ساعت خالی شدن گودال قتلگاه و پُر شدن خیمهها از آتش و اضطراب و یتیمی.
عصر عاشوراست و آدم نمیداند اول برای چه گریه کند.
برای گلوی بریده؟
برای پیراهن غارتشده؟
برای زنی که باید از پیکر پارهپاره برادرش دل بکند و بدود سمت خیمهها؟
یا برای کودکی که از میان شعلهها، عمهاش را صدا میزند و دیگر هیچ صدایی شبیه قبل نیست؟
عصر عاشوراست...!
و بیچاره فرات.
بیچاره این آب که تشنگی حسین را دید و تا ابد، شرم را با خود کشید.
از آن روز، هر موجی که برمیدارد، انگار دارد سر به سنگ میکوبد که چرا به لبهای خشکیده پسر فاطمه نرسید.
بیچاره آن خاک گودی قتلگاه.
بیچاره آن خاک که تن بیجان ثارالله را روی دوش کشید.
تن تیرخورده، تن شمشیرخورده، تن نیزهخورده، تن اسبتاخته.
خاک چه میدانست روزی باید بستر پیکری شود که ملائک برای بوسه زدن بر آن صف میکشند؟
چه میدانست باید شرمنده زینب بماند؟
چه میدانست که باید تا قیامت، هر ذرهاش بوی خون حسین بدهد و از یادآوری آن عصر، بلرزد؟
بیچاره آن پیراهن پارهپاره.
وقتی از تن حسین کشیدندش، زخمها یکییکی دهان باز کردند.
جای تیر، جای نیزه، جای شمشیر...
انگار تن حسین را نه کشته بودند، که دریده بودند.
بیچاره آن مشک پارهشده.
بیچاره آن لب خشکیدهای که حتی بوی آب را هم با خود به خیمه نبرد.
بیچاره آن علقمه که دستهای بریده را در آغوش گرفت و از شرم، سر به زیر انداخت.
از آن روز، هر موجی که به سنگها میخورد، انگار دارد بر دستهای عباس گریه میکند.
بیچاره آن اسبهای تازهنعلشده...!
نه، بیچارهتر از اسبها، آن نعلها.
آن آهنهای داغی که برای تاختن بر سینه آفتاب تیزشان کرده بودند.
چه بر سر آهن میآید که باید بر استخوانهای پسر پیغمبر فرود بیاید؟
چه بر سر خاک میآید که باید صدای شکستن سینه حسین (ع) را بشنود و فرو نریزد؟
چه بر سر آسمان میآید که این صحنه را ببیند و بر سر زمین خراب نشود؟
بیچاره نیزه.
بیچاره خنجر.
بیچاره هرچه در کربلا بود و باید تقاص جهل حرامزادگان عالم را پس میداد.
بیچاره باد که بوی خون را با خودش برد.
بیچاره آفتاب که بر این قتل، نور انداخت.
بیچاره عصر که نامش با این مصیبت گره خورد.
بیچاره دنیا که یکسو حسین (ع) را دید و یکسو قاتلانش را؛ و فهمید از این پس، هرچه دارد، کم است برای شرمکردن.
آخر چرا؟
چرا باید خاک، خون حسین (ع) را به خود ببیند؟
چرا باید آسمان، اینهمه سیاهی را تاب بیاورد؟
چرا باید خورشید، بر قتل پسر فاطمه نور بتاباند؟
چرا باید ماه، شب اسارت دختران علی را روشن کند؟
چرا باید عالم، آلوده به دستهای کثیف شمر و یزید باشد؟
چرا باید تاریخ، اینقدر بیآبرو شود که یکسو حسین (ع) بایستد و یکسو تمام پستی بشر؟
امشب، شب گریههای معمولی نیست.
گریههای معمولی برای وقتیست که هنوز امیدی به برگشتن مانده باشد.
عصر عاشورا، اما ساعت فهمیدن این مصیبت است.
ساعت فهمیدن اینکه دیگر کسی از گودال برنمیگردد.
دیگر صدایی از خیمهی حسین (ع) بلند نمیشود.
دیگر دستی نیست که سر دختر سهسالهای را نوازش کند.
دیگر برادری نیست که پشت سر زینب بایستد.
امشب، تازه میشود فهمید زینب یعنی چه.
زینب یعنی زنی که باید همهچیزش را در گودال بگذارد و باز سرپا بماند.
باید از کنار بدن قطعهقطعه برادر بگذرد و یادش باشد هنوز بچهها در خیمهاند.
هنوز رقیه هست.
هنوز سکینه هست.
هنوز دخترهایی هستند که از صدای سم اسب میترسند.
هنوز پسربچههایی هستند که از دود و آتش، به عمه پناه میآورند.
زینب باید برود.
با دل پاره، با چشم خونشده، با گلویی که بغض، راه نفسش را بسته.
باید برود، چون آتش از قتلگاه سریعتر میدود.
اما چه کسی میفهمد این چند قدم را زینب چطور برداشت؟
چطور از کنار رگهای بریده برادر گذشت و دوید سمت خیمهها؟
عصر عاشورا، عصر همین دلکندنهای ناممکن است.
عصر جا گذاشتن برادر در گودال و برداشتن بار همه یتیمهای کربلا بر دوش.
از آن لحظه به بعد، زینب دیگر با پاهای خودش ندوید؛ با دل سوخته حسین دوید، با وصیت برادر دوید، با ترس رقیه و سکینه دوید، با ایمانی که قلبش را میسوزاند دوید.
وگرنه کدام خواهر میتواند برادر بیسرش را روی خاک جا بگذارد و زنده بماند؟
بیچاره این عالم...
بیچاره این عالم که دید با حسین چه کردند و هنوز، بعد از قرنها، نتوانسته از زیر بار این شرم کمر راست کند.
حالا بعد از هزار سال، عصر عاشورا که میرسد.
پیش از آنکه روضهخوان چیزی بگوید، کُل عالم روضه میخواند.
فرات با سر پایین، خاک با تن لرزان، باد با بوی خون و آسمانی که هنوز از خجالت، رنگ غروب آن روز را به خود میگیرد؛ و میان این سوگواری هستی، یک صدا بیش از همه شنیده میشود: «یا دَهرُ أُفٍّ لَکَ مِن خَلیل»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز