کد خبر : ۷۰۵۱۴۹
۱۲:۰۱

۱۴۰۴/۱۲/۱۴

این عصر، عصر بیداری دل‌هاست ...

این عصر، عصر بیداری دل‌هاست ...
رقیه، تازه از خواب بیدار شده، عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌های خرده ریزه‌اش را کنارش گذاشته تا بازی کند. طبق معمول، تلوزیون شبکه پویا را نشان می‌دهد.

توی آشپزخانه ایستاده‌ام که صدای کودکانه‌ای را می‌شنوم. توجهم جلب می‌شود، قاب تلویزیون امام خمینی (ره) را نشان می‌دهد و دختربچه‌ای روایت پدرِ مهربانِ بچه‌ها را می‌گوید، روایتی که بوی غم ندارد، صدایش رنگ شادی دارد و رنگ‌های تصویر هم، شاد است.

می‌گوید: روزی پدری مهربان داشتیم که رفت پیش‌خدا، ولی خدا بعدِ او ما را رها نکرد و پدر مهربان دیگری، به ما داد.

صفحه پر می‌شود از چهره‌ی نورانی رهبر شهیدمان. توی ذهنم یک لحظه می‌گذرد که این چه چیزی است که برای بچه‌ها ساخته‌اند، مگر بچه‌ها.

هنوز رشته‌ی افکارم کامل نشده که صدای رقیه را می‌شنوم، چند روز دیگر سه سالش می‌شود.

از توی آشپزخانه بیرون می‌آیم و نگاهش می‌کنم، گوشه‌ی مبل نشسته و زل زده به تلوزیون، از او می‌پرسم «چی گفتی مامان‌جان؟» با لحنی آرام تکرار می‌کند: «منم از این بابا‌ها می‌خوام».

چشم از تلوزیون برنمی‌دارد، با بهت و حیرت نگاهش می‌کنم.

دختر‌ها با چادر‌های رنگی دور رهبر، حلقه زنده‌اند، دختربچه راوی می‌گوید: این بابای مهربان هم رفته پیش فرشته‌ها، اشک از چشم‌های کوچک رقیه می‌بارد. حیرتم هزار برابر می‌شود، پیش‌از این اشک‌های سرازیرِ دخترکانِ تازه به سن تکلیف رسیده را باور نمی‌کردم، حالا اشکِ دختر سه ساله‌ی خودم را، چطور باور کنم؟

وقتی دختری بودم که سال‌ها از سن تکلیفش گذشته بود، همیشه در مجالس روضه خودم را سرزنش می‌کردم که، چرا گریه نمی‌کنی؟

بعد‌ها فهمیدم که من هیچ فهمی از حسین (ع)، از عاشورا و از زینب (ع) نداشتم، هیچ فهمی از رقیه‌ی سه‌ساله نداشتم که تا سال‌های سال این معمای بزرگ در ذهنم بود که، مگر می‌شود دختر سه‌ساله‌ای، تا این حد بفهمد؟

حالا چه بر سرِ این عالَم آمده که کودکانش، تا این حد بزرگ شده‌اند؟

روبه روی رقیه می‌نشینم و می‌پرسم: «برای چی گریه می‌کنی مامان؟» هرچه اصرارش می‌کنم چیزی نمی‌گوید.

قاب تلویزون عوض می‌شود و برنامه دیگری را نشان می‌دهد. رقیه اشک‌هایش را پاک می‌کند و کیف کوچک اسباب بازی‌هایش را برمی‌دارد و خرده ریزه هایش را می‌ریزد روی زمین.

از توی آنها یک پیکسل فلزی پیدا می‌کند که تصویر رهبر روی آن نشسته، با خنده‌ی بلندی می‌گوید: «مامااان عکس بابا»، بعد پیکسل را می‌دهد دست عروسکش.

من هنوز با بهت و حیرت ایستاده‌ام و در ناباوری به «فهمی» فکر می‌کنم که در نسل‌های بعدِ ما، با ضریب و شتابِ بیشتری رشد کرده‌است.

به چشم‌های خیسِ دخترانِ سه ساله، به پسر‌های کوچکی که دستی عمود کنار شقیقه می‌گذارند و سربازِ آماده وطن می‌شوند، به دل‌های بیدارِ نطفه‌های در رحمِ مادران.

باز، صدای رقیه مرا از خودم بیرون می‌کشد.

دارد به آرامی گونه‌ی عروسکش را می‌بوسد، عکس بابا را نگاه می‌کند و رو به عروسکش می‌گوید: «گریه نکن قشنگ من، بابای مهربونت داره میاد».

روی مبل می‌نشینم، به کتیبه‌ی سرخ وسیاهی که به دیوار خانه زده‌ایم نگاه می‌کنم، اشک‌هایم را پاک می‌کنم و بلند می‌گویم: «ما رأیتُ اِلّا جمیلا» ...

مهلا دانشمند


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها