کد خبر : ۷۱۰۱۵۵
۱۸:۲۳

۱۴۰۵/۰۳/۳۱
آیین عزاداری هیئت رامیان گلستان در حرم مطهر رضوی

از «کمر به کمر» تا نخل عزا؛ روایت سوگ گلستان در صحن قدس حرم رضوی

حسینیه حرم
هیئت عزاداری رامیان گلستان در پنجمین شب محرم، تکه‌ای از اقلیم سوگ شمال را با همه نغمه‌ها، رنگ‌ها و رسم‌هایش به صحن قدس حرم مطهر رضوی آورد؛ شبی که حلقه‌های آیین «کمر به کمر»، دست‌های کوچک کودکانِ انتهای حلقه و نخلِ عزایی که بر دوش مردان رامیان بالا می‌رفت، روایتی زنده از سوگ مشترک مردمانی را پیش چشم عزاداران نشاند که قرن‌هاست اندوه حسین (ع) را نسل به نسل بر دوش می‌کشند.

آخرین نفرات حلقه، بچه‌ها بودند. در امتداد همان دایره‌ای که از مردان سالخورده آغاز می‌شد، از شانه‌های جوانان می‌گذشت، از پیراهن‌های سبز و سفید عبور می‌کرد و در نهایت به دست‌های کوچک کودکانی می‌رسید که هنوز قامتشان به قامت مردان نرسیده بود؛ کودکانی که نه فقط عزادار، که وارث این عزا بودند؛ وارث یک رسم، وارث یک نام و وارث اندوهی که قرن‌هاست در رگ‌های این مردم می‌دود.

مردان در حلقه‌هایی بزرگ ایستاده بودند؛ دست چپ هر نفر بر کمر برادر کناری و دست راست بر سینه خودش. با هر نوحه، موجی آرام در میان جمع می‌افتاد؛ چیزی شبیه عبور نسیم از میان خوشه‌های رسیده گندم. انگار همه این تنها، یک تن واحد شده بودند؛ پیکری یک‌پارچه که به نام حسین (ع) نفس می‌کشید و با یاد او بر سینه می‌کوبید.

این، همان آیین دیرینه «کمر به کمر» بود؛ رسمی کهن از گلستان که سال‌هاست در محرم، مردان را شانه به شانه هم نگه می‌دارد تا سوگ را نه در تنهایی، که در پناه هم به دوش بکشند. حلقه‌ها می‌چرخیدند و در دل عزاداران، بی‌اختیار یاد کاروانی را زنده می‌کردند که روزی در بیابانی دور، از هم پاشید؛ کاروانی که کودکانش باید یک‌شبه بزرگ می‌شدند.

شاید برای همین بود که تماشای بچه‌های انتهای حلقه، دل را آرام نمی‌گذاشت. دست‌های کوچکشان هنوز خبر از کودکی می‌داد، اما در میان آن دایره سوگ سهم خود را از مصیبت می‌شناختند؛ انگار از همین حالا می‌دانستند محرم، فقط یک مراسم نیست، میراثی است که باید از شانه‌ای به شانه دیگر برسد، از سینه‌ای به سینه دیگر، از پدری به پسری، از پیرغلامی به کودکی که هنوز صدای سینه‌زدنش در هیاهوی جمع گم می‌شد.

در میان سیاهی کتیبه‌های محرم، ناگهان رنگ‌ها سر برآوردند. نخل عزا بر دوش مردان رامیان بلند شد؛ سرخ، سنگین و پرهیبت، مثل داغی که نمی‌شد پنهانش کرد. هر بار که بر شانه‌ها بالا می‌رفت و دوباره فرود می‌آمد، دل‌ها با آن بالا و پایین می‌شدند؛ گویی خودِ داغ بود که بر دوش مردان حرکت می‌کرد. نخلِ عزاداری مردم گلستان، تنها یک سازه آیینی نیست؛ صورت برافراشته یک رنج مشترک است، سوگی که باید بر دست‌ها بلند شود تا همه ببینند این داغ، داغ یک تن نیست؛ اندوهی است که یک قوم، یک‌جا بر دوش می‌کشد.

محرم، پیش از آنکه در کتاب‌ها روایت شود، در همین حلقه‌ها به ارث می‌رسد؛ در همین دست‌هایی که پشت برادرش می‌ایستد و در همین سینه‌هایی که هنوز کوچکند، اما همپای بزرگ‌تر‌ها می‌تپند، در همین کودکانی که در انتهای حلقه می‌ایستند و بی‌آنکه کسی برایشان درس مصیبت بگوید، آرام‌آرام زبان عزا را یاد می‌گیرند.

هیئت رامیان گلستان در پنجمین شب محرم، تکه‌ای از اقلیم سوگ، با همه رنگ‌ها، نغمه‌ها و رسم‌هایش را به حرم آورده بود تا زیر سقف این آستان، یک‌بار دیگر نام حسین (ع) را به زبان مردمان شمال زمزمه کند. حلقه‌ها که از حرکت ایستادند و نخل بر زمین آرام گرفت، حال و‌هوای آن غمِ باصلابت در صحن‌ها مانده بود؛ در هوایی که بوی عزا گرفته بود، در سنگ‌هایی که سینه‌زنی را به خاطر سپرده بودند و در دل‌هایی که دیگر مثل لحظه آغاز نبودند. بعضی سوگ‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط از هیاهوی دست‌ها و نوحه‌ها بیرون می‌آیند و آرام، در سینه آدم می‌نشینند. عزای گلستان در صحن قدس، از همان سوگ‌ها بود.


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها