خستگی ۱۲ ساعت ور رفتن با دیفرانسیل و گیربکس، توی مغز استخوانم تیر میکشید.
فقط یک چیز میخواستم؛ میخواستم به خانه برسم و بی معطلی بخوابم. خانواده رفته بودند روستا و خانه سوت و کور بود؛ حتی حال نداشتم به فکر شام یا سحری باشم.
جلوی در خانه که رسیدم، دستم توی جیبم خشک شد. کلید نبود. یکباره یادم افتاد ظهر که علی آمده بود سری به من بزند، کلیدها را روی پیشخوان روغنی کنار هم گذاشته بودیم. حتماً موقع رفتن، دستپاچه شده و کلید مرا بهجای کلید خودش برده. «لعنت به این زندگی» گفتم و زنگ زدم.
ـ «علی! کلید من دست توئه؟»
صدایش به سختی شنیده میشد، چند ثانیه گذشت و گفت: «آخ... آره داداش! ببخشید. الان هم وسط مراسمم، حسینیه دانشگاه امام رضا (ع)، میدون فلسطین. بیا دم در اصلی، کلید رو ازم بگیر.»
زیپ کاپشنم را بالا کشیدم و با همان شلوار کار لکهدار و تیشرتی که بوی آهن و خستگی میداد راه افتادم. میدان فلسطین شلوغ بود. همان اطراف موتورم را پارک کردم. دم در دانشگاه، یک موکب زده بودند و عطر چای و اسپند، در هوای سرد اسفند پیچیده بود. سیل جمعیت سیاهپوش و اتوکشیده از کنارم رد میشدند و ناخودآگاه خودم را جمع کردم. حس میکردم لکههای روغن روی لباسم، مثل تابلوی نئون میدرخشند. پیش خودم میگفتم: «الان همه میگویند این تعمیرکار روغنی وسط این همه آدم حسابی چکار میکند؟»
چندبار به علی زنگ زدم ولی جوابم را نداد. برای اینکه پیدایش کنم، کفشهایم را درآوردم و با خجالت وارد شدم. اطرافم را نگاه کردم ولی پیدایش نمیکردم؛ گوشهترین جای ممکن، پشت یک ستون، روی فرش کز کردم. همچنان علی را نمیدیدم. سرم را انداختم پایین و دستهایم را بردم توی جیب کاپشنم تا کسی سیاهی زیر ناخنهایم را نبیند. روحانی مجلس بالای منبر بود. صدایش گرم بود و بدون تکلف. داشت از کسی میگفت که نامش روی لاله سبز کنار منبر حک شده بود: «علی (ع)».
میگفت: «بیایید امشب صادقانه به حضرت بگوییم؛ آقا! ما خطاکاریم، روح و قلبمان غبار گرفته، اصلاً گاهی راه را گم میکنیم...، اما تهِ دلمان میخواهیم به حق عمل کنیم. میخواهیم بر اساس حق زندگی کنیم. تو را به حق فاطمه زهرا (س)، دستی بر این قلبهای ما بکش و این غبارها را کنار بزن..»
حرفهایش انگار آچار بود که داشت پیچ و مهرههای زنگزده قلبم را باز میکرد. منی که تمام روز با آهنِ سرد سر و کله زده بودم، حالا حس میکردم چیزی در درونم دارد گرم میشود.
هنوز علی را پیدا نکرده بودم که برقها خاموش شد. سیاهی حسینیه، برای منِ خجالتزده، امنترین پناهگاه بود. دیگر نه کسی روغن روی شلوارم را میدید و نه قیافه خستهام را. در آن تاریکی، مداح شروع کرد به روضه. صدای مناجاتها بلند شد و من، بیاختیار، زدم زیر گریه. تمام خستگی کار، تنهایی خانه و غبارهای دلم، با اشکها راه باز کردند.
گفتند قرآنها را بگیرید روی سر. کتابِ دعای آبیرنگی که دم در گرفته بودم را روی سرم گذاشتم، حسِ عجیبی پیدا کردم؛ درست مثلِ وقتی که بچه بودم و وقتی زمین میخوردم، پدرم میآمد، خاک لباسم را میتکاند و سرم را میگرفت توی بغلش. زیر سایه قرآن، دیگر آن مرد خسته و تنها نبودم؛ پسری بودم که بعد از یک روز سخت، راه خانه اصلیاش را پیدا کرده بود و حالا داشت در آغوش امن صاحبخانه، تمام دردهایش را خالی میکرد.
بعد از سالها، بکَ یا الله میگفتم. وقتی نجوای بالحسین توی گوشم میپیچید، یاد آن روزی افتادم که در چهار سالگی توی مسجد از مادرم پرسیدم: «چرا همه خانمها اسم من رو صدا میزنند؟» مادرم با اشکهای صورت و قرآنی که روی سرش گرفته بود لبخند ملیحی زد و گفت: «صاحب نامت رو صدا میزنند مامانجان».
من از همان روز فهمیدم اسمم صاحبی دارد که نامش را به من امانت داده است.
حالا خودم، همراه جمعیت «بالحسین [ع]» میگفتم و با تنی خسته و پلکهایی سنگین گریه میکردم.
دیروز وقتی از روی میز سیاهپوش دم مغازه رحیم آقا چای برمیداشتم، شنیدم باجناقش برای تجدید بیعت با رهبر جدید رفته میدان شریعتی و موقع برگشت ماشینش جوش آورده و سرسیلندر زده، حالا نگران بود چطور زن و بچهاش را در این هوای سرد بیرون ببرد. گفته بودم امروز بیاورد تا ماشینش را تعمیر کنم، همین یککار فقط از دستم بر میآمد.
موقع خداحافظی وقتی سوار ماشینش شد، نگاهم کرد و گفت: «خود مولا نگهدارت باشه حسین آقا، الهی که همیشه دلت زنده بمونه پسر»
حالا انگار دعایش مستجاب شده بود؛ انگار چشمهایی که همیشه سرد و خیره به اطرافش نگاه میکرد، چشمهای روان شده بود و از درونش آبی زلال میجوشید.
گرمایی در درونم حس میکردم و درست در وسط قفسه سینهام، آتشی شعله میکشید.
مثل یخهای سفتی که پشت دیواره یخچالمان کوه یخ درست میکرد و من یه تماشای آب شدنشان مینشستم، حالا آن یخ عظیم وجودم آب شده بود و دانهدانه روی زانوهایم، میچکید.
نفهمیدم چطور تا «علی بنموسی (ع)» رسیدم و چطور روبه حرم امام رضا (ع) ایستادم. نفهمیدم کی بلند شدم و موقع زمزمه «بالحجة (عج)» صدای ضجههایم را با پشت دستهای روغنیام کم میکردم. ولی حالا، بین مناجاتها و روضههای آخر شب قدر، آرام و بیصدا نشسته بودم و به رقیق شدن روحم نگاه میکردم.
مراسم که تمام شد، موقع خروج از حسینیه، خادمها ظرفهای یکبارمصرف سحری را دست مردم میدادند. ظرف گرم را گرفتم؛ انگار صاحبخانه حواسش به همه چیز بود. علی را دم در موکب پیدا کردم. چشمانش مثل من سرخ بود. کلید را دستم داد و گفت: «حلال کن داداش، معطل شدی.»
لبخندی زدم و کلید را توی مشتم فشار دادم. وقتی سوار موتور شدم و باد سرد اسفند توی صورتم میخورد، لابهلای صدای الله اکبر بلند مردمی که پرچم به دست دور میدان فلسطین ایستاده بودند، به گرمای درون قفسه سینهام فکر میکردم.
به دعای باجناق رحیم آقا، به آن دعای از ته دلی که گفت: «الهی که همیشه دلت زنده بمونه پسر».
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز