نسترن جدیدالاسلام، فعال رسانهای آذربایجان شرقی در یادداشتی آورده است: غروب آرام آرام روی شانههای شهر نشسته بود؛ غروبی که بوی انتظاری میداد داشت به سر میرسید. مادرها در سالن نشسته بودند؛ بعضی نفسهای بلند میکشیدند، بعضی بیصدا ذکر میگفتند. معلوم بود سالهاست برای همین یک شب دعا میکنند؛ شبی که امام رضا (ع) قرار بود پدریاش را به دختران شهدا هدیه کند.
اما آنچه این شب را از هزاران شب مشابه جدا کرد، فقط یک چیز بود؛ دختران شهدا بدون حضور پدر قرار بود مهمترین شب زندگیشان را جشن بگیرند، جایی که همه نفسها حبس شد؛ سفره عقد و عکس پدر!!
در میان جمعیت دختری بود با روسری و مانتوی مشکی! همسرش کنارش با صلابت نشسته بود، محکم، مثل کسی که میخواهد بگوید: «من ماندهام برای تو به جای همه» او دختر شهید «شهریاری» بود؛ یکی از چندین دختر شهیدی که آن شب دامن کرم امام رضا (ع) را گرفته بودند.
آنچه چشم هر بینندهای را خیره کرد، سفره عقد کوچکی بود که کنارش پهن شد. روی سفره به جای آینه و شمعدان، یک قاب نقرهای با عکس مردی که لبخند میزد، همان مردی که دیگر نبود؛ شهید «شهریاری». عروس عکس پدر را محکم گرفته بود انگار میخواست با آن نفس بکشد. خادم که نزدیک شد، گل و قرآن را به او داد؛ اما وقتی نوبت به نمک تبرکی رسید، صدایی از گلویش بیرون آمد؛ صدایی شبیه اینکه چرا پدرش را کنارش ندارد!
مادرش دست روی شانه دختر گذاشت: «دخترم... پدرت شهید شد... اما امشب امام رضا (ع) دارد پدریاش را به تو هدیه میدهد... این سفره عقد را برای تو چیدهاند تا بدانی تنها نیستی...»
دختر نمک را روی زبانش ریخت. بعد عکس پدر را بلند کرد رو به سقف سالن، چیزی بی صدا میگفت و اشکهایی که بیصدا روی صورت پدر چکید. در آن لحظه همه فهمیدند که امشب، شب این دختران است، شب تجلیل از ایثار، نه فقط ازدواج زوجهای جوان.
مدیر کانونهای خدمت رضوی استان آذربایجان شرقی پای میکروفون آمد، صدایش شکسته بود. گفت: «جوانان عزیز... ما امشب از شما تجلیل میکنیم... اما پیش از هر چیزی، میخواهیم یک عقد آسمانی را جشن بگیریم... عقد دختر شهید شهریاری... دخترم... پدرت شهید شد تا این سرزمین حفظ شود، حالا نوبت ماست که برای تو پدر باشیم...»
آن لحظه همه بلند شدند و برای آن دختر و پدر شهیدش صلوات فرستادند؛ صلواتی که تا گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) اوج گرفت.
دختر عکس پدر را کنارش روی سفره عقد گذاشت و همان جا عقد را خواندند. اشک میریخت؛ اما لبخند میزد؛ شاید اولین لبخند واقعی بعد از شهادت پدر.
کرامت بزرگتر در راه بود؛ نوبت قرعهکشی سفر مشهد بود، تا رسید به اسم ششم گوینده گفت: «عروس گرامی... دختر شهید شهریاری...»، سالن یکپارچه «یا حسین (ع)» سر داد. جمعیت سراسر اشک بود؛ نه از غم که از شوق دیدن کرامتی که در برابر چشمانشان رخ میداد. دختر بلند شد، عکس پدر را بالای سر برد و با چشمانی اشکآلود گفت: «پدر جان... دیدی؟ امام رضا (ع) ما را تنها نگذاشت... برایم تبرکی فرستاد... برایم سفره عقد فرستاد... برایم سفر فرستاد... تو هم برایم دعا کن...»
و در کنار این دختر، نوعروسان دیگری هم بودند که هرکدام قصه پدر شهید خود را داشتند؛ پدرانی که نبودند؛ اما حضورشان در آن شب با هر قاب عکسی که روی سفرههای عقد گذاشته شده بود، حس میشد. کانون رضوی تبریز آن شب نه ۵۵ زوج که ۵۵ یادمان از ایثار را گرامی داشت.
پذیرایی سادهای بود؛ اما همه چشمها به آن دختر بود. او نذری تبرکی برداشت، عکس پدر را بوسید و بعد نمک روی لقمه پاشید و خورد. از او پرسیدم: «چرا روی غذا از این نمک ریختی؟»، گفت: «میخواهم طعم زندگی من از این به بعد، فقط نمک امام رضا (ع) باشد. نه نمک غم، نه نمک تنهایی... فقط نمک مهربانی! میخواهم پدرم ببیند که دخترش دارد زیر سایه امام رضا (ع) زندگی میکند.»
انتهای پیام/
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز