نوشتن از چشمهایی که پارههای پرپر جانشان را دیدهاند و حالا زیر سقف آسمانی که بالای سر خانهی مولا ایستاده «یا ربّ ارحَم ضَعفَ بَدنی» میگویند و میبارند.
نوشتن از شما سخت است، همانطور که دیدنتان، همانطور که نگاه کردن به چشمهایتان، همانطور که شنیدنِ آنچه بر شما گذشته است، سخت است و جانفرسا.
ما مشهدیها، برای بودن در کنار کاروان شما آمدهایم؛ کاروانی از اندوه و اقتدار که حالا به نیت از شهدایشان دعای کمیل میخوانند.
وقتی که همکلام میشویم، از پارههای ناپیدای زندگیتان میگویید و ما قلبمان هزار تکه میشود، وسط قفسه سینهمان داغ میشود و شرم میکنیم از اینکه قرار است وقتی به خانه برمیگردیم دست دختر و پسرمان را بگیریم، برایشان غذا بپزیم، موهایشان را شانه کنیم، شرم میکنیم از اینکه پارههای تنمان را در آغوش بگیریم و بوی تنشان را حس کنیم.
امشب برای نوشتن از شما آمده بودم ولی پا به پایتان زار زدم.
دستبند دخترانهی نگینداری که از نزدیک حرم برای دخترم خریده بودم را توی جیب کیفم پنهان کردم؛ عکسش را از پس زمینه گوشی موبایلم برداشتم و وقتی کنار شما نشسته بودم حتی از پشت تلفن، حال دخترم را از مادرم نپرسیدم.
نمیدانم دردِ نبودن دردانهی زندگی، چطور آرام میشود.
نمیدانم چطور چشمهایی که به دیدن هرروزه روی ماهِ فرزندی عادت کرده، گوشهایی که سالهای سال به شنیدن صدای کودکی خو کرده، حافظهای که سرشار از حضور مقدس تمناهای کودکانه و خندههای معصوم است، چطور در سوگ و فراق، پابهپای قلبِ لبریز از حزن یک مادر راه میآید.
گیرم که بغضِ گلو اجازه دهد و حنجره یاری کند زنی زینب وار «ما رٱیتُ اِلّا جمیلا» بگوید، گیرم پدری جانش را به حسین (ع) بسپارد و پیش چشمِ دنیا قامتش را استوار نگه دارد، با دستی که به لمس صورتی لطیف و گونهای که چال داشته عادت کرده است، چه باید کرد؟
با در و دیوار خانهای که تمام تنت بیاختیار به آن واکنش نشان میدهد، با دوچرخه و عروسک و لباسی که هنوز بوی تن عزیزت در تار و پود آن مانده چه باید کرد؟
در رواق امام خمینی حرم امام رضا نشستهایم و شما، چون حماسهای لبریز از باران، با چشمهای جنوبی که بوی دریا میدهد، نجیب و آرام دعا میخوانید. به این فراز از دعای کمیل میرسیم: «یا اِلهى وَ سَیِّدى وَ مَوْلاىَ وَ مالِکَ رِقّى یا مَنْ بِیَدِهِ ناصِیَتى یا عَلیماً بِضُرّى وَ مَسْکَنَتى یا خَبیراً بِفَقْرى وَ فاقَتى ...»
دستهایتان را بالا میگیرید و یکصدا خدایتان را صدا میزنید. خدایی که از احوالِ پریشانتان آگاه است. «یا مَنْ عَلَیْهِ مُعَوَّلى» میگویید و شکایتی که دارید را فقط پیشِ خودش میبرید. وقتی به «من ارادنی بسوء فارده» میرسیم، فریادِ دادخواهی از تهِ سینههای داغدیدهتان بلند میشود. سینههایی که حالا تنها سلاحشان همین گریههاست.
چادرم را توی مشتم فشار میدهم و آمین میگویم. پیامِ گوشیام را چک میکنم؛ مادرم نوشته: «رقیه بهانهات رو میگیره، زودتر بیا».
نگاهم میافتد به دخترِ سه سالهی شهید سالاری، به خواهرِ سُنار. به یاد آن دوقلوهای سه سالهی خانم معلم میافتم که یکریز چسبیدهاند به بابا، که مبادا او هم مثلِ مادر برود و دیگر برنگردد. یادِ پسرِ دو سال و نیمِ آن معلمِ پرورشی میافتم که میگوید: «مامانم رفته پیش فرشتهها، منم میخوام برم پیشش».
هنوز صدای آن دختربچهی باقیمانده از آن روز تلخ، که روی تخت بیمارستان، با حالی پریشان و کلماتی بریده بریده حرف میزد توی گوشم است.
«خدا بالای سرمونه، انتقاممون رو میگیره...»
آره عزیزم، خدا بالای سرتان هست.
خدا بالای سرِ مادرهاییست که با دیدنِ هر دانشآموزی، قلبشان تیر میکشد.
خدا بالای سرِ باباهاییاست که با کمرِ شکسته، هنوز دارند سعی میکنند ستونِ خانه باشند.
خدا بالای سرِ آن زنیست که حتی نمیداند بر سرِ کدام مزار گریه کند.
خدا بالای سر سرزمینیاست که صاحب و آقا دارد
خدا بالای سرِ همهی ما هست...
بغضم را قورت میدهم و اشکهایم را با پشت دستم پاک میکنم، بلند میشوم که به سمت خانه بروم. به بالای سرم نگاه میکنم و در دلم میگویم: «خدا انتقام ما رو میگیره..!»
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز