فاطمه دائی بیگی فعال رسانهای استان مرکزی در یادداشتی آورده است؛ میان اشک و لبخند روایتهایی شنیدم از دلهایی که با یک تلفن، یک خواب و چندبرگه ساده رنگ آسمان گرفت. همه چیز از یک جمله شروع شد؛ وقتی کنار دو خانواده نشستم و گفتم؛ "شما انتخابشدهٔ حضرت رضا (ع) در شب میلادش برای زیارت خاصه آقاجانمان هستید". همین جمله کوتاه، سر صحبتها را باز کرد؛ گویی بغضی قدیمی منتظر تلنگری بود تا جاری شود.
اولین خانم با صدایی لرزان و چشمانی خیس گفت: "با پسرم دعوا کردم و از خانه بیرونش کردم. دلخور رفت خانه مادرم و خواهرم او را به آن تجمع برد. ناگهان زنگ زد... با گریه، دلنگران شدم و فکر کردم بلایی سرش آمده. اما میان گریه گفت؛ دیدی من را شب میلاد امام رضا (ع) از خانه بیرون کردی؟ من برنده سفر مشهد شدم! "
لبخند تلخی زد و ادامه داد: "باورش نکردم، خندیدم و دوباره گفت؛ امام رضا (ع) من را بیشتر از تو دوست داره... و حالا بهزودی تو را هم مشهد میبرم، آنجا بود که اشکم سرازیر شد".
در همان حال، خانم دیگری زبان گشود؛ او از قرعهکشی خبر داشت؛ اما اهل تجمع رفتن نبود و تنها به عشق مشهد، خواهرش را همراه کرد تا اگر یکیشان برنده شد، دونفری راهی شوند. میگفت؛ "تا خواهرم را راضی کردم و رسیدیم، برگههای قرعهکشی تمام شده بود، از دوستانم خواستم یک برگه بدهند، قبول نکردند. میان جمعیت سرگردان بودم که کسی گفت آن طرف برو، خانمی رفته برگه بیاورد. با هزار امید و دلهره، بالاخره دوبرگه گرفتم. شمارهها را اعلام میکردند. شمارههای ابتدایی خوانده شد و امیدشان کمرنگتر چرا که شمارههایشان جزو آخرینها بود. "گفتم حتماً نوبت ما نمیرسد… اما ناگهان شماره خواهرم را خواندند! در پوست خود نمیگنجیدیم. طبق قولمان اسم دخترش را هم اضافه کردیم تا با هم برویم.
قصه اما همینجا تمام نشد. خواهر دیگری که در مامونیه بود، ناراحت شد و گفت: "چرا من را نمیبرید؟". شب میلاد امام مهربان خواب مادر مرحومشان را دیده بود؛ خوابی که در آن هدیهای دریافت کرده بود. به او گفتند در شهر شما هم برنامه هست، برو شرکت کن و شگفت آنکه او هم برنده شد.
این بار سفر خانوادگی شد؛ خواهر، برادر و فرزندشان، همه در کاروانی که انگار از پیش نوشته شده بود. وقتی روایتشان را میگفتند، اشک و لبخند درهمتنیده بود، گفتم؛ دعای مادر مرحومتان و لطف بابا رضا بوده، با اطمینان سر تکان دادند؛ "بله… ما مطمئن شدیم که این دعوت لطف امام رضاست، همانطور که گفتید انتخاب شدهایم از سوی آقاجانمان".
اکنون فهمیدم بعضی سفرها با چمدان آغاز نمیشوند؛ با دل آغاز میشوند، با یک دلخوری، یک آشتی، یک خواب، یک بغض… و دستی که از جایی دورتر، نامت را برای مهمانی مینویسد.
زیارتشان گوارای جانشان که چنین در شبوروز میلاد، میهمانِ مهربانترین میزبان شدند.
انتهای پیام/
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز