علیرضا دهقان نیری، فرزند دیار خورشید، یکی از همین نامهای بلند است.
او که با نوای «یا رضا (ع)» در کوچهپسکوچههای مشهد قد کشید، قصهاش از میان تلاطم امواج سرد اروند آغاز شد و امروز در میان غبار آوارهای تهران، ادامه دارد.
زمستان سال ۶۵ بود. شب عملیات کربلای ۴، وقتی آسمان از منورها روشن بود و اروند، وحشیتر از همیشه، پیکر پاک غواصان را در آغوش میکشید.
آن شب، خط لو رفته بود و تیربارها امان نمیدادند. در آن مسلخ عشق که یاران غواص یکییکی به آسمان پر میکشیدند، علیرضا در میان آبهای سرد، وقتی نفسش تنگ میشد و امیدها میرفت، دلش پر کشید به سمت گنبد طلایی که از دوردستها پناه بیکسیهایش بود.
انگار دستی از غیب، او را برای روزهای سختتری ذخیره کرد. او از میان آن طوفان خون و گلوله جان به در برد تا شاهدی باشد بر مظلومیت رفقایی که با دستبسته، مشق عشق کردند.
او ماند تا روایتگر نبردی باشد که در آن، آب هم از شرم خون شهیدان، سرخ شده بود.
علیرضا ماند تا ثابت کند که «رضا» بودن، به تسلیمشدن در برابر تقدیر نیست، بلکه ایستادگی برای حق است.
جنگ تمام شد، اما نبرد علیرضا با خطر پایان نیافت. او که یکبار از چنگال مرگ در اروند گریخته بود، این بار لباس ایثار بر تن کرد.
آتشنشان شد؛ شد مردی که شغلش دویدن به سمت خطری است که همه از آن میگریزند. در تمام آن سالهایی که صدای آژیر، ضربآهنگ قلبش بود و دود و آتش همنشین ریههایش، همیشه حرز حضرت روی سینه داشت.
او در شعلههای سرکش شهر، همان شجاعتی را معنا کرد که از مکتب امام مهربانیها آموخته بود؛ مکتبی که میگوید نجات یک جان، نجات تمام جهان است.
حالا که موهایش به سپیدی نشسته و بهافتخار بازنشستگی رسیده است، هنوز هم نمیتواند تماشاگر باشد. برای کسی که در کربلای ۴ جنگیده، استراحت، معنایی ندارد.
امروز در روزهایی که نامش را جنگ رمضان گذاشتهایم در روزهای سخت پس از هجوم نابرابر و ویرانی ساختمانها او باز هم پوتین به پا کرده است.
او ۱۵ شبانهروز سخت را در قامت داوطلب هلالاحمر زیر سایه نام ضامن آهو، در میان آوارهای تهران، گذراند.
دستانی که روزی پاروی اروند میزد و روزی دیگر آبپاش آتشنشانی را میگرفت، دو هفته تمام، خاک و سنگ را کنار زد تا نشانی از حیات بجوید. علیرضا حالا با همان غیرت همیشگی، از میان غبار آن آوارها به خانه بازگشته، اما روحش هنوز در میانه میدان است.
علیرضا دهقان نیری، قهرمانی است که از آب کربلای ۴ گذشت، از آتش حوادث عبور کرد و حالا باتجربه خاک پایتخت بر پیراهنش، زیباترین روایت ایستادگی را تکمیل کرده است.
او ثابت کرد که مدال قهرمانی، روی سینه نصب نمیشود؛ بلکه در عمق قلبی است که برای مردمش میتپد. از اروند تا تهران، راه او یکی است: ماندن برای نجات.
راوی: مهسا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز