هوای شهر آکنده از عطر دلانگیز انتظار بود و در سینه دختری از دیار خرمآباد که مهمان مهربانترین دوستش بود، قلبی بیقرار ترانه عشق میخواند. قرار بود کولهبار سفر بندد و به شهر و دیار خویش بازگردد؛ اما تقدیر نقشهای دیگر در سر داشت.
خبر پیچید، چون آذرخشی در آسمان آرامش: "امروز، پرچم متبرک و نورانی امام رضا (ع)، میهمان کوهسار است". در لحظهای که چمدانها آمادهٔ رفتن بودند ندایی از درون، او را فراخواند. تصمیمی ناگهانی، اما از جنس تقدیر او را در شهر نگه داشت. دلش شکسته بود؛ اما نه از اندوه رفتن که از حسرتی دیرینه. حاجتی که سالها در اعماق جانش چون گوهری نایاب پنهان مانده بود و امروز خودنمایی کرد.
با قلبی که از شدت شکسته بودن گویی از سینهاش پرواز میکرد، به استقبال آمد. اشکها چون سیلی خروشان بر گونههایش جاری بود و بیتابیاش زبان حال دل عاشقی بود که سالها در حسرت زیارت حرم نور، روزگار گذرانده بود. در میان ازدحام جمعیت در هیاهوی مراسم و در میان زمزمهٔ دعا، صدای دل شکستهی او گویی در صحن و سرای عشق طنینانداز شد.
وقتی از او پرسیدند، راز دلش را برملا کرد: "تابهحال، توفیق سفر به مشهد مقدس را نداشتهام." در همین حین در دل خانهٔ شهیدی از این دیار، در فضایی آمیخته با عطر شهادت و ارادت، عنایت و لطف بیدریغ امام رضا (ع)، شامل حال این دختر عاشق شد و با رایزنی و تلاش فرماندهٔ بسیج شهر، به ناگاه نام او در فهرست زائران حرم نور قرار گرفت!
این است قدرت عشق، این است کرامت سلطان. آنگاه که اراده کند از شهری به شهری سفر میکنی نه با پای خویش که با بال فرشتگان تا مهمانش شود و حتی در دورافتادهترین نقاط تو را فراموش نمیکند.
این حکایت، حکایت دختری از دیار مردان و زنان باایمان لرستان است که در کوهسار باواسطه پرچم متبرک امام رئوف به آرزوی دیرینهاش یعنی بوسیدن ضریح نور رسید.
این سرگذشت آن کسی است که آموخت گاهی بزرگترین سفرها از جایی آغاز میشوند که هیچ انتظاری از آن نداری، با عنایت پدری آسمانی که مهرش فراتر از درک زمینیان است و عاشقانش را در اوج ناامیدی به ساحل آرزوهایشان هدایت میکند.
این داستان، تابلویی است از عشق، ایثار و معجزهای که در دل کوهسار، به زیبایی هرچهتمامتر، به تصویر کشیده شد.
یادداشت: زهرا سلیمانی
انتهای پیام/