کد خبر : ۷۰۵۴۰۱
۱۵:۵۲

۱۴۰۴/۱۲/۲۱
یک روایت یادآور در مسیر حرم مطهر

خدا بس است بنده را

خدا بس است بنده را
خیلی نمی‌گذرد. همین دو ماه پیش بود. درست دو ماه پیش. همین خیابان را رد می‌شدیم به سمت میدان شهدا. برای خرید رفته بودیم. هنوز رد اشک‌های ناگهانی‌ام را روی صورتم حس می‌کنم. شهر، شهر نبود؛ ویرانه‌ای مانده بود روی زمین. درست دو ماه پیش بود؛ ۱۹ دی.

چقدر آیه سوخته

فردای آن روز خبر سوختن‌ها به گوشمان رسید و جگرمان آتش گرفت. پویش‌ها به راه افتادند. مردم برای نجات آیات الهی قیام کرده بودند و سوخته‌ها را خمیر می‌کردند.

دوستم می‌گفت مسجدی ابتدای خیابان دانش‌آموز مشهد بوده که مُهر نامش حالا به تن سوخته‌اش حک شده؛ نامش را پرسیدم، مسجد حضرت زهرا (س) بود.

دو روز بعد، آستان قدس رضوی پویشش را مدیریت کرد و قرآن‌های سوخته را جمع‌آوری، تا خمیر کند.

حالا در همان خیابان منتهی به حرمم؛ این‌بار دل و ذهنم خرید می‌کند و وام می‌گیرد از نماهنگی که دیده و صدایی که از ضبط ماشین پخش می‌شود:تکیه به عرش داده‌ای/ به این زمانه خیره‌ای/ چقدر آیه سوخته/ چه روزگار تیره‌ای...

به این قساوت زمین

خیالم به هزار جا پر می‌کشد؛ خوب شد عمرم کفاف داد و قشنگی‌های تهران را دیدم، خوب شد قشم را دیدم، خوب شد زیبایی‌های پیوند خورده تمدن ایرانی و اسلامی را، دیدم.

دیدن؛ عجب نعمتی است. ولی خودمانیم، خیلی وقت‌ها تحمل می‌خواهد. همیشه که همه چیز قشنگ نیست که دیدنش نعمت باشد.

چه چیزها دیده‌اند در تاریخ. رسیده‌ام به میدان شهدا. صدای ضبط ماشین هم رسیده است به جایی نزدیک افکار من:

خیره به خون‌جگر شدن/ به این‌همه فراعنه/ به برده‌داری نوین/ به خوردن تن جنین/ به این قساوت زمین/ مدرسه‌های بی‌پناه/ دخترکان بی‌گناه

آه وطن، وطن، وطن

خدا را شکر در پناه امام رضاجانیم. همسرم آرام‌تر می‌راند تا اشک‌ها مجال بیشتری یابند. پرچم نوشته‌هایی که به عرض خیابان شهید رئیسی زده شده، مثل سربندی برای گنبد، خودنمایی می‌کنند. نوشته است: فریاد هر مسلمان؛ انتقام، انتقام.

مسلمان باشی، تسلیم شده باشی، اصلاً به قول بزرگی انسان باشی چطور می‌توانی این‌قدر دل‌سنگ و سیاه‌رو باشی که از شیطان التماس کنی نجاتت دهد؟ اصلاً نجات به دست اوست؟

خدا را شکر در پناهگاه این شهریم؛ پناه امام رئوفمان. همین دو ماه پیش بود خواهر دوستم از همین خیابان‌ها رد می‌شد که نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد و می‌گویند گلوله در مغزش نشست. چرا همراه افکارم می‌خواند؟پشت به ساحت وطن/ در التماس اهرمن/ نمی‌زنی چرا؟ بزن/ آه وطن، وطن، وطن

منتظریم بعدازین...

ساعت حوالی ۳ بامداد است. باید برویم خانه که به‌موقع سر سفره سحر باشیم و بغض را، لقمه کنیم. شب ۲۱ ماه رمضان بود. امشب هم شب آخر قدر امسال است. شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) تمام شد، شب ۲۱ گذشت و وقتی در قرآن به سر《 بِعلیٍّ(ع) 》می‌گفتیم، بی‌کسی را، مرور می‌کردیم. به نام ولی‌نعمتمان که می‌رسید امید می‌دوید و در دلمان جا خوش می‌کرد. 《باالحجة》‌ها را ضجّه زدیم و التماس.

آقای چاوشی، تو چطور تا این حد حرف دل‌هایمان را خوانده‌ای؟ آه امام اولین/ بگو به منجی زمین/ تمام دل‌شکستگان/ منتظرند بعد ازین...

خدا بس است بنده را

پیاده می‌شوم. ورودی زیرگذر حرم ایستاده‌ام. پرچم به دست و دست‌به‌سینه؛ نه، پرچم‌ چسبیده به قلبم. خدا را شکر همین گنبد طلایی، قبله دل‌هایمان شده.

راست می‌گوید فکر نکن چه می‌شود:میان دشمن و وطن/ ننگ بر آن که شک کند/ ننگ بر آن‌ که خواسته/ شمر به ما کمک کند/ بکش غم کشنده را/ مبر ز یاد خنده را/ فکر نکن چه می‌شود/ خدا بس است بنده را...

سیده فائقه موسوی



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها