دندانهایش را روی هم فشار میدهد، اما خیلی حواسش به خودش نیست، همین چند دقیقه قبل با فریاد و دلخوری از خانه بیرون زده بود. حالا دیگر شانزده سالش شده؛ اما درست مثل بچگیهایش، همان زمانهایی که او را به بازی راه نمیدادند یا هیچ سرگروهی او را برای تیم خودش انتخاب نمیکرد، دختر بچهی غمگینی شده که دور از جمعیت ایستاده و با بغض، به شادی آنها نگاه میکند.
صدای سرود پسر بچهها، خیابان سجاد مشهد را پر کرده: «بیعت میکنم همین ساعت، همین لحظه، دنیای بدون تو اصلا، نمیارزه...»
ناگهان لابهلای صدای شادی دیگران میزند زیر گریه، بدنش میلرزد و دور از جمعیت با صدای بلند گریه میکند.
نیمه شعبان است، تولد امام زمان (عج). همان روزی که شش سال قبل توی مدرسه برایش شعر خواند و جایزه گرفت، همان روزی که از آن خاطرههای روشن و قدیمی دارد. حالا چند سال است که انگار تبعید شده باشد به جهانی دورتر، به سیارهای دیگر.
پشت دستش را دندان میگیرد تا صدای هق هق گریهاش را کمتر کند. اشکهایش بیاختیار میریزند.
با چشمهای تار ماشینها را میبیند که میایستند و پسر بچهها با احترام به هرکدامشان دو شاخه گل نرگس میدهند.
صدای سرود باز به گوشش میرسد: «سربازانت آمادهان، بیا ببین که پای عهدشون ایستادن..»
میخواهد فریاد بزند؛ میخواهد تا ابد به حال خودش گریه کند. برای دختری که هیچکس او را نمیبیند و در تمام شلوغیها احساس تنهایی میکند.
در دلش طعنه میزند به امام زمان (عج)، حتی به امام رضایی که معلوم است این آدمها خادم حرم اویند. با چشمهایی که بیوقفه میبارد در دلش میگوید: «سربازهاتون آمادهان، با همدیگه خوش باشین، شما آدم خوب زیاده دورتون، ماهارو میخواین چیکار...»
سرش را پایین میاندازد و دیگر به آنطرف خیابان نگاه نمیکند.
اما باز مثل تمام زمانهایی که با پدرش قهر میکرد و توی کمد دیواری پنهان میشد، منتظر است یکی بیاید و پیدایش کند. منتظر است دستی دلش را نوازش کند.
گروه سرود همراه جمعیت، با نوایی بینظیر ادامهمیدهند: «السلام علی المهدی.. السلام علی المهدی... السلام علی المهدی..»
همانطور که سرش پایین است و اشکهایش میچکد روی زمین، بیاختیار دستش را روی قلبش میگذارد و همراه جمعیت سلام میدهد. گوشی موبایلش زنگ میخورد و آن را قطع میکند، حتما مادرش نگران شده. با همهی دلخوری ها، باز باید به خانه برگردد. سرش را بالا میگیرد و برای آخرین بار به جمعیت نگاه میکند، با پشت دست اشکها و صورتش را پاک میکند و به سمت خانه راهی میشود. چند قدم که میرود صدای دویدن پسر بچهای پشت سرش میآید: «خانم، خانم، این هدیه از طرف امام رضا است، عیدتون مبارک باشه.» حالا آسمان بالای سر دختری ایستاده، که دسته گل بزرگی از نرگس توی دست دارد و با چشمهایی خیس اشک، صدای سرود پسربچهها را میشنود: «دلت میاد وقتی منو عاشق کردی، یه جمعهای، من نباشم و برگردی ...
دلت میاد این منتظرت پیر بشه، دلت میاد من نباشم و دیر بشه. دلت میاد... بگو دلت میاد...»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز