کد خبر : ۷۱۵۳۸۸
۲۳:۴۰

۱۴۰۵/۰۸/۰۵

پناه امن خورشید؛ از نخلستان‌های لامرد تا آستان رضوی

سه‌شنبه، کاروان خانواده‌های شهدای لامرد از باب‌الکاظم وارد حرم مطهر رضوی شد؛ خانواده‌هایی از دیار نخل و آفتاب و سنگ‌های داغ جنوب فارس که غم حادثه نهم اسفند را با خود آورده بودند تا در حریم امام رئوف، دمی آرام بگیرند.
سه‌شنبه، کاروان خانواده‌های شهدای لامرد از باب‌الکاظم وارد حرم مطهر رضوی شد؛ خانواده‌هایی از دیار نخل و آفتاب و سنگ‌های داغ جنوب فارس که غم حادثه نهم اسفند را با خود آورده بودند تا در حریم امام رئوف، دمی آرام بگیرند.

پانزده دقیقه بعد، دارالقرآن (مدرسه دو درب) میزبان جمعی از این خانواده‌ها شد؛ پدران و مادرانی که قاب عکس عزیزانشان را در آغوش داشتند و هرکدام، روایتی از روز حادثه و روز‌های پس از آن برای گفتن داشتند. از مادری سالخورده که با لهجه شیرین لامردی، میان اشک و لبخند از پسر شهیدش یاد می‌کرد تا جوانی که هنوز چشم‌انتظار بازگشت همسرش از وعده افطار بود؛ از دخترکی که پس از جراحت‌های ناشی از انفجار، با شنیدن هر صدایی می‌ترسید تا مادری که قاب عکس دختر دانش‌آموزش را، به سینه می‌فشرد.

حسین؛ پسری که این بار در قاب عکس پیدا شد

بانوی سالخورده‌ای با عینک بر چشم، شال عربی پیچیده بر سر و چادر عربی، عکس جوانی رشید را مقابل خود داشت. از نخستین سفرش به مشهد همراه حسین می‌گفت؛ زمانی که پسرش ۱۰ سال داشت.

خاطره گم‌شدن حسین در حرم را به یاد می‌آورد؛ روزی که برادرانش به دنبالش گشته بودند و سرانجام او را در دفتر پیداشدگان حرم یافته بودند. سال‌ها از آن روز گذشته بود و حالا دوباره حسین را همراه خود داشت؛ اما این بار در قاب عکسی که از جوانی‌اش به یادگار، مانده بود.

حسین روز حادثه برای کمک به مجروحان از خانه بیرون رفته بود. همان برادری که سال‌ها پیش او را در حرم پیدا کرده بود، این بار پیکر شهیدش را میان پیکر‌های شهدا شناسایی کرد و خبر شهادتش را به خانواده، رساند.

مادر، با لهجه گرم و شیرین لامردی، کلمات را یکی پس از دیگری بر زبان می‌آورد. اشک‌هایش بی‌صدا بر گونه‌هایش جاری می‌شد و جمله‌هایش در برابر عکس پسر شهیدش، با لبخندی از سر رضا به پایان می‌رسید. در میان همه آن دلتنگی‌ها، بار‌ها می‌گفت: «خدا را شکر».

انگار هر قطره اشکش دعایی بود و هر کلامش سپاسی؛ مادری که در میانه داغ فرزند، همچنان زبانش به شکرگزاری باز می‌شد.

وعده افطار؛ رؤیای ناتمام یک خانواده سه‌نفره

کمی آن‌طرف‌تر، بانویی جوان، متولد دهه هشتاد و همسر حسین، از روز حادثه می‌گفت؛ روزی که همسرش از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت.

«داشتم غذا درست می‌کردم. حسین نه نظامی بود، نه اسلحه‌ای همراهش بود؛ او فقط رفت و گفت برای افطار، برمی‌گردد.»

او و پسر چهارساله‌شان مشغول آماده‌کردن بساط غذا بودند که صدای مهیب انفجار بلند شد. مادر، پسرش را در آغوش گرفت و شروع به خواندن اذکار، کرد.

هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد در ۲۴سالگی همسر شهید شود. قرار بود پس از ۶ سال زندگی مشترک، برای نخستین بار هر سه نفر به حرم امام رضا (ع) بیایند؛ اما حالا او و پسرش با عکس پدر، به مشهد آمده بودند.

پسرک چنان دلتنگ پدر است که گاهی می‌پرسد: «چرا بابا پیشم نمی‌آید؟» و شب‌ها با گریه به خواب می‌رود.

حالا جای خالی حسین در این سفر، بیش از هر چیز در نگاه کودکی پیداست که هنوز معنای نبودن همیشگی پدر را نمی‌داند و همچنان چشم‌به‌راه اوست.

تمنا؛ دختری که پس از انفجار، دوباره لبخند زد

در گوشه‌ای از دارالقرآن، بانویی جوان با نوزاد چهارماهه‌اش روی نیمکت نشسته بود. نگاهش گاهی به نوزاد می‌افتاد و گاهی به دخترکی با پیراهن چهارخانه زرد؛ تمنا، دختر ۸ ساله‌ای که پس از جراحات ناشی از انفجار، همچنان با عوارض آن روز، دست‌وپنجه نرم می‌کند.

مادر تمنا از لحظه انفجار می‌گوید؛ زمانی که در خانه بودند و دخترش خواب بود.

«وقتی انفجار صورت گرفت، ما در خانه بودیم و تمنا خواب بود. احساس کرد زلزله شده و با ترس از خواب بلند شد. یکی از ترکش‌های انفجار به شانه چپ تمنا اصابت کرد که باعث شکستگی دنده و پارگی ریه‌اش شد. ترکش از کنار قلبش رد شده و از پشت کتفش بیرون زده بود. ترکش دیگری هم از زانوی پایش رد شده بود. همچنین به دلیل موج انفجار، شیشه‌های پنجره شکسته و تکه‌هایی از آن، به قرنیه چشمش، پاشیده بود.»

بینایی تمنا پس از جراحی بهبود یافت، اما ریه و دنده‌هایش هنوز به ترمیم نیاز دارد. مادر ادامه می‌دهد: «آن لحظات برای من خیلی سخت بود؛ من در ماه چهارم بارداری بودم و نمی‌توانستم به او کمک کنم. این موضوع برایم بسیار عذاب‌آور بود و تا پنج شش روز آن صحنه در ذهنم تکرار می‌شد. اما تمنا با تمام جراحتش، تا در حیاط رفت تا من بتوانم از همسایه‌ها کمک بگیرم. این وحشتناک‌ترین لحظه زندگی یک مادر است که نتواند به فرزندش کمک کند.»

روز‌های دشواری بر این خانواده گذشت تا اینکه دعوت آستان قدس رضوی، فرصتی برای آمدن به حرم فراهم کرد.

مادر از نخستین لحظه‌ای می‌گوید که چشم تمنا به حرم افتاد؛ لبخندی از سر آرامش بر لبدختر نشست و گفت: «امام رضا، ممنونم که من و مامانم و خانواده‌ام، سالمیم.»

حالا تمنا در همان دارالقرآن، با لگوهایش بازی می‌کند. شکلاتی را که مادر شهید حسین به او هدیه داده، میان لگو‌ها می‌غلتاند، سرش را بالا می‌آورد و لبخند می‌زند؛ اما خاطره آن روز، هنوز در ذهنش، زنده است.‌

می‌گوید: «خیلی ترسیده بودم، الان هر صدایی می‌شنوم می‌ترسم و احساس می‌کنم زلزله است.»

در میان بازی‌های کودکانه تمنا، هنوز خاطره انفجار و روز‌های سخت درمان حضور دارد؛ با این تفاوت که این بار، در کنار خانواده‌اش و در حریم حرم، فرصت لبخندزدن هم دارد.

پناه امن خورشید؛ از نخلستان‌های لامرد تا آستان رضوی

داغ پدر و اندوهی دیگر

در بخش دیگری از دارالقرآن، دو خواهر سر بر شانه یکدیگر گذاشته بودند و عکس پدرشان را، در آغوش داشتند.

خانم منصوری از روز حادثه می‌گوید؛ روزی که پدرش، برای آخرین بار، از خانه بیرون رفت.

«پدرم حدود ساعت پنج و ربع روز نهم اسفند از سر کار به خانه آمد، اما دوباره بیرون رفت تا کارهایش را انجام دهد و گفت برای افطار برمی‌گردد. ناگهان سه انفجار بزرگ رخ داد. ما در مرکز شهر بودیم که تماس گرفتند و گفتند آمریکا و صهیونیست‌ها به شهر لامرد، حمله کرده‌اند.»

خانواده با نگرانی به دنبال پدر رفتند. لامرد، شهری کوچک، با حادثه‌ای روبه‌رو شده بود که ظرفیت و امکاناتش برای مواجهه با آن کافی نبود. پزشکان و پرستاران نیز تمام تلاش خود را کردند، اما، پدرشان به شهادت رسیده بود.

آنها از داغ پدر می‌گفتند؛ از فقدانی که تحملش دشوار بود و از اندوهی دیگر که پس از آن بر دلشان نشست. به گفته آنها، خبر شهادت رهبرشان، غمشان را سنگین‌تر کرد.

بااین‌حال، از دعوت آستان قدس رضوی با خوشحالی یاد می‌کردند؛ فرصتی که به آنها اجازه داده بود به نیابت از پدر شهیدشان و دیگر شهدا، به پابوسی امام رضا (ع)، برسند.

قاب عکس پدر در آغوش دو خواهر بود؛ تصویری که در این سفر، جای خالی صاحبش را پر نمی‌کرد، اما همراه آنها به زیارت آمده بود.

هلما؛ دختری که قرار بود به تمرین والیبال برود

در میان خانواده‌های حاضر، بانوی جوانی قاب عکس دختری را در آغوش داشت؛ دختری با لبخند، مقنعه کرم و روپوش مدرسه به نام، هلما سادات.

هلما ورزشکار بود و آن روز قرار بود به باشگاه والیبال برود. ساعت چهار و نیم بود که با پدرش تماس گرفت تا به دنبالش بیاید. مادر از لحظه انفجار می‌گوید: «همین‌طور که در حیاط بود و حاضر می‌شد، صدای انفجار را شنیدم. همان‌جا فریاد کشیدم؛ احساس کردم هلما را، از دست دادم.»

وقتی به بیمارستان رسیدند، هلما چشمانش نیمه‌باز بود. بدنش هیچ خراشی نداشت، اما ضربه‌ای به اندازه یک عدس به وسط قلب و سینه‌اش، وارد شده بود.

مادر از سفر سال گذشته‌شان به مشهد یاد می‌کندسفری که هلما در آن به زیارت امام رضا (ع) آمده بود و علاقه زیادی به حضرت، داشت.

حالا او بار دیگر به مشهد آمده بود، اما این بار به‌جای همراهی دخترش، عکس او را، در آغوش گرفته بود.

مادر با اشک از آرزوی ازدست‌رفته‌اش می‌گفت و جمله‌ای را بر زبان آورد که تلخی این فقدان را در خود داشت: «ما جنگ نمی‌خواستیم، ما آزادی می‌خواستیم؛ آنها باعث شدند فرزندم را از دست بدهم.»

نماز در پناه خورشید

با پیچیدن صدای اذان ظهر از مناره‌ها و گلدسته‌های حرم، خانواده‌های شهدا قاب عکس عزیزانشان را کنار سجاده‌ها گذاشتند و نماز ظهر را در پناه امام رضا (ع)، به‌جا آوردند.

پس از نماز، صدای تکبیر در جمع پیچید. مشت‌های گره‌کرده پدر هلما و دست‌های لرزان دیگر خانواده‌ها، در کنار قاب عکس شهدا، با صلوات و شعار‌های «مرگ بر آمریکا» همراه شد و صدای آنها در فضای حرم، طنین انداخت.

هرکدام از این خانواده‌ها با قصه‌ای به حرم آمده بودند؛ مادری که هنوز با گفتن «خدا را شکر» از پسرش یاد می‌کرد، همسری که از رؤیای ناتمام یک سفر سه‌نفره می‌گفت، خواهری که به نیابت از پدر شهیدش به زیارت آمده بود و مادری که قاب عکس هلما را، در آغوش می‌فشرد.

از نخلستان‌های لامرد تا حریم رضوی، هر خانواده تکه‌ای از عزیزش را با خود آورده بود؛ عکسی، خاطره‌ای یا جمله‌ای که، در ذهنش مانده بود.

آنها با داغی که همراهشان بود، به آستان امام رضا (ع) پناه آورده بودند؛ شاید برای آنکه در کنار همه خاطرات تلخ، لحظه‌ای آرام بگیرند و در حریم خورشید، اندکی از سنگینی روز‌های دشوارشان کاسته شود.

 

 


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها