کد خبر : ۷۰۵۹۵۵
۱۱:۵۲

۱۴۰۵/۰۱/۱۰
روایت حضور بارانی زائران علی ابن موسی‌الرضا (ع)

داستان زیبایی از دویدن‌ها

داستان زیبایی از دویدن‌ها
اذان مغرب را گفته‌اند، در صحن‌های حرم امام رضا (ع) کنار هم ایستاده‌ایم. قیام کرده‌ایم و منتظر تکبیر‌ة‌الاحرام امام‌جماعتیم تا نماز بخوانیم.قطرهٔ بارانی روی صورت و چادرهایمان می‌افتد. به هم نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم. قطره‌ها پشت‌سرهم می‌ریزد و آسمان آبی بالای سرمان می‌بارد.

به گزارش آستان نیوز، خانم میان‌سال اصفهانی کنارم با کمی‌نگرانی می‌گوید: «حالا چیکار کنیم؟ الان بارون شدید می‌شه خیس می‌شیم»

چیزی تا تکبیرة الاحرام نمانده، کاری از دستمان برنمی‌آید. دوباره لبخند می‌زنیم و میان ایمان و تردید، توکل بر خدا می‌گوییم. نیت می‌کنیم و هنوز به رکوع اول نرسیدیم که باران می‌ایستد، حتی قطره‌ای از آسمان نمی‌بارد.

حواسم بیش از آنکه به نماز باشد، به توقف ناگهانی بارانِ آسمان پرت می‌شود.

دختربچهٔ سمت راستم میان نماز، سرش را برمی‌گرداند تا برادر نوزادش را که گریه می‌کند آرام کند. در دل خنده‌ام می‌گیرد و با خودم می‌گویم: «کاش به برکت نماز این دختربچه و حلقه وصلی که زنجیرش فطرت و پاکی اوست نماز من هم قبول شود.»

نماز مغرب را می‌خوانیم. حاج‌خانم بغل‌دستی‌ام می‌گوید: «کار خدا رو دیدی مادر؟ بارون و ایستاد!» دستش را می‌گیرم و به شوخی می‌گویم: «بارون می‌خواست بیاد پشیمون شد، همون دو قطره بود دیگه»

دوباره الله‌اکبر و دوباره تکبیرةالاحرام. دختربچهٔ زیبای سمت راستم نمی‌داند باید نمازش را شکسته بخواند، چهار رکعت را پابه‌پایمان می‌خواند. به سجده آخر که می‌رسیم، صدای تند باران را روی پلاستیک کفش‌هایم می‌شنوم، تا سلام می‌گوییم باران تند می‌شود و همه بلند می‌شویم. نوجوانان با لباس سبز خادمی بین جمعیت می‌دوند تا فرش‌ها را جمع کنند. باران تند شده و حدود صد فرش فقط در صحن پیامبر اعظم پهن شده.

تا کفش‌هایم را می‌پوشم، مهرم را در جامهری می‌گذارم و رو برمی‌گردانم صحنه‌ای بی‌نظیر را می‌بینم. تمام فرش‌ها جمع شده و روی دوش زائران، دوان‌دوان به سمت چرخ‌های بزرگ می‌رود تا جمع شوند. زن و مرد، پیر و جوان زیر باران می‌دوند تا فرش‌های حرم مولایشان خیس نشود. پیرمردی که زورش نمی‌رسد، به‌سختی فرش را روی دوشش می‌گذارد و یا علی مدد می‌گوید. دو زن، با چادر، دو طرف یک فرش را گرفته و روی مرمر‌های خیس این خانه می‌دوند. هرکس مُهرش را در جامهری می‌گذارد، کاوِر رویش را می‌پوشاند که مهر‌ها خیس نشوند.

بچه‌ها خم می‌شوند و مهر‌های زیر پا افتاده را جمع می‌کنند. پیرزن‌ها ایستاده‌اند و «ماشاءالله» و «لاحول‌ولاقوة الا بالله» می‌گویند. انگار فرهنگ مراقبت، مراقبت از ارزش‌ها و دارایی‌های این ملت سال‌های سال در تاروپود انسان‌ها بوده و حالا موقع تجلی آن رسیده. زیر باران، میان صحن پیامبر اعظم (ص) می‌ایستم و اطرافم را نگاه می‌کنم، از این تلاش و تقلای آدم‌ها، از این جوشش و حس مراقبت، از این غیرت و همیّت به وجد می‌آیم و قطره اشکی از چشم‌هایم می‌بارد.

در دلم هزار بار خدا را شکر می‌کنم. شکر می‌کنم که در این مکان، در این لحظه، در این پازل بی‌نظیر هستی، در این داستانی که به هنرمندانه‌ترین حالت ممکن در حال سرودن است ایستاده‌ام.

خدا را شکر می‌کنم برای این امام، برای این مردم، برای این مملکت. خدا را شکر می‌کنم و زیر باران، در خانه علی ابن موسی‌الرضا (ع) که حتی آسمان گوش به فرمان اوست، «اللّهم عجل لولیک الفرج» می‌گویم.‌ای کاش که این مردم، ظهور آخرین منجی عالم را با چشم‌هایشان ببینند...

مهلا دانشمند


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها