هرچه به روز آمدنت نزدیکتر میشویم، شهر بوی دیگری میگیرد. بوی همان بهارهایی که با آمدنت آغاز میشد؛ بهارهایی که حرم، پیش از تحویل سال، صدای تو را میشناخت و کبوترهای کنار گنبد طلایی آقا، دعای تحویل سال را از لبهای تو به آسمان میبردند.
چهارماه است که ما در به در، کوچه به کوچه، خیابان به خیابان دنبال نشانی از تو میگردیم؛ چهار ماه که خیابان کشوردوست گذرگاه عاشقانی شده که بوی تو را در تار و پود خیمه سوختهات جستوجو میکنند؛ چهار ماه است که هرچه فریاد کشیدهایم، باز همان بغض سنگین راه گلویمان را بسته باباجان!
حالا میگویند داری برمیگردی، نه برای زیارت، آمدی که بمانی! آمدی که مجاور شوی، دیگر پایتختنشین نیستی آقاجان! برای همیشه مشهدی شدی... دیگر قرار نیست از راه دور زیارت کنی، دیگر قرار نیست یک تنه، یک نفره، جور تمام ندانمکاری بچههایت که ما باشیم را بکشی، دیگر خون به دلت نمیکنیم آقا جان!
نمیدانم وقتی که به مشهد برسی، باید به استقبالت بیاییم یا به بدرقهات؟
دیدار عمومی داری آقاجان؟ میدانی چقدر آرزوی دیدنت را داشتیم؟ دیدی بیت و حسینیه برای همه مردم ایران جا ندارد خانهات را بزرگ کردی؟ با خونَت دعوتنامه دیدار با رهبری بهمان دادی؟
آخ...
تو چقدر دلبزرگ بودی آقا جان!
دلت نیامد ما تو را نبینیم و خودت به دیدنمان آمدی، ولی چرا اینطوری آقاجان؟ چرا روی شانههای شهر؟ چرا اینقدر بیصدا، چرا اینقدر دردناک و سخت...؟ چطور فکر کردی که ما توان دیدن تو را در تابوت داریم؟ آخ.... حتی بردن نام تابوت کنار اسمت قلبم را تکه تکه میکند.
تو چه دیدی در ما بچههایت که گفتی کار را تمام میکنیم؟ تو در ما چه دیدی که امید بستی به عزم و ایمانمان؟
وقتی بابای یک خانواده را میگیرند، بچهها یکشبه بزرگ میشوند، پسربچهها مرد میشوند و دختربچهها بهانهگیریهایشان کم میشود؛ ولی خودت خوب میدانی که همین مردهای یکشبه و همین دختربچههای بزرگ شده، مدام به دنبال خلوتی میگردند برای گریه!
بیا بابا جان، بیا که میخواهیم وسط دیدار عمومی میلیونها نفرهات، دنبال خلوتی بگردیم برای گریههای هزار سال حبس شدهمان؛ بیا و برای آخرین بار دستی به سرمان بکش، ما قول میدهیم که بعد از تو، کار را تمام کنیم.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز