کد خبر : ۷۰۴۶۳۲
۱۳:۰۵

۱۴۰۴/۱۱/۲۹
گزارش از مردی که تمام زندگی خود را صرف خدمت به نیازمندان کرد

مرتضی شیخ، پزشک بی‌ادعایی که در جوار حضرت رضا (ع) آرمیده است

مرتضی شیخ، پزشک بی‌ادعایی که در جوار حضرت رضا (ع) آرمیده است
اولین روزی است که به‌عنوان خبرنگار آستان قدس، قدم به حریم حرم می‌گذارم. در ساختمان بنیاد پژوهش‌های آستان قدس به سراغ مرکز اسناد آستان قدس رضوی می‌روم و حالا در اتاق تاریخ شفاهی نشسته‌ام؛ جایی که امانت‌دارِ حافظه تاریخ است.

راهروها زیادند و طبقه‌ها در هم می‌پیچند. اگر همکارم همراهم نبود، احتمالاً چند بار مسیر را گم می‌کردم. شبیه کودکی که دستش را گرفته‌ و آورده باشند؛ همان‌قدر محتاط و همان‌قدر مشتاق.

میان اسنادِ به‌جا مانده از آدم‌هایی که رفته‌اند اما هنوز در حافظه این شهر نفس می‌کشند، دنبال ردپا می‌گردیم.

خانم خندان از دسته‌بندی‌ها می‌گوید، آقای آذری از امانت‌بودن اسناد. خانم سمیعی از امور پیداشدگان می‌گوید؛ از زنانی که هر روز، چیزی را به کسی برمی‌گردانند؛ گاهی یک کیف و گاهی یک کودک. می‌گوید اگر دنبال سوژه‌های عاطفی‌تر می‌گردی، آن‌جا فضای مناسبی‌ است.

ذهنم می‌دود پی امور پیدا‌شدگان. حتما اگر بیرونِ حرم بود، اسمش امور گمشدگان می‌شد.

نوبت به راوی ،آقای قشنگ می‌رسد. صدایش آرام است، مطمئن و بی‌تکلف. شبیه کسانی که عجله‌ای برای اثرگذاری و اصراری برای قانع کردن دیگران ندارند.

می‌گوید: «اگر اهل ماندن و پی‌گرفتن باشی، تاریخ شفاهی تا آخر تاریخ برای تو حرف دارد؛ برای تو و همه‌ی آدم‌هایی که گوشی برای شنیدن دارند». بعد مکث می‌کند. مکثی که انگار از دل سال‌ها زندگی بیرون آمده باشد. نامی را آهسته بر زبان می‌آورد: دکتر مرتضی شیخ.

نه با هیجان و نه با اغراق. فقط یک جمله کوتاه: «فردا، ۳۰ بهمن، سالگرد درگذشت اوست. می‌دانستی دکتر شیخ روبه روی پنجره فولاد دفن شده؟» تعجبم را که می‌بیند ادامه می‌دهد: خیلی‌ها مثل شما نمی‌دانند. شخصیت دکتر شیخ هنوز خیلی حرف‌ها برای گفتن دارد.

چند روز بعد، میان شلوغی صحن، خودم را به اطراف پنجره فولاد می‌رسانم.

آدم‌ها می‌آیند، می‌ایستند، دعا می‌کنند و می‌روند. من اما، ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم؛ دنبال نامی می‌گردم که گفته‌اند این حوالی است، اما خودش را به‌راحتی نشان نمی‌دهد. چند بار به اطرافم نگاه می‌کنم، تا پنجره فولاد می‌روم و دوباره برمی‌گردم. انگار به آسانی قرار نیست دیده شود.

برای فهم و روایت دکتر شیخ، به اتاق تاریخ شفاهی برمی‌گردم. روایت‌ها یکی‌یکی کنار هم می‌نشینند. روایت‌هایی که اکثرشان با تلاش‌های آقای راوی، از خاطرات آدم‌های کوچه پس کوچه‌های این شهر بیرون کشیده شدند. دکتر شیخ در آن زمان، پزشک فقرا بود. درمان برای او فقط نسخه نبود؛ گوش‌دادن بود، وقت گذاشتن بود، سبک‌کردن بار زندگی بود. اگر لازم بود برای مداوا به خانه بیماران می‌رفت؛ با دوچرخه، با پای پیاده و در زمین‌های گل آلود. در کوچه‌های تنگ و بن‌بست و سرشار از فقر. در خانه‌هایی که زندگی خودش را به‌زور از لابه‌لای درهای نداشته و پرده‌های مندرس به داخل آن می‌کشاند. سر نوشابه‌های فلزی را در خلوت خودش می‌شست تا اگر بیماری آن را برداشت تا به‌جای پول در جعبه بیندازد آلوده نباشد. میوه و سبزی ها را روز به روز قیمت می‌گرفت تا موقع تجویز، ارزان‌ترین‌شان را برای بیماران تجویز کند. اگر برای طبابتش پول نمی‌گرفت، نه از سر نمایش، که از سر حقیقت انسان‌بودن بود.

کفن جیب ندارد

در اسناد، نامش کم می‌آید؛ اما هرجا می‌آید، بی‌صداست. نه قهرمان‌سازی، نه روایت‌های پرطمطراق. فقط انسانی که کارش را درست انجام داده است. هر آن‌چیزی که داشته و هرچه بلد بوده را خرج کرده چون به قول خودش: «کفن جیب ندارد».

کم‌کم می‌فهمم چرا پیدا کردن ردش سخت بود. بعضی آدم‌ها، آگاهانه در حاشیه می‌ایستند تا اصل، دیده شود. دکتر شیخ از همان‌هاست؛ از آن‌هایی که اگر دنبالش نگردی، از کنارت عبور می‌کند، اما اگر بایستی و نگاه کنی، شاید تحولی در تو به وجود بیاید.

برای من، این تحول آرام است. شبیه وقتی که آدم، بی‌آنکه تصمیمی گرفته باشد، می‌فهمد قرار نیست بعد از این، مثل قبل ببیند. دکتر شیخ، در اسناد و روایت‌ها، مدام خودش را کنار می‌کشد و میدان را به دیگری می‌دهد؛ به بیماران و به انسان ها. و همین عقب‌رفتنِ آگاهانه، او را پررنگ‌تر می‌کند.

در راه برگشت به خانه‌ام. در ایستگاه اتوبوس ایستاده‌ام و به آدم‌هایی نگاه می‌کنم که چشم‌هایشان حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. به خودم فکر‌ می‌کنم، به راه تازه‌ای که امام رضا(ع)، برایم باز کرده است.

برای من، که تازه قدم در راه خبرنگاری گذاشته‌ام، دکتر شیخ تبدیل می‌شود به یک آینه. آینه‌ای که سؤال می‌پرسد. اینکه من، با قلمی که دارم، با جایی که ایستاده‌ام، چقدر حاضرم بی‌ادعا کار کنم؟ چقدر می‌توانم به‌جای دیده‌شدن، مفید بودن را انتخاب کنم؟

چقدر می‌توانم در کوچه پس کوچه‌های شهر، دنبال آدم‌هایی بگردم که باید روایت شوند،باید گفته و شنیده شوند؟

چقدر می‌توانم به‌جای دویدن به دنبال پر سر و صدا، دنبال انسان‌های بی‌صدایی باشم که گوشه‌ای از حرم هستند و‌حرف‌های زیادی برای گفتن دارند؟ چقدر حاضرم خرج کنم از خودم، از عمرم و از تمام داشته‌هایم؟ من چقدر می‌توانم مرتضی شیخ باشم در قامت زنی خبرنگار برای خدمت به مردم، مادری خانه‌دار برای خدمت به خانواده، دختری دانشجوبرای کسب علم و ارایه خدمت به همنوعان، همسایه ‌ای خوب برای همسایه‌ها و زائری، خادمی، مجاوری برای امام رضا(ع).

گزارش - مهلا دانشمند


گزارش خطا

ارسال نظرات
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها