عید نوروز امسالمان اما گره خورده به برترین ماه خدا! عیدمان با عید فطر همزمان شده، هر دویشان در یک روز!
انگار این خالق عزیز، تمام خلاقیت و طراحیاش را به کار بسته تا پازلی بینظیر از عبودیت برایمان خلق کند و ما چون کودکانی که قدم به قدم راه طی میکنند، قد بلندی کردهایم تا دستانمان را به آسمان خدا برسانیم.
اینجا میدان تقیآباد مشهد است. شب بیست و هفتم رمضان. از زمان افطار آمدهایم و اینجا حاضریم!
چند هزار پرچم رو به آسمان رفته، کودکان بر گردن پدرانشان نشستهاند و از آن بالا برای تمام تاریخ، برای تمام آدمهایی که دنیا حکم به نامردیشان دادهاند، قدرتنمایی میکنند و رجز میخوانند.
اینجا صدا، در حنجره زنان سلاح شده و در گلوی مردان فریاد! عظمتی در سینهها نشسته که وسعتی دریایی به چشمهای آدمها بخشیده است.
امشب، در این چهارشنبه سوری تاریخیِ سال ۱۴۰۴، آمدهایم تا مغزِ استخوان دشمنان اسلام را بسوزانیم! آمدهایم تا ذره ذره، پرچمهای ناپاک و آلوده به خونشان را در آتش بریزیم و دودی که نابودیشان را در آسمان ایران جار میزند، نظاره کنیم.
آمدهایم سینه سپر کنیم، قد صاف کنیم، مشت به آسمان بکوبیم و رجز بخوانیم!
چه کیفی دارد این رجزها، عجب جانی میبخشد به جانهای تازه بیدار شده، عجب قوّتی میدهد به قلبهای منقلب شده...!
انگار پیش از این زنده نبودهایم، بیدار نبودهایم، اصلا انگار پیش از این نزیستهایم یا شاید تمام عمرمان را بیآنکه بدانیم برای این روزها نفس کشیدهایم!
گفتم نفس..!
اینجا محفل نفس عمیق است؛
موسسه جوانان آستان قدس رضوی موکبش را برپا کرده و سنگری از جنس بیداری ساخته است.
اینجا بوی امام رضا(ع) میدهد، بوی نابِ خادمی!
در و دیوار میدان برایمان حرف میزنند، آیه میخوانند و ندبه میکنند.
به هر سو که نگاه میکنی، آیهای از آیات الهی را میبینی و از اینهمه بلوغ و بیداری حیرتزده میشوی! شیرمردان خدا برای دشمن رجز میخوانند و تو مدام با خودت فکر میکنی که آن حیوان صهیونی، چطور سنتهای الهی را از یاد برده؟ چطور تاریخ اجدادش، داستان مَرحب و ذوالفقار علی(ع) را فراموش کرده است؟
چطور چشمهای کور او شکوه حرم امام رضا(ع) را نمیبیند؟
انگار با قبیله کوران و کران طرف باشی!
نه... اشتباه کردم که آنها را کور و کر خواندم؛ آنها دلمردهاند؛ دلمُردههایی که بوی تعفنِ وجودشان عالم را برداشته است. وگرنه اینجا را ببین! بالای خیمه، مردانی ایستادهاند و تمامِ این حماسه و فریاد را برای ناشنوایان ترجمه میکنند؛ عجب صحنه بینظیری!
در میانه این غوغا، خادم بااخلاص حضرت رضا(ع)، آیت الله مروی، بین مردم آمدهاند؛ چقدر فاصلهها کم شده، چقدر آدمها بوی خدا گرفتهاند... .
روبه رویمان میایستند و میگویند: «آمدهام تا از نزدیک از شما قدردانی کنم، شما همان مردمی هستید که اگر در صحنه عاشورا بودید کنار امام حسین(ع) و با او رستگار میشدید».
از عظمت این جریان جاری شده بر رگهای شهرها میگوید و از ناامیدی که بر دل دشمنان نشسته!
از حضور پررنگ و بینظیر این مردم میگوید، از ارادهها و قدرت ملتها.
صدجان به جانمان اضافه میشود و قدبلندی میکنیم از ته حنجره فریاد میزنیم و مرگ بر آمریکا میگوییم.
کمی بعد، لابهلای صداهای از حنجره بیرون آمده، بین مشتهای کوبیده شده بر هوا و پرچمهای نشسته بر قامت آسمان، کودکی را میبینم که پرچم ایران را چون آغوشی گرم بر تنش گره زده، روی گونهاش را سبز و سفید و قرمز کشیده و با چشمهایی لبریز احساس، به مرکز این سنگر نگاه میکند.
حالا مرد دیگری از مردان خدا در مرکز سنگر ایستاده و برای دشمن رجز میخواند!
وقتی که استاد پناهیان فریاد میزند: «ما امام زمانمان(عج) را برخواهیم گرداند و او منتقم حسین(ع) خواهد بود»، اشک از چشمهای کوچک آن کودک جاری میشود.
با دیدنش بیاختیار دستم را روی قلبم میگذارم تا تپشهای تندش را بهتر احساس کنم؛ در دل شب، در میانه میدان تقیآباد، میان دود پرچمهای سوخته و اشکهای آن کودک، میان دستهای چروکیده و چشمهایی منتظر، میان قدهای خمیده و عصا به دست گرفته، میان آرامش نوزادان بیدارِ در آغوش مادران یقین میکنم که خدا تصمیم بزرگی گرفته است. خدا اراده کرده تا عزتی عظیم بر سر این ملت بگذارد؛ عزتی بزرگ، با شکوه و غیرقابل وصف... عزتی که طعم شیرینش، تلخی تمام داغهای این سالها را از یادمان خواهد برد.
إنشاءالله...
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز