوبی رسید روی سنگفرشهای جادویی صحن انقلاب. پیشانی خستهاش را روی مشبکهای نقرهای تکیه داد. پنجه انگشتان لرزانش گره خورد به پنجههای پنجره. انگار سنگینی داغ یک شهر را از ماهها پیش درست روز اول سال یادگیری و شروع مدرسهها، روی شانههایش به امانت آورده تا پیش پای سلطان عالم بگذارد.
اول مهر آمده است؛ روزی که تمام مادران شهر، کیفهای کوچک را بر دوش فرزندانشان میاندازند و با آب و قرآن بدرقهشان میکنند؛ اما سهم او و دهها مادر از مهر امسال، تنها یک کیف کوچک خاکخورده، یک جامدادی نیمسوخته و دفتری با مشقهای ناتمام بود.
سرش را به ضریح نزدیک کرد؛ هیچکس نبود. تنها بود با پنجره صحن کهنه. انگار قرار بود رازی را در گوش مهربانترین امام زمزمه کند. نجواهایش آهسته، اما جانسوز آرامآرام جان میگرفت و بخار میشد و میچسبید به پنجره فولاد:
«سلام آقاجانم... منم، مامان حلما... از همون حوالی نخلهای مظلوم میناب اومدم. نگاه به سکوتم نکن که با هیچکس حرف نزدم؛ آخه غریبه چه میدونه داغ چیه؟ اینا چی میفهمند وقتی زنگ مدرسه بخوره و بچهت دیگه از در حیاط نیاد تو، یعنی چی؟ اونم برای کسی که خونهش چسبیده باشه به مدرسه. من این همه راه اومدم تا روضه دلم رو فقط برای خودت بخونم که خودت غریبی، خودت ضامن بیکسایی. اومدم که صدای زنگ مدرسه رو نشنوم...»
رود چشمهای سرخ و سیاهش روان بود: «کپره و جمه نو پوشیده بودن و با خنده و ذوق داشتن میومدن پیشت. به چشم من که حلمای منم مقنعه سفیدش رو با همون دستهای کوچیکش صاف کرد و اومد سراغت. صداش توی گوشمه که میگه: مامان، امسال یاد میگیرم اسمت رو بنویسم.»
رود روان به اقیانوس ریخت: «رفت آقاجان. هم صدای بچهم توی گوشمه هم صدای موشک بیرحمی که روی سقف مدرسهشون نشست. هنوز توی گوشمه. وقتی رسیدم، فقط دود بود و بوی باروت و پرپر شدن پروانهها. دفتر نقاشیاش توی حیاط افتاده بود؛ صفحهای که گنبد طلای شما رو با مداد زرد کشیده بود، غرق خون بود... بچهم آرزو داشت امسال بیارمش زیارتت، مدام میگفت و آرزو شده بود براش که جایزه کلاس اولی شدنش این باشه که کبوترها رو دونه بده. بمیرم براش. وقتی کبوتر موشکها روی بوم کلاسشون نشست خونه ما لرزید. ولی فقط لرزید و کاش...»
سیل اشک، روان و گرماگرم، از گوشه چشمش روی نقرههای خنک ضریح میچکید. شانههایش آرام میلرزید؛ شکست نیست، آمیزهای از سوز مادری و استواری در صدایش موج میزند: «آقاجانم، آقاجانم، پیش تو گلایه نیاوردم... حلمای من هدیه بود، فدای علیاصغر حسین (ع) که ازش وحشت دارن، اما دلم. دلم تنگه، بیقراره. اومدم حلمام رو به خودت بسپرم. اومدم بگم بچهام رو آوردم مهمون سفره خودت کنم. مگه نه اینکه تو ضامنی؟ مگه نه اینکه سر غریبها رو به دامن میگیری؟ امشب که شب اوله، حلما غریبی نکنه آقاجان...»
دستش را از لای پنجره ضریح عبور میدهد، چشمهایش را میبندد و نفس عمیقی میکشد: «آقاجان، حالا که دستم به ضریحت رسیده، پیش چشم خودت دلم دخیلت. اشکهام رو اسلحه میکنم. برمیگردم میناب و آروم میگیرم. آروم میگیرم به ضمانت شما»
پیشانیاش را از ضریح برمیدارد. صورتش هنوز خیس از اشک است، اما چشمانش دیگر آن باران پریشان دقایق اول را ندارد؛ دریا شده است، آرام، زلال و بیانتها؛ به رسم همانجایی که از آن آمده است. چادرش را روی صورت میکشد، دست روی سینه میگذارد، سه بار خم میشود و زیر لب میگوید: «السلام علیک یا انیسالنفوس» و در شلوغی صحن، مانند نوری که به ابدیت پیوسته باشد، گم میشود...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز