به امتداد انگشت اشارهاش نگاه میکنم، شبکه نسیم است. قابی بسته از مادری را نشان میدهد که چهرهاش تار شده، چادر رنگی به سر دارد و نوزادش را روی پا گذاشته.
قاب عوض میشود و پسر بچهای حدودا دوساله را نشان میدهد که روی موکتهای کف زمین نشسته و دستش را به نردهها گرفته. بر اساس داشتههای ذهنیام میفهمم تصویر از داخل زندان است.
حدسم درست است؛ زینب دستم را میکشد و مثل تمام وقتهایی که بچهای در تلویزیون میبیند از من میپرسد: «مامان، مامان میشه بریم با این بچهها بازی کنم؟» جوابش را نمیدهم.
تصویر عوض میشود و خانمی چادری از داخل زندان، توضیح میدهد: «ما برای گفتوگو با مادرانی آمدیم که به علت جرایم غیر عمد مالی، گرفتار بند شدند»
بعد تصویر میرود داخل اتاق زندان. آن خانم مینشیند روبهروی زنی که چهرهاش دیده نمیشود.
زینب دستم را میکشد و مدام میپرسد: «چرا دیگه بچهها رو نشون نمیده؟ مامان میشه من به نینی شیشه شیر بدم؟»
آن خانم احوال زن را میپرسد و با همان جملهی اول جوابش را میگیرد؛ زن با بغضی که ترکیده و در صدایش سرازیر شده میگوید: «خوب... خوب که، چه عرض کنم» صدای گریهاش انگار از عمق دردی تلخ میآید؛ از آن دردها که بیانش، دردناکتر از فروخوردنش شده.
زینب حوصلهاش سر رفته، کنترل را برمیدارد که کانال را عوض کند، همانطور که به تلوزیون نگاه میکنم کنترل را از دستش میگیرم و میزند زیر گریه. برای اینکه آرامش کنم یک شکلات از یخچال برمیدارم، عروسک محبوبش را برایش میآورم و به دستش میدهم تا ساکت شود و اجازه بدهد ادامه برنامه را ببینم.
صدای باز کردن پوست شکلاتش لای صدای آرام زن میپیچد: «شوهرم یک مدت نبود، برادرم گفت تو یک زن تنهایی، بیا جواز کسب بگیر کار کن بتونی زندگیتو بچرخونی. بعد چکهامو پخش کرد توی بازار. همه طلبکارا دنبالم بودن، کسایی که حتی نمیشناختمشون. هرچی به برادرم میگفتم این کارو با من نکن یک فکری بکن برای این بدهیها، میگفت میخواستی بهم چک ندی، بهش گفتم من بهت اعتماد کردم...»
مثل اینکه زمین زیر پاهایم سست شده باشد، مثل وقتی که آسانسور ناگهانی از طبقهی بالا به سمت پایین حرکت کرده باشد، دلم میریزد؛ انگار جریان برق ضعیفی از توی بدنم رد شده باشد، روی مبل مینشینم.
با چشمهای خیس به او نگاه میکنم که زینب با بغض میگوید: «مامان گریه نکن».
چشمهایم را پاک میکنم.
«برای اینکه از دست طلبکارها فرار کنم رفته بودم خونهی مامانم، یک روز توی خونه خواب بودم که یگهو اومدن و من رو آوردن اینجا، یک بچهی ده ماهه دارم و یک بچهی هشت ساله، الان بچهام حالش بده، بیمارستانه و من اینجام..»
دندانهایم را روی هم فشار میدهم؛ چند ثانیه بعد زن با گریه خطاب به امامرضا (ع) میگوید: «یا امام رضا (ع) توروخدا ضامن من هم بشو، بذارن بالای سر بچههام باشم...» اشکهایم را پاکمی کنم و در دلم برادرش را لعنت میکنم.
تا ده دقیقه بعد، بیصدا مینشینم و ادامه برنامه را میبینم.
برنامه صحن آزادی است؛ برنامه از صحن آزادی حرم امام رضا (ع) به صورت زنده پخش میشود و هدفش کمک به آزادی زنانی است که به علت جرائم غیرعمد مالی زندانیاند؛ مجری برنامه در تماسی تلفی به زنی که دوسال در بند بوده خبر آزادیاش را میدهد، صدای گریه و دعا در فضای برنامه میپیچد.
مجری مردم را دعوت میکند به این کار خیر، به سهیم شدن در آزادی این زنان.
باز یاد آن زن میافتم و در دلم برادرش را سرزنش میکنم؛ چیزی در سرم میگوید: «چرا ما باید به آزادی این زن کمک کنیم تا برادرش با آن یک میلیارد بدهی که انداخته گردن خواهر بیچارهاش، کیف کند؟»
زینب عروسکش را میاندازد روی زمین و با صدای بلند، میگوید: «مامان خسته شدم حوصلم سر رفته، گفتم منو ببر با اون بچهها بازی کنم، میخوام بهش شیر بدم»
چیز دیگری در دلم میگوید: «حتی اگر خوش به حال برادرش شود، حتی اگر طلبکارها از طلبشان بخاطر این زن و بچههایش نگذشته باشند، حتی اگر هزار شاید و باید دیگری باشد، همه این حرفها به کنار، تو مطمئن باش که امام رضا (ع) این زن را آزاد میکند، اما میخواهد این وسط یک عده دیگری را هم با این کار بخرد و قاطی تیم خودش کند، تو میخواهی قاطی تیم امام رضا (ع) بشوی یانه؟»
گوشی موبایلم را برمیدارم و عدد ۸ را به ۳۰۰۰۸ پیامک میکنم، زینب برای هزارمین بار از من میپرسد: «مامان میریم پیش بچهها؟»
نگاهش میکنم و میگویم: «نه مامان جان، إنشاالله اونا میان پیش ما» ان شاالله باکمک خود علیابن موسیالرضا (ع).
روایت_ مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز