رؤیای من، از همان شبهای روضه آغاز شد؛ از همان سالهایی که کنار مادرم روی فرش حسینیه مینشستم و هر بار نام حضرت رقیه (س) را میشنیدم، بیاختیار با خودم فکر میکردم اگر روزی خدا دختری به من بدهد، نامش را رقیه بگذارم؛ به یاد دختر سهسالهی امام حسین (ع) که نامش برای همیشه با داغ پدر، غربت و مظلومیت کربلا گره خورده است.
برای من، رقیه فقط یک اسم نبود؛ رؤیایی بود که سالها پیش از آمدنش، در دلم بزرگ شد. وقتی فهمیدم قلب کوچکی در وجودم میتپد، آرزوهایم هم جان تازهای گرفتند. همان روزها با خودم عهد کردم که دخترم، پیش از آنکه دنیا را بشناسد، دو آغوش را تجربه کند؛ اول، آغوش گرم امام رضا (ع) و بعد آغوش پدر این ملت.
تمام نه ماه بارداری، بارها آن دیدار را در ذهنم زندگی کردم. بارها خیال کردم رقیه را در آغوش گرفتهام و روبهروی رهبر ایستادهام؛ از ایشان خواهش میکنم در گوش دخترم اذان بگویند. بعد، با همان لبخند همیشگی، دستی بر سرش بکشند، پیشانیاش را ببوسند، برای عاقبتبهخیریاش دعا کنند و اگر قسمت شد، انگشتری از دستشان به یادگار بگیرم؛ یادگاری که تا آخر عمر، برکت زندگی رقیه باشد.
تمام آن نه ماه، دنبال راهی بودم که مرا به آن خانه برساند. رقیه که به دنیا آمد، مستقیم از بیمارستان راهی حرم شدیم.
در صحن انقلاب، روبهروی گنبد طلا، پتوی کوچکش را روی سنگهای سفید پهن کردم. دور تا دورش شکلات چیدم تا هر رهگذری در شادی آمدنش شریک شود. مردم میآمدند، تبریک میگفتند و شکلات برمیداشتند؛ اما چشم من فقط به گنبد بود.
آرام با امام رضا (ع) حرف میزدم. اول، از ایشان تشکر کردم؛ برای همه وقتهایی که سایه لطفشان روی زندگیام بود. برای همه روزهایی که دستم را گرفته بودند. برای سلامتی رقیه و برای اینکه فرشته کوچکم را صحیح و سالم به آغوشم رسانده بودند. بعد، فقط یک خواهش کردم. از ایشان خواستم همانطور که تا آن روز پناه زندگیام بودهاند، این بار هم راهی باز کنند تا دست دخترم را بگیرم و به دیدار رهبرم برسم. دلم میخواست از نزدیک بگویم: آقا... خیالتان راحت باشد... ما مادرها هنوز هم فرزندانمان را برای ایستادن کنار حق تربیت میکنیم.
اما تقدیر، بیصدا داشت مسیر دیگری را مینوشت. رقیه هنوز سهماهه بود؛ شیر میخورد، میخوابید و بیخبر از همهچیز، هر روز بزرگتر میشد و من هنوز در دل، روز دیدار را مرور میکردم.
تا آن صبح اسفند... صبحی که انگار زمان برای چند لحظه از حرکت ایستاد. خبر را که شنیدم، دنیا دور سرم چرخید، رهبرم... همراه خانواده و نوه چهاردهماههشان... به شهادت رسیده بودند.
باور کردنش سخت بود؛ نه فقط برای من... برای یک ایران.
از آن روز، هر بار که به صورت رقیه نگاه میکردم، فقط یک جمله در دلم تکرار میشد: حیف... حیف که دیگر قرار نیست او را ببیند. حیف که آن نگاه پدرانه، هیچوقت روی صورت دخترم نمینشیند. حیف که آن دعایی که برایش در دل ساخته بودم، دیگر از زبان ایشان شنیده نمیشود.
روزها گذشت تا رسید به هجدهم تیر؛ روزی که قرار بود برای آخرین بار، حضور رهبر شهیدم را در این خیابانها و مهرش را بر سر ایران حس کنم.
از شب قبل، لباس صورتی رقیه را آماده کرده بودم؛ همان لباسی که برای اولین دیدارش کنار گذاشته بودم تا برای رهبر دلبری کند.
خیلیها میگفتند: «این جمعیت برای یک نوزاد مناسب نیست... نرو...»، اما مگر میتوانستم؟ آنها نمیدانستند من ماههاست منتظر همین دیدارم.
ظهر هجدهم تیر، آفتاب بیرحمانه بر خیابان میتابید و جمعیت، موج پشت موج، خودش را به خودروی حامل پیکرهای مطهر میرساند.
هر کس چیزی را بالا گرفته بود؛ یکی چفیهاش را، یکی روسریاش را، یکی عکس کوچکی را... همه میخواستند آخرین یادگارشان را به رهبرشان برسانند.
من، اما چیزی برای تبرک نداشتم، تمام دنیایم را در آغوش گرفته بودم؛ رقیه را. وقتی خودرو نزدیک شد، بیاختیار او را تا جایی که توان داشتم بالا بردم. دیگر نه گرمای هوا را حس میکردم، نه فشار جمعیت را... فقط از ته دل فریاد زدم: بابا... نگاهش کنید... آوردمش... شما براش دعای خیر کنید... بابا... اسمش رقیه است... بقیه حرفهایم میان هقهق گم شد، چند دست مهربان از میان جمعیت جلو آمد.
رقیه آرام از آغوشم جدا شد، دست به دست... به سمت خودرو رفت.
نفسم بند آمده بود، فقط نگاه میکردم... و بعد...
ناگهان دختر هفتماههام را دیدم، در آغوش یکی از همراهان، کنار خودروی حامل پیکرها.
دستهای کوچکش را به سمت تابوتها دراز کرده بود؛ انگار میخواست خودش را به کسی برساند که من، ماهها آرزوی دیدنش را در دل پرورانده بودم.
عجیب بود... نه از آن همه جمعیت ترسیده بود، نه گریه میکرد، نه در آغوش آن مرد، بیقراری میکرد فقط آرام، با دستهای کوچکش، تابوت را لمس میکرد.
همان لحظه، زمان برای من ایستاد.
ماهها خیال کرده بودم رهبرم، دخترم را در آغوش میگیرد... دستی بر سرش میکشد... برای عاقبتبهخیریاش دعا میکند... و من با یک انگشتر، تمام آن دیدار را تا آخر عمر حفظ میکنم.
هیچکدامشان اتفاق نیفتاد... اما درست همان لحظه که رقیه، در آغوش آن مرد، خودش را به تابوت رهبر شهیدم رسانده بود، خیابان یکباره از فریاد هزاران نفر لرزید.
«اللهاکبر...»
«اللهاکبر...»
صدا از هر سو بلند شد...
آنقدر بلند که دیگر هیچ صدای دیگری شنیده نمیشد.
فقط «اللهاکبر» بود..
و رقیه...
و تابوتهای خانواده رهبر شهیدم، اشک، همهچیز را از مقابلم محو کرده بود.
در همان چند ثانیه، دلم آرام گرفت، انگار تمام آن آرزوهایی که ماهها با خودم حمل کرده بودم، یکباره در همان لحظه خلاصه شدند.
بیاختیار، در دلم گذشت که آقا دست دخترم را گرفتهاند... با همان لبخند همیشگی... و آرام گفتهاند: رقیه... باباجان... بیا ببینمت...
اشک میریختم... اما دیگر اشک حسرت نبود.
فهمیدم خدا، بعضی دعاها را درست همانطور که ما میخواهیم اجابت نمیکند...
گاهی، زیباتر از رؤیاهایمان به آنها پاسخ میدهد.
رقیه، نخستین دیدارش با پدر این ملت را، درست در آخرین وداع رقم زد؛ و من، میان آن همه اشک و آن همه فریاد «اللهاکبر»، فقط یک جمله در دلم تکرار میشد:
آقا...
دخترم را دیدید...
همین برای تمام عمرم کافی است...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز