اینجا مشایه جاماندگان اربعین است؛ جایی که دلتنگی، زیر پرچمهای سرخ «یالثارات الحسین(ع)» و پرچمهای سهرنگ ایران، رنگ دیگری گرفته است.
هجدهم تیر،همین مسیر، روزی شاهد تشییع پیکر رهبر شهید بود؛ خیابانی که برای آخرین وداع، موجی از جمعیت را در خود جای داده بود.
امروز دوباره همان خیابان، لبریز از آدمهاست؛ اما این بار برای مشایه جاماندگان اربعین.
هر لحظه بر جمعیت افزوده میشود. لباسهای مشکی، پرچمهای سرخ «یالثارات الحسین» و پرچمهای سهرنگ ایران، چهره متفاوتی به مسیر دادهاند. امسال بسیاری، ماندن کنار وطن را انتخاب کردهاند؛ انتخابی که داغ نرسیدن به کربلا را با عشق به ایران، در هم آمیخته است.
موکبها یکی پس از دیگری زائران را به جرعهای آب یا استکانی چای دعوت میکنند. استکان چای عراقی را که در دست میگیرم، بیاختیار یاد چایهای «ابوعلی» در مسیر نجف تا کربلا میافتم؛ همان طعمی که خستگی راه را از تن میبرد و حالا فقط خاطرهاش مانده است.
زیر لب زمزمه میکنم:«السلام علی من کان فی عینی...»،سلام برکسی که درچشمم تمام دنیاست،
نگاهم به گنبد طلایی امام رضا(ع) میافتد؛ گنبدی که از دور، برای جاماندگان اربعین،شبیه چراغ امید است.
گرمای عصر هنوز بر خیابان نشسته، اما مهپاشهای مسیر، قطرههای خنکی را روی صورت و لباس مردم مینشانند. کودکان با خنده از میان مه عبور میکنند و بزرگترها لحظهای مکث میکنند تا خستگی راه را به دست همان قطرههای ریز، بسپارند.
در این میان، پرچم بزرگی در باد میرقصد و نگاهها را به خود میکشد.
نوجوانی که هنوز ۱۶ سالش هم نشده، چفیهای بر گردن انداخته و پرچم ایران را بر دوش گرفته است.هر چند دقیقه یکبار میایستد، عرق پیشانیاش را پاک میکند و دوباره پرچم را بالاتر میبرد؛ انگار نمیخواهد حتی لحظهای از اهتزاز بایستد.
نگاهم که به نگاهش گره میخورد، میگوید:
«تا همین دیروز امید داشتم بروم کربلا، ولی دیروز دیگر امیدم ناامید شد اینکه حتی امید نداشته باشی میری یانه، خیلی سخت است، آبجی...»،چند ثانیه سکوت میکند و بعد دستش را روی پرچم میکشد.
«ولی خدا را شکر... امسال آقا رفت کربلا، آقا کربلایی شد. پولی را که برای سفر کنار گذاشته بودم، خرج خرید این پرچم کردم تا امسال، علمدار کشورم باشم.»
پرچم را دوباره در باد رها میکند و آرام، در میان موج جمعیت، به سمت حرم ادامه مسیر میدهد...
دلتنگیهایی که هر کدام روایتی داشتند
پرچم در میان جمعیت دور میشود، اما دلتنگیِ صاحبش، در مسیر میماند.
چند قدم آنسوتر، دختری با چفیه روی سرش ایستاده است. نقش پرچم ایران بر گونهاش نشسته و تصویر رهبر شهید بر کولهپشتیاش دیده میشود.
نامش حانیه است؛ دانشجوی پرستاری.کوله را آرام روی شانه جابهجا میکند و میگوید: «این کوله را برای کربلا بسته بودم. همه وسایلم آماده بود.»
میپرسم: «تنهایی آمدی؟»
لبخند کوتاهی میزند؛ لبخندی که زود رنگ بغض میگیرد.«من همیشه با دوستام به هیئت، زیارت و مراسمها میروم؛ فقط یک جا همیشه تنها هستم؛ پیادهروی جاماندگان اربعین،چون همه دوستهایم رفتهاند کربلا.»
هنوز جملهاش تمام نشده که تلفنش زنگ میخورد. تماس تصویری است. آن سوی صفحه، دوستانش روبهروی گنبد سیدالشهدا(ع) ایستادهاند.حانیه دستش را بالا میآورد. چند ثانیه فقط نگاه میکند. بعد آرام میگوید:«دلم برایت تنگ شده، ارباب...»
و زیر لب سلام میدهد:
«صلیالله علیک یا اباعبدالله(ع)...»
تماس که پایان مییابد، نگاهش هنوز روی صفحه خاموش تلفن مانده است؛ گویی دلش همانجا، میان بینالحرمین، جا مانده باشد.
صدای «حلبیکم... یا زوار امام رضا(ع)» رشته افکارم را پاره میکند.
چند مرد با دشداشههای عربی و شالهای سبز، سینیهای شربت را میان جمعیت میگردانند. لهجه شیرین عربیشان، برای چند لحظه خیابان امامرضا(ع) را شبیه موکبهای مسیر نجف تا کربلا کرده است.
استکان شربت را میگیرم و زیر لب زمزمه میکنم:
دردل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت...
«یا حسین(ع)...»
همان لحظه، صدای مداحی در سراسر خیابان میپیچد:«من ایرانم، تو عراقی... چه فراقی، چه فراقی...».
در میان این صداها، کوچکترین موکب مسیر نگاهم را میدزدد.پسربچهای با چفیه بر سر، نخ یک ماشین اسباببازی را در دست گرفته است. روی ماشین، تصویر رهبر شهید نقش بسته و او با دقت، آن را روی آسفالت میکشد؛ انگار خودش هم یکی از خادمان این مسیر است. چند متر آنطرفتر، پیرمردی با عرقچین سفید، پیراهنی به رنگ خاک و پرچم سرخ «یالثارات الحسین(ع)» بر دوش، آرام به سمت حرم قدم برمیدارد. نه به اطراف نگاه میکند و نه شتابی در قدمهایش هست. ذکر «یا حسین(ع)» لحظهای از لبهایش جدا نمیشود؛ ذکری که گویی سالهاست همسفر اوست.
هرچه به حرم نزدیکتر میشوم، صدای سینهزنی رساتر میشود. علمهای عزاداری بر دوش مردم آرام در میان جمعیت پیش میروند و نوای «یا حسین(ع)» تمام خیابان امامرضا(ع) را پر کرده است. پرچمهای سرخ «یالثارات الحسین(ع)» در کنار پرچمهای سهرنگ ایران، تصویر متفاوت اربعین امسال را،ساختهاند.
در میان جمعیت، دو دوست شانهبهشانه قدم برمیدارند. موهای سپید یکی، از سالهای دور حکایت میکند و چفیه سفیدی بر شانه دارد. کنار او، رفیق سالهای جنگش آرام راه میرود؛ جانبازی که یک پایش را در سالهای دفاع از وطن جا گذاشته است. هر دو پرچم سرخ «یالثارات الحسین(ع)» در دست دارند.
پیرمرد میگوید: «سالها در طریقالعلما،موکب داشتیم برای دوستان شهیدمان. امسال پول سفر را خرج موکب سرِ کوچهمان کردیم؛ برای مردم محله. خودمان انتخاب کردیم نرویم؛ کنار کشور و مردممان، بمانیم.»
کمی آنسوتر، خانوادهای از تهران با کالسکهای دستساز و چهار فرزندشان در میان جمعیت حرکت میکنند. پدر خانواده میگوید: «قسمت نشد امسال کربلا برویم. گفتیم دلمان را،به مشهد بیاوریم.»
همسرش چشم از گنبد برنمیدارد و آرام میگوید:«هر وقت به حضرت زینب(س) فکر میکنم، سختی جا ماندن را بیشتر میفهمم.»
جمعیت آرامآرام به صحنهای حرم میرسد. یکی زیر لب زیارت میخواند، دیگری صلوات میفرستد و از میان دستههای عزاداری، صدای سینهزنی همچنان در فضا میپیچد.
گنبد طلایی امام رضا(ع) روبهروی هزاران دلی است که امسال آرزوی رسیدن به بینالحرمین را با خود، تا اینجاآوردهاند.
آخرین بار که برمیگردم، همان نوجوان را میبینم؛ پرچم ایران هنوز بر دوش او در باد میرقصد. کمی آنطرفتر، پسربچه با چفیهای بر سر، ماشین اسباببازیاش را که تصویر رهبر شهید بر آن نقش بسته، آرام روی سنگ فرش میکشد. حانیه در سکوت، تلفن همراهش را در دست گرفته و پیرمرد، با ذکر آرام «یا حسین(ع)»، از کنارشان میگذرد.
غروب اربعین به پایان رسیده است؛ اما خیابان امامرضا(ع) هنوز بوی دلتنگی میدهد. اینجا راه به کربلا ختم نشد، اما سلام هزاران جامانده، از زیر گنبد امام مهربانی، راهی حرم سیدالشهدا(ع) شد.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز