میگوید بعضی شهرها آدم را پس میزنند، بعضی شهرها، اما آرام در آغوش میکشند. مشهد برای او از همان روز اول، شبیه آغوشی بود که دیر رسیده باشد؛ اما واقعی.
نه پرسید از کجا آمده، نه سراغ گذشتهاش را گرفت. فقط درهایش را باز کرد و گذاشت بماند.
مرضیه، نامی است که حالا با آن خودش را صدا میکند؛ زنی از حوالی یکی از شهرهای قزوین که روزگاری خیال میکرد زندگیاش خطی صافوساده است. همه چیز از یک اعتماد کوچک شروع شد؛ اعتمادی که آنقدر بیاهمیت به نظر میرسید که حتی ارزش فکرکردن هم نداشت.
اما همان ماجرای ساده، مثل نخ باریکی که ناگهان کشیده شود، همه بافتههای زندگیاش را از هم گسست. خودش هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکند، زیر لب میگوید: «چقدر راحت میشود آدم در یکلحظه از اینطرف دنیا به آن طرفش پرت شود».
جرمش از آن جنس خطاهایی بود که نیت در آن گم شده بود؛ بیقصد، بیغرض، اما با پیامدی سنگین. وقتی حکم را شنید، اول نفهمید. فقط به دیوار روبهرو نگاه میکرد و به این فکر میکرد که حتماً اشتباهی رخداده. مگر میشود آدمی که همیشه سعی کرده حواسش به حق و ناحق باشد، یکباره خودش را پشت میلهها ببیند؟
روزهای اول زندان، بیشتر از هر چیز سکوت اذیتش میکرد. سکوتی که شبها بلندتر میشد و تا صبح روی سینهاش مینشست. آنجا بود که رفاقتش شکل گرفت؛ رفاقتی که نه به دیدن وابسته بود و نه به رفت و آمد. هر شب، چشمهایش را میبست و خودش را در صحنهای نورانی میدید.
با کسی حرف میزد که سالها فقط نامش را شنیده بود، اما حالا حس میکرد نزدیکترین شنونده دنیاست؛ با امام رضا درد دل میکرد، بیواسطه، بیتعارف.
میگفت: «اگر کسی حرفم را باور نکند، تو که میدانی دلم چه بود.»
و همان گفتوگوهای شبانه، مثل نخ نازکی از امید، او را سر پا نگه داشت.
ماه رمضان سال گذشته، وقتی در زندان زمزمهای پیچید که قرار است جمعی از زندانیان جرایم غیرعمد در قالب یک پویش حمایتی آزاد شوند، دلش لرزید؛ اما جرئت نکرد آرزو کند. تجربه به او یاد داده بود زیاد امیدوار نشود. بااینحال، شبهای قدر که میشد، آرام گوشهای مینشست و فقط یک جمله میگفت: «اگر صلاح میدانی، رهایم کن».
رهاییاش در همان روزها رقم خورد؛ در فرایندی که به همت آستانی شکل گرفت که نامش سالها با اشک و دعا گرهخورده بود؛ آستان قدس رضوی. وقتی اسمش را خواندند، پاهایش سست شد. فکر میکرد خواب است. آزادی برایش شبیه باز شدن یک در نبود، شبیه باز شدن یک آسمان بود.
اما بیرون از زندان، همه چیز آنطور که خیال میکرد نرم و مهربان نبود. بعضی درها بسته ماند. بعضی نگاهها سنگین بود. بعضیها گذشته را بلندتر از حقیقت میدیدند. مرضیه خیلی زود فهمید آزادی همیشه به معنای پذیرفتهشدن نیست.
یک عصر، وقتی از خانهای که روزی خانهاش بود بیرون آمد و پشت سرش در آرام بسته شد، به خودش گفت: «شاید باید جایی بروم که گذشتهام را نشناسد، اما صاحبش مرا بشناسد»؛ و اینگونه شد که راهی مشهد شد.
خانهای بهسختی اجاره کرد؛ به یک خانم تنها که خانه اجاره نمیدهند. خانهای کوچک بود و همان را هم رفیقش برایش جور کرده بود. خانهای بود با دیوارهایی که رد نم را میشد رویشان دید و پنجرهای که رو به کوچهای باریک باز میشد.
اما برای او، همان چند متر، حکم جهانی تازه را داشت. گوشه اتاق، میز کوچکی گذاشت و رویش چوبهای ساده و آینههای خام چید.
با دستانی که سختیکشیده بودند؛ اما هنوز ظرافت را بلد بودند، شروع کرد به ساختن قابهای چوبی، جعبههای کوچک، آینههایی با نقشهای سنتی. کارهایش کمکم راهشان را به فروشگاههای آفرینشهای هنری وابسته به آستان قدس رضوی باز کردند؛ بیهیاهو، بینام.
هر بار که یکی از قابها را سنباده میزد، حس میکرد دارد گوشهای از زبری گذشتهاش را هم صاف میکند. هر آینهای که در قاب مینشاند، برایش شبیه وعدهای بود؛ وعده اینکه، میشود دوباره خودت را بی عیب ببینی.
ماه رمضان که از راه میرسد، حال و هوایش فرق میکند. از عصر، کار را جمع میکند، چادرش را سر میکند و راه میافتد سمت حرم. مسیر را آرام میرود، انگار قرار مهمی دارد. وقتی به صحن میرسد و نور گنبد را میبیند، دلش سبک میشود. زیر لب میگوید: «امام من، آمدهام به دیدارت».
برای او، حرم فقط یک مکان نیست؛ قرارگاه دوستی است که روزهای تاریک را با او تقسیم کرده. کنار پنجره فولاد میایستد، دستهایش را گره میکند و نه از طلبکاران میگوید، نه از شخصی دیگر نه از آنهایی که پشت کردند. فقط تشکر میکند. میگوید: «تو باورم کردی، همین کافی بود».
گاهی ساعتها مینشیند و به رفتوآمد مردم نگاه میکند. به مادرهایی که دست بچه هایشان را گرفتهاند، به پیرمردهایی که با تسبیح آهسته قدم میزنند. در دلش موجی از حسرت نیست؛ بیشتر شبیه آرامش است. انگار پذیرفته که زندگی همیشه صاف و بیخط نیست، اما میشود روی همان خطها هم نقش تازهای زد.
رفاقتش با امام رضا، از جنس معامله نیست. چیزی نخواسته جز اینکه دلش آرام بماند. میگوید اگر آن شبهای زندان، کسی حرفهایش را نشنیده بود، شاید امروز اینطور سرپا نمیایستاد. حالا هر بار که به گنبد طلایی نگاه میکند، لبخند میزند؛ لبخندی که از عمق زخمی قدیمی بیرونآمده؛ اما دیگر درد ندارد.
مرضیه در آن خانه محقر، میان بوی چوب و شیشه، زندگیاش را دوباره میسازد. نه برای اثبات چیزی به دیگران، نه برای پاککردن گذشته، بلکه برای ادامهدادن. میداند هنوز هم ممکن است بعضیها با شنیدن نامش مکث کنند. اما او یاد گرفته ارزش آدمی را نه در قضاوت دیگران که در صداقت دلش بسنجد.
شبهای رمضان، وقتی از حرم برمیگردد، حس میکند تنها نیست. انگار دوستی نامرئی تا دم در خانه همراهیاش میکند. کلید را که در قفل میچرخاند، زیر لب میگوید: «فردا هم میآیم. هنوز حرف دارم»؛ و این رفاقت، همان معجزهای است که زندگیاش را از پشت میلهها تا زیر گنبد کشانده؛ معجزهای بیصدا، اما عمیق.
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز