در میان آینههای دارالهدایه، اشکها، لبخندها، تسبیحهای آرام و گلهایی که برای ادای احترام در دست گرفته شدهاند، هر پرستار قصهای برای گفتن دارد؛ قصهای از خدمت، امید، زیارت و دلدادگی.
در آغوش امن حریم
تیغ آفتاب تیرماه هنوز گرمایش را روی صورتم نگه داشته است، گامهایم را تندتر برمیدارم و از دارالقرآن میگذرم؛ اما همین که قدم به رواق دارالهدایه میگذارم، نسیمی خنک صورتم را نوازش میکند.
نگاهم به آینههای رواق گره میخورد؛ آینههایی که نور را هزار تکه کردهاند. نور آفتاب از گوشه پنجرهها گذشته و روی فرشهای سرخ ترنجی نشسته است. تلاقی رنگ سرخ فرشها با نور آفتاب و انعکاس آینهها، تصویری رنگین در رواق ساخته است.
میان آن همه انعکاس، خودم را پیدا میکنم؛ انگار تکههایی از من در این آینههای شکسته پخش شده است. هر تکه کنار پرستاری قرار گرفته که از گوشهای از کشور آمدهاند؛ پرستارانی که شغلشان را با قلب انتخاب کردهاند.
این پرستاران از گوشهوکنار ایران گرد هم آمدهاند؛ از اهواز، جهرم، شیراز، اصفهان، بوشهر، تهران و شهرهای دیگر. هر کدام راهی طولانی را پشت سر گذاشتهاند تا خود را به حرم امام مهربانی برسانند.
در میان جمع، پرستارانی هستند که نخستین تشرفشان به حرم، در رواق دارالهدایه رقم میخورد؛ حضوری که شاید آرزو داشتند در روزهایی دیگر اتفاق بیفتد و پرستارانی هم حضور دارند که سالها نور کلام و چهره رهبر شهید را درک کردهاند و حالا برای وداع، مهمان حریم امام رئوف شدهاند.
دقایقی تا شروع مراسم مانده که نفسنفسزنان، گل به دست وارد دارالهدایه شدند؛ مردی بلندقد کنار دختری با چادر سورمهای و گلهای یاسیرنگ، پرسانپرسان وارد شدند. دختر پرسید: دارالهدایه اینجاست؟
خادمی با آرامش پاسخ داد: «خوش آمدید، خسته راه نباشید، بفرمایید.» و آمدند روبهرویم نشستند. نگاهمان به هم گره خورد. سرم را به نشانه ادب و سلام خم کردم. لبخندی آرام بر چهره داشت.
پرسیدم: «از کجا آمدهاید» و گفت: «اهواز»
نگاهم به گلهای افتاد که در دست داشت.
پرسیدم: «گل برای چیست؟»
گفت: «برای آقای شهیدمان؛ رهبر شهید امضا کردند که امسال ما مهمان امام رئوف هستیم.»
مراسم هنوز آغاز نشده بود، اما دارالهدایه پر شده بود از روایتهایی که هر کدام از شهری آمده بودند؛ روایتهایی که همه به یک مقصد ختم میشدند؛ حرم امام مهربانی.
دیدار با رهبر شهید
کمی آنسوتر، بانویی با مقنعه کرپ سورمهای نشسته بود. روبان آبیرنگ کارتدعوتش روی مقنعهاش، هارمونی زیبایی ساخته بود؛ تا مچ دستش که با پرچمی سرخ آذین شده بود.
وی از ۲۱ آذرماه ۱۴۰۰ گفت؛ از روزی که نخستینبار در دیدار پرستاران، رهبر شهید را دیده بود او گفت: خوب نمیشناختمشان تا اینکه در همان مراسم، حضرت آقا جملهای درباره پرستارها فرمودند مبنی بر اینکه «پرستار کسی است که کمک میکند به انسانی که در همه چیز محتاج کمک است و مثل فرشتهی نجات به این انسانی که در نهایت احتیاج و نیازمندی است، کمک میکند. این را هم من به شما عرض بکنم که یکی از دستورات اهل سلوک و اهل مسیر توحیدی و اخلاق و ... که برای حرکت سلوکی دستوراتی میدهند، کمک به نیازمندِ است؛ یعنی شما که پرستار هستید، وقتی مشغول حرفهی خودتان هستید، دارید یکی از دستورات مهمّ سلوک توحیدی را به عمل میآورید و اجرا میکنید و...» و همین جمله را که سالها در ذهنش مانده بود، تکرار کرد؛ جملهای که مسیر نگاهش به شغلش را تغییر داده بود.
نگاهش آرام شد و گفت: «منبعد از آن، همین جملات را قاب و در محل کارم نصب کردم.»
برای او، آن چند جمله فقط یک سخنرانی نبود؛ تبدیل شده بود به چراغی که هر روز در مسیر خدمت روشن میشد و به او برای ادامه در این مسیر طاقتفرسا انگیزه میداد.
دختری که پرستار شد
دور هم نشسته بودند و بساط حرفهای درگوشیشان گرم بود. سرم را میان جمعشان بردم و پرسیدم: از کدام شهر هستید که چندصدا همزمان در هم گره خورد: «شیراز... اصفهان... بوشهر... تهران...».
از شغلشان پرسیدم؛ از حسشان نسبت به پرستاری و راهی که انتخاب کرده بودند که به هم اشاره کردند و گفتند: «از ضحی بپرس.»
ضحی، دختری گندمگون با مقنعه کرپ سورمهای بود و از روزهایی گفت که پدرش شیمیایی بود. از روزهایی که پرستاری و مراقبت از پدر، بخشی از زندگی اش شده بود. از همراهی و دلسوزی پرستاری گفت که کنار خانوادهشان ایستاده بود.
میگفت: «درد پدرمان، همراه باروحیه و حس خوب آن پرستار، آینده و تصمیم من را ساخت. برای آیندهام تصمیم گرفتم کنار بیماران باشم؛ مثل خانوادهشان.»
از شهادت رهبر پرسیدم که چند نفرشان همزمان گفتند: «ما یتیم شدیم... پدرمان را از دست دادیم.» میگفتند: «در روزهایی که پدرمان نبود، دلگرمی ما حضرت آقا بود.» حالا هر چهار نفر سرشان را پایین انداخته بودند و سکوتی میانشان نشسته بود؛ سکوتی که از هزاران جمله بیشتر حرف داشت.
در میان جمع، هر چهره روایتی داشت؛ یکی از اهواز آمده بود و گل آورده بود و دیگری از خاطره دیداری میگفت که مسیر نگاهش به شغل پرستاری را تغییر داده بود همه در یک چیز مشترک بودند؛ در عشق به خدمت و دلتنگی برای زیارتی که برایشان معنایی متفاوت داشت.
پرستارانی که روزهای سخت بیمارستان را پشت سر گذاشته بودند، امروز در رواق دارالهدایه فرصتی یافته بودند تا کمی از دردهایشان را با امام رئوف نجوا کنند.
اینجا، میان آینهها و نور، هر کدام قصهای داشتند؛ قصههایی از پدر، بیمار، خدمت، دعا و دلتنگی.
وقتی رواق، همنفس دلتنگیها شد
کمکم زمان آغاز مراسم نزدیک میشد. رواق دارالهدایه آرامآرام مملو از جمعیت میشد؛ پر از قدمهایی که از شهرهای دور آمده بودند و دلهایی که پیش از رسیدن جسمشان به حرم، خود را به این آستان رسانده بودند.
دلتنگی زیارت امام رئوف، در نگاه پرستاران موج میزد. لحظهشماری برای رسیدن به حرم، در چشمهایی دیده میشد که روزها و شبهای زیادی را کنار تخت بیماران سپری کرده بودند.
آنها آمده بودند؛ از شهرهایی که کیلومترها با مشهد فاصله داشت، اما دلهایشان راه کوتاهتری را طی کرده بود.
از روایت زندگی تا روضه دلتنگی
مراسم آغاز شروع شد و سخنران روایتی از ازدواج رهبر شهید گفت؛ روایتی از یک انتخاب، یک زندگی و مسیری که سالها بعد، برای بسیاری الهامبخش شد.
کمی بعد صدای روضه در فضای رواق پیچید و آرامآرام چشمها بارانی شد. همان چشمهایی که ساعتها در بیمارستانها خستگی را تحمل کرده بودند، حالا در پناه حرم، اشک میریختند.
پرستارانی که راه ایران را تا حرم مطهر رضوی طی کردند؛ هر یک هر گوشهای از رواق، در سکوت خودش با امام رئوف نجوا میکردند.
نگاهم دوباره میان جمع میچرخد، پرستارانی که از گوشهوکنار کشور آمدهاند، کنار هم نشستهاند؛ کنار هم، اما با هزاران خاطره متفاوت.
یکی خاطره پدرش را با خود آورده است.
یکی تصویر بیماری را که سالها کنار او مانده، در ذهن دارد.
یکی جملهای را که سالها پیش شنیده، قاب کرده و هر روز با آن زندگی میکند؛ و دیگری، تنها یک عکس را در دست گرفته و با تمام وجود دلتنگ است.
اینجا فاصله شهرها از بین رفته است.
شیراز، اصفهان، بوشهر، تهران، اهواز و جهرم دیگر فقط نام شهر نیستند؛ هر کدام بخشی از یک روایت بزرگترند؛ روایت انسانهایی که لباس خدمت پوشیدهاند
قصهها باقی ماندند
مراسم به پایان نزدیک میشود، اما کسی برای رفتن عجله ندارد.
دارالهدایه کمکم خلوت میشود، اما قصههایی که در این رواق گفته شد، میان آینهها و فرشهای سرخ ترنجی باقی میماند.
آمدند تا در آغوش امن حریم، کمی از خستگی راه، کمی از دلتنگی روزها و سنگینی خاطرهها را به امام رئوف بسپارند تا کمی سبکتر به دیار خود بازگردند و روحیه و همتی مضاعف خدمترسانی به بیماران را آغاز کند.
در آن عصر تیرماه، دارالهدایه فقط میزبان یک مراسم نبود؛ میزبان دلهایی بود که سالها برای دیگران آرامش ساخته بودند و حالا خودشان آمده بودند تا آرامش را در پناه حرم پیدا کنند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز