سه روز خدمت در موکبهای بین راهی، خستگی را به تن زمین گرم تابستان سپرده بود، اما دلم را برای لحظه ورود به حرم بیقرارتر کرده بود.
غروب روز شهادت، شمعی در دست و دلی لبریز از دلدادگی، از صحن پیامبر اعظم (ص) وارد حرم شدم. شعله شمع کوچک بود، اما در آن غروب غریب، بار بزرگی از ارادت را با خود حمل میکرد؛ نشانهای از حضور در صف خادمان عزاداری که خدمت به زائر امام رضا (ع) را نه وظیفه، که افتخار میدانند.
با ورود به رواق امام خمینی (ره)، فضای حرم رنگ و بویی دیگر میگیرد. صدای باسم کربلایی در میان جمعیت سیاهپوش میپیچد و فاصله خراسان تا کربلا را کوتاه میکند. حرم، در آن لحظه، دیگر تنها در مشهد نیست؛ انگار امتداد بینالحرمین است و هر دست که بر سینه مینشیند، پاسخی است به روضهای که از کربلا برخاسته است.
باسم کربلایی میخواند: «قصه، قصه شکارچی و هراس آهوست؛ چه کسی جز تو میتواند چنین ضمانتی را بپذیرد؟» و این پرسش، در دل جمعیت میپیچد: مگر نه اینکه آهو، در روایت دلهای شیفته، راه پناه را تا این آستان شناخته است؟ مگر نه اینکه امام رضا (ع)، پناه هراسهای بیپناه و ضامن دلهایی است که از تیر روزگار نامراد گریختهاند؟
حالا، شمع در دستم بیشتر میلرزد؛ نه از نسیم دستهای سینهزنان در رواق، که از اندوهی شیرین که آدم را به پناه امام (ع) میرساند و بارانی بر گونه مینشاند.
حرکت هماهنگ دستها، سینهزنی عزاداران و زمزمههای جمعی، تصویری از یک سوگ باشکوه را پیش چشم میگذارد. در میان جمعیت، کودکانی دیده میشوند که بر شانه پدران نشستهاند و با دستان کوچک خود، ضرباهنگ عزاداری را تکرار میکنند؛ پیرمردانی نیز با چهرههای خسته، اما چشمهای روشن، دعا و اشک را در هم میآمیزند. اینجا روایت تنها یک مراسم نیست؛ روایت امتداد دلدادگی است، از نسلی به نسل دیگر.
پرچمهای ایران و «یا لثارات الحسین» در میان عزاداران برافراشته است. ایرانیها و عراقیها، همنوا و شانه به شانه، در سوگ امام حسین (ع) و امام رضا (ع) حضور دارند. این همدلی، تصویری روشن از برکت محبت اهل بیت (ع) است؛ محبتی که مرزهای جغرافیایی را کم رنگ میکند و زبانهای متفاوت را در نوای واحد عزاداری به هم پیوند میدهد.
حالا ساعت از نیمه شب گذشته و ماه صفر جای خود را به ستاره زلال ربیع داده است. زیارتم را در روضه منوره و با یک زیارت امینالله پایین پای آقا علیبنموسیالرضا (ع) تمام میکنم و به میوه دلش، جوادالائمه تسلیت میگویم. انگار این خانه از همان روز شهادت خورشید در طوس، عزاخانه حسین است و امشب کربلاییها بیشتر آن را معنا کردهاند. از دارالذکر، ذکرگویان عبور میکنم و آقای شهید را به مختصر تسلیتی میهمان میکنم؛ آخر این آقای شهید تازهترین میهمان این روزهای صحن و سراست.
مسیرم را دوباره از رواق امام خمینی (ره) از سر میگیرم؛ جایی که پیوند طوس و کربلا مقاتل را دوباره زنده کرده است و باران درست وسط تابستان در حال باریدن است؛ آن هم از چشمان زائران.
از صحن پیامبر اعظم (ص) به پیاده راه آیت الله طبسی امتداد مییابد؛ جایی که رویداد «روایت امین» برپاست. صدای رهبر شهید (رحمت الله علیه) از جایگاه برنامه این رویداد به عنوان پایانبخشی به برناه پخش میشود و این باران است که ممتد از چشمهای زائران روان است. آقای شهید با صدایی بغضآلود میگویند: «من همه شما را دوست دارم و به خدا میسپارم»؛ جملهای کوتاه که در هیاهوی جمعیت، رنگی از آرامش و مسئولیت به خود میگیرد؛ گویی پاسخی است به خادمانی که در روزهای گذشته، در سرتاسر مشهد و راههای منتهی به آن، میزبانی کردهاند.
این صدا، افکارم را به چند روز آینده میبرد؛ به زائرانی که برای مراسم چهلم آقای شهید ایران، راهی مشهد خواهند شد. شام غریبان امام رضا (ع) پایان یک ماه سوگ است، اما پایان راه خدمت نیست. شمعی که در حرم روشن شده، قرار است باز هم در مسیرهای بعدی نیز روشن بماند.
مشهد، شهر میزبانی است؛ شهری که در آن خدمت از کنار ضریح آغاز میشود و تا دورترین موکبهای مسیر ادامه پیدا میکند.
ابتدای پیادهراه میایستم و قرار است چیزی به زبان بیاورم که نامش برای خیلی از زائران چندروزه مشهد وداع است؛ همه را از پیش چشمانم مرور میکنم. دلآرام و دیدهبارانی دست بر قلبم میگذارم و نجوا میکنم: تا قیاتای رضا سر زخاکت برندارم...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز