امروز به عنوان خبرنگار آستاننیوز، میهمان یکی از این شبهای پر برکت در موکب تبرک خانهی حضرت رضا (ع) شدم، جایی که نه تنها کام زائران، بلکه جان خادمان نیز با عطر رضوی شیرین میشود.
درست روبروی در ورودی موکب، مردی سپیدموی با لباس فاخر خادمی ایستاده بود. قامتی استوار داشت و نگاهی هوشیار؛ ناظر ورود و خروجها، گویی از دروازهبانان بهشت بود. وظیفهاش نظارت بر رفت و آمدها و اطمینان از نظم و انتظار برای رسیدن بستههای نذری بود تا راهنمای ورود آنها به داخل موکب باشد. او نخستین نگین درخشان این زنجیرهی خدمت بود که نظم را از ابتدا تضمین میکرد.
به او سلام کردم و با معرفی خودم اجازه ورود خواستم، او نیز با تبسمی پدرانه گفت: خوشا آمدی جوان، از این تجربه لذت ببر... التماس دعا...
در این موکب، خادمان حضرت رضا (ع) با همان لباسهای متحدالشکل خادمی، در تکاپوی خدمت بودند. دستکشها بر دست، سرپوشها بر سر و رعایت دقیق اصول بهداشتی، نشان از تعهدی عمیق به سلامت زائران داشت. در این فضای پرشور، زمزمهها و همهمهای خاص جریان داشت؛ ذکر صلوات که، چون نجوایی آسمانی برمیخاست، دعاها و مناجاتهای عاشقانه و گاه نوحهخوانیهایی که دل را به کربلا میبرد، فضایی سرشار از عشق و ارادت که نوایش در صحن دل میپیچید.
من نیز ناخودآگاه با آن نواها همراه شدم و در چند قدمی اذان مغرب زمزمه کردیم: منم خاک درت... غلام و نوکرت... مران از در مرا... به جان مادرت... علی موسی الرضا (ع) ... علی موسی الرضا... (ع)
موکب، پنجرههای سبز رنگ کوچک و متعددی داشت که قرار بود از طریق آنها، بستههای متبرک افطاری، تقدیم به زائران شود. آنها را که باز میکردی درست روبه روی گند طلایی آقا جان سلام میدادی و سپس چشم در چشم زائرین مشتاق غذای حضرتی میشدی.
به من نیز گفته شد که در ستون خادمین کشیک اول حرم، کنار یکی از این پنجرهها خدمت کنم. دستکش و سرپوشم را بر سر گذاشتم و کنار پنجره ایستادم. توصیههای خادم ارشد موکب، نقشه راه خدمت من شد؛ باید به چه شکل و با چه لحنی خدمت کنم.
سرانجام، هنگام اذان فرا رسید. با شنیدن اذان، پنجرههای سبز رنگ به سرعت باز شدند. مأموریت ما آمادهسازی بستهها و تحویل آنها به خادمان کنار پنجره بود. نان، پنیر، سبزی و ظرفی از حلیم خوشعطر، روی هم قرار میگرفت و به خادم کنار پنجره سپرده میشد. او نیز با احترامی مثالزدنی، لبخندی بر لب و با تکرار جملهی "قبول باشه"، این بستهها را به دست زائران میرساند.
زائران از هر قشری بودند؛ زن و مرد، پیر و جوان، اهل مشهد و از شهرهای دور و نزدیک ایران و حتی زائرانی از کشورهای عربی و بعضا اروپایی.
زائران یکی پس از دیگری، بستههای خود را دریافت و صف را ترک میکردند
حس و حال عجیبی بود. وقتی خنده بر لبان کودکی را میدیدم که غذای تبرکی را میگیرد و یا اشک شوقی که در چشمان خادمان، هنگام توزیع بستهها، حلقه میزد، گویی معنای واقعی خدمت را لمس میکردم. انگار اینجا، میزبان اصلی، خود امام رضا (ع) بود و میهمانانش، هم خادمان بودند و هم زائران.
پس از مدتی خدمت در کنار پنجرهای سبز رنگ، زمان آن رسید که شیفت خدمت را عوض کنم و تجربهای دیگر از خدمت را درک کنم. این بار، وظیفهام در پشت صحنهی موکب بود؛ جایی که خادمان دیگر، با تلاشی بیوقفه، مشغول آمادهسازی نذریها بودند. در این بخش، عدهای در حال چیدن ظروف، پر کردن آن
اعظم صاحب علم:ها از حلیم داغ، آمادهسازی بستههای نان و پنیر و سبزی و تمیز کردن مداوم فضای موکب بودند. عدهای دیگر نیز در گوشهای از موکب، نماز اول وقت را به جا میآوردند تا پس از ادای فریضه، جای خود را با خادمان دیگر عوض کنند تا آنها هم از نماز اول وقت بی نصیب نمانند. نکتهی تأملبرانگیز این بود که خادمان هنوز روزه خود را باز نکرده بودند و اولویت با افطار زائران بود.
یک سینی بزرگ فلزی را با دقت تمیز کردم و از ظروف پلاستیکیِ پر کردم، وقتی سینی مملو از ظروف خالی شد، آن را به سمت خادمی بردم که با سرعت، ظروف را از حلیم خوشعطر و داغ پر میکرد. این چرخه ادامه داشت.
پیش از آنکه سینیها به کنار پنجرهها برسند، خادمان دیگری منتظر بودند تا آخرین جزئیات را آماده کنند. اینجا بود که قاشقهای کوچک و مناسب داخل هر ظرف قرار داده میشد.
در این مرحله نیز، خادم کناریام، با هر قاشقی که در ظرفی میگذاشت، یک صلوات هم میگذاشت؟! درواقع به قول خودش"هر قاشق، یک صلوات" این
تکرار موزون، فضایی از ذکر و توسل را در کنار خدمت به وجود آورده بود.
خوش آمدید...
در همین حین، نگاهم به سوی انتظاماتی افتاد که با احترام در کنار صفوف مردم ایستاده بودند. وظیفهی آنها، نه تنها نظمبخشی به صفوف، بلکه خوشامدگویی صمیمانه به زائران و دعوت آنها به بهرهمندی از این سفرهی پربرکت بود. با چهرههایی بشاش و لحنی دلنشین، زائران را راهنمایی میکردند و به تمامی میهمانان حضرت با لحن بشاش میگفتند: «خوش آمدید..»
این نظم و احترام، خود جزئی از خدمت و برکت در این تبرکخانه بود.
پس از آنکه پذیرایی از زائران به پایان رسید و پنجرههای سبز بسته شدند، نوبت به خادمان رسید تا افطار کنند.
دیگها و ظروف جمعآوری شدند و بخش کوچکی از حلیم باقیمانده، نصیب این سربازان گمنام حضرت شد. آنها نیز با نوشیدن چای و خوردن حبهای قند، روزهی خود را باز کردند؛ افطاری ساده، اما سرشار از معنویت و طعم شیرین خدمت.
مرحلهی بعدی خدمت، شست وشوی دیگهای بزرگ حلیم بود. دیگها یکی پس از دیگری، شسته میشدند. در این حین نیز، نوحهخوانیها، صلواتهای خاصه امام رضا (ع) و ذکر صلوات، در سرتاسر موکب طنینانداز بود. با وجود اینکه خبرهایی از ایام جنگ و داغ شهادت عزیزان میرسید، فضای موکب، فضایی آکنده از آرامش، استواری و ایمان بود. حس و حال مردم، متفاوت از هیاهوی بیرون؛ اینجا دلها قرصتر بود و ایمان، قویتر. این آرامش، همان سایهی پر مهر و همیشگی امام رضاست که بر سر این ملت و کشور گسترده است. حس و حال همه خوب بود؛ هرچند زمان، زمان جنگ بود و دلها داغدار، اما انگار اینجا، در این پناهگاه نور، حس و حال، آرامتر و متفاوتی جریان داشت. همه احساس بهتری داشتند، دلها قرصتر بود و ایمانشان، قویتر.
پس از شستشوی کامل دیگها، موکب برای آن شب بسته شد. اما خدمت خادمین اینجا به پایان نمیرسید. برای فردا شب، نیاز بود تا دوباره نان، پنیر و سبزی آماده شود و دیگهای بزرگ حلیم، مهیای پخت مجدد شوند. لذا، خادمان نه به استراحت، که به وظایف دیگر خود در راستای خدمترسانی در این آستان مقدس پرداختند.
چرا که عشق به خدمت، پایانی ندارد.
درست پیش از رفتن، خبری خوشحالکننده به گوش رسید: انتقام خون شهیدان، یکی پس از دیگری گرفته میشد. این خبر، شادی را در دلها نشاند، اما پیراهن عزا همچنان بر تن یکایک خادمین بود. همه، شهدا را به ویژه قائد امت آیتالله العظمی شهید سید علی خامنهای را در یاد داشتند و برای ایشان ذکر میگفتند و به یاد او خدمت میکردند. اما دلها در این سرزمین، قرص بود؛ چرا که این کشور و این ملت، «ملت امام رضا (ع)» است و سایهی پر مهر و آرامش ایشان، همواره بر سر این کشور استوار است.
این تجربهی من، به عنوان یک نوجوان دهه هشتادی که شمعهای ۱۸ سالگیش را به تازگی فوت کرده است، تجربهای بسیار بسیار متفاوت و شگفتانگیز بود.
در آن شب، بارها در موکب اشک ریختم و حال و هوایم دگرگون شد. انگار در آن فضای نورانی، به امام رضا (ع) نزدیکتر شده بودم. این تجربه در موکب، شیرین بود؛ به شیرینی شکرهای روی حلیم، به شیرینی لبخند زائری که برای اولین بار غذای تبرکی حضرت را میچشید و به شیرینی صلواتهایی که در گوشه و کنار موکب، به نیت پایداری و استواری میهن فرستاده میشد.
این بود روایت یک شب خدمت در موکب تبرک خانهی حضرت رضا (ع)؛ شبی که تجربهاش، شیرینترین و پربارترین خاطره برایم باقی ماند.
- به یاد شهیدانی که روزه خود را در کنار امام رضاجان باز کردند.
گزارش امیرعلی مقدم
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز