کد خبر : ۷۰۵۳۸۱
۲۰:۱۵

۱۴۰۴/۱۲/۲۰

روایت توقفی بی‌اختیار در دل بیعت و تیتر یک جهان

روایت توقفی بی‌اختیار در دل بیعت و تیتر یک جهان
روی صندلی‌های خالی مترو نشسته‌ام. ساعت ده شب است و دارم به خانه برمی‌گردم. نوزدهم رمضان است؛ دختربچه‌ چادری روبه.رویم کنار مادرش نشسته و پرچم کوچکی را در دستش گرفته. به من لبخند می‌زند، با لبخندی جوابش را می‌دهم و توی دلم می‌گویم: «شما هم دلتون خوشه».

تجمعات این روز‌ها باعث شده مترو تا دیروقت کار کند، همین یک خیر را لااقل برایمان داشته.

ایستگاه امام خمینی را رد می‌کنیم و ایستگاه دیگر به شریعتی می‌رسیم. شلوغی‌های همیشگی در این ایستگاه کم بود، حالا هم که بساط هرشبه موسسه جوانان آستان قدس در اینجا برپاست و از ساعت هشت، صدایشان تمام خیابان را برمی‌دارد.

قطار می‌ایستد و دختربچه با مادرش بلند می‌شود که بروند، از پله‌ها بالا می‌رویم و از یک جایی به بعد صدای مردم توی پله‌ها می‌پیچد.

تا به میدان می‌رسم، سوز سرما توی صورتم می‌خورد و می‌لرزم.

هوا سرد شده، هوای مشهد همیشه غیرقابل پیش‌بینی است، درست در اوج گرما سرد می‌شود و در اوج سرما، گرم.

دختربچه از همان‌جا پرچمش را بالا می‌گیرد و تکان می‌دهد تا به جمعیت برسد.

نگاهشان می‌کنم، همه دور موکبی ایستاده‌اند و پرچم‌هایشان را بالا گرفته‌اند.

دلم می‌خواهد زودتر به خانه برسم، مسیرم از آنجا می‌گذرد و باید کمی پیاده بروم. به جمعیت که نزدیک می‌شوم، پرچم بزرگی که مرد جوانی آن را روی دست گرفته روی سرم کشیده می‌شود. درست مثل آن وقت‌هایی که در شب‌های قدر، زیر چادر مشکی مادرم پنهان می‌شدم تا هوای سرد به صورتم نخورد. دستم‌هایم را در جیبم می‌گذارم که گرم شوند. چشمم به تریلی بزرگی می‌افتد که روی آن تابوت‌های نمادین شهدا گذاشته شده، صف مرتبی از دختر و پسر‌های نوجوان و کوچک با لباس‌های سبز در کنار هم و روی تریلی ایستاده‌اند، ناخداگاه چشمم به یکی از پسر‌ها می‌افتد. گونه‌هایش سرخ شده، خودش را کمی جمع کرده و دارد از سرما می‌لرزد. پاهایم سنگین می‌شوند و بی‌امان می‌ایستند. متوقف می‌شوم و به همه‌شان نگاه می‌کنم.

مردی از داخل موکب می‌گوید: «بچه‌ها کارشون رو شروع کنند»

موسیقی آرامی شروع می‌شود، برفِ ریزی روی صورتم می‌افتد و به آسمان نگاه می‌کنم، دارد برف می‌بارد.

دختر و پسر‌های کوچک، با گونه‌هایی سرخ شده، دست‌هایی یخ‌زده و چشم‌هایی که می‌درخشد از ایران می‌خوانند.

تمام وجودم می‌لرزد.

نه! قرار نیست معجزه‌ای ناگهانی رخ بدهد، قرار نیست یک شبه و به یک لحظه از این رو به آن رو شوم، هیچ تغییری در یک لحظه اتفاق نمی‌افتد.

اما در این میان خودم را مثل ملخی میان پروانه‌ها می‌بینم، مثل مترسکی میان پرنده‌های در حال پرواز یا شاید گمشده‌ای غریب، میان همه آدم‌های به مقصد رسیده.

با مشت‌هایی گره کرده و پا‌هایی که از سرما می‌لرزد، خیره می‌شوم به تک‌تک کودکانی که بالاتر از ما ایستاده‌اند و با شجاعت دست‌هایشان را بالا می‌آورند و «حیدر حیدر» می‌گویند. بی‌اختیار گریه‌ام می‌گیرد، نمی‌دانم برای چه کسی یا چه حرفی، فقط می‌دانم که در میان جمعیتی که می‌گفتم دلشان خوش است، مثل ابر بهار گریه می‌کنم.

سرود بچه‌ها تمام می‌شود.

باز میان این مردم می‌مانم. بچه‌های کوچک بغل پدر و مادرهایشان نشسته‌اند و برف روی صورت‌شان می‌ریزد.

صدای مرد جوانی توجهم را جلب می‌کند: «آقای جمهوری اسلامی ایران! ببین مردم رو اینجا واستادند، ببین با چه ایمانی پای نام تو ایستادند، ببین فرشته‌هایی که عکسشون خورده اینجا، ببین دونه‌دونه قلب‌های ما رو توی این تابوت‌ها... آقای جمهوری اسلامی ایران! یک وقت یادت نره که ما هر شب اومدیم توی خیابون‌ها، با هم هم قسم شدیم. آقای جمهوری اسلامی ایران، سینه‌ات رو سپر کن! خونِ کسی برای تو ریخته شده که اگر خون همه قدرتمند‌های جهان ریخته بشه باز تقاصِ خونش نیست... آقای جمهوری اسلامی ایران، مردمت رو ببین! همه عزیز از دست دادند، همه ما برای تو پدر از دست دادیم و یتیم شدیم...»

زن و مرد گریه می‌کنند، دور خودم می‌چرخم و به آدم‌ها نگاه می‌کنم، صدایی پخش می‌شود، صدای همان مرد شهیدی که بابای همه این آدم‌ها بوده!‌

می‌گوید: «تا کی ما باید شما را زیر این باران نگه داریم؟ اینکه شما زیر بارانید و من زیر این سقف نشسته‌ام برای من ناگوار است...»

صدای گریه‌ها بلندتر می‌شود و باز صدای آن مرد جوان می‌آید: «آقای جمهوری اسلامی ایران! این صحنه رو توی تاریخ خودت ثبت کن! ببین! مردمت زیر این برف و سرما برای بیعت با رهبر اومدن. نگاه کن! تیترِ یکِ جهانی! هرروز صبح مردم دنیا خبر‌ها رو نگاه میکنن که ببینن مردم ایران چه کرده‌اند...»

زانوهایم سست می‌شود؛ تلفنم زنگ می‌خورد و با دست‌های یخ زده‌ام به سختی آن را برمی‌دارم و جواب می‌دهم.

مادرم سراغم را می‌گیرد، باید زودتر به خانه بروم.

برای آخرین‌بار، نگاهم را به جمعیت میدوزم، به دست‌های یخ‌زده‌ای که میله‌های چوبی پرچم را بالا گرفته‌اند و یک‌صدا «ای ایران» می‌خوانند. به بچه‌هایی که روی دوش پدرانشان نشسته‌اند و مشت‌های گره‌کرده‌شان را بالا برده‌اند، به دست‌های نحیف و چروک پیرزنی که عکس رهبر جدیدش را بالای سرش گرفته؛ اشک‌هایم را با پشت دستم پاک می‌کنم، بغضم را قورت می‌دهم و می‌گویم: «خوش به‌حالت آقای جمهوری اسلامی ایران، عجب حافِظانی داری، عجب مردمی...!»

مهلا دانشمند



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها