کد خبر : ۷۱۴۰۶۵
۱۶:۴۶

۱۴۰۵/۰۷/۰۱
مهری همراه با امام مهربانی

اینجا اول مهر فقط آغاز مدرسه نیست؛ آغاز دوباره شاگردی در بزرگ‌ترین مکتب ایران است

مدرسه
ساعت ۶:۳۰ صبح بود. صدای هشدار تلفن همراهم در اتاق پیچید؛ همان صدایی که سال‌ها برایم معنای یک چیز را داشت: «بلند شو، مدرسه دیر می‌شود.».

اما امسال قرار نبود مدرسه‌ای در کار باشد. من دیگر دانش‌آموز نیستم. پایه دوازدهم را پشت سر گذاشته‌ام و پرونده دوازده سال مدرسه‌ام بسته شده است؛ دوازده سالی که بخش مهمی از آن، از نخستین روز‌های دوره متوسطه اول تا آخرین روز‌های دبیرستان، زیر سایه نامی گذشت که بالای سردر مدرسه برایم فراتر از یک عنوان بود؛ امام رضا (ع) بود.

با این حال، صبح اول مهر ۱۴۰۵، ساعت ۶:۳۰ دوباره بیدار شدم، اما با یک دلیل متفاوت؛ دیشب، درست در شب سی‌ویکم شهریور، تلفنم زنگ خورده بود. از سازمان علمی و فرهنگی آستان قدس رضوی تماس گرفته بودند و دعوت شده بودم تا در قالب یک خبرنگار، روز اول مهر را در کنار دانش‌آموزان مشهدی روایت کنم؛ روزی که قرار بود با «پویش مهر رضوی» و در جوار امام مهربانی‌ها آغاز شود.

پذیرفتم؛ با افتخار؛ و صبح، دوباره همان صدای قدیمی هشدار، مرا از خواب بیرون کشید. فقط این بار یک تفاوت بزرگ وجود داشت؛ من دیگر قرار نبود به مدرسه بروم؛ قرار بود برگردم به روز‌های مدرسه.

مقصد، مدرسه‌ای که زنگ تعطیلی ندارد

از خانه که بیرون آمدم، مقصد برایم فقط یک آدرس روی نقشه نبود. حرم مطهر امام رضا جان بود؛ جایی که اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، باید بگویم بزرگ‌ترین مدرسه‌ای که هیچ‌کس از آن فارغ‌التحصیل نمی‌شود. مدرسه‌ای که نیمکت‌هایش برای همه جا دارد؛ کودک و پیر، دانش‌آموز و استاد، زائر و مجاور. اینجا آدم هرچقدر هم که درس خوانده باشد، باز هم می‌تواند خودش را شاگرد بداند و من، بعد از سال‌ها دانش‌آموزی، امروز دوباره راهی کلاس بودم.

در مسیر، شهرِ مشهد برایم چهره دیگری داشت؛ بعد از ماه‌ها و روز‌هایی که کلاس‌ها و آموزش به دلایل مختلف غیرحضوری برگزار می‌شد، حالا خیابان‌های شهر دوباره پر شده بود از چیزی که برای چشم یک خبرنگار شاید عادی باشد، اما برای من در آن صبح، تصویری تازه داشت: کوله‌پشتی. کوله‌پشتی‌های رنگارنگی که از پشت شیشه اتوبوس یکی‌یکی ظاهر می‌شدند؛ صورتی، آبی، مشکی، سبز. لباس‌های فرم؛ کفش‌های واکس‌خورده؛ مو‌های مرتب‌شده؛ مادرانی که چند قدمی کنار فرزندانشان راه می‌آمدند؛ پدرانی که پیش از جدا شدن، آخرین توصیه‌های صبحگاهی را تحویل فرزندشان می‌دادند و دانش‌آموزانی که با همان بی‌قراری شیرین اول مهر، خودشان را به مدرسه می‌رساندند.

شهر دوباره بوی مدرسه گرفته بود و این برای من، بعد از آن همه روز‌های سخت، تصویر خوشایندی بود؛ تصویر شهری که هنوز برای علم و دانستن و ساختن آینده، صبحش را زود آغاز می‌کند، اما میان همین تصویر روشن، ناگهان چشمم به یک دختر دانش‌آموز افتاد. کوچک بود. آن‌قدر کوچک که کوله صورتی‌رنگش تقریباً از خودش بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. چند لحظه نگاهم روی همان کوله ماند و ذهنم از مشهد به میناب رفت؛ به مدرسه «شجره طیبه». به کودکانی که قرار بود همین روز‌ها دوباره کیفشان را بردارند و به مدرسه بروند، اما دیگر در صف صبحگاهی مدرسه‌شان حاضر نمی‌شوند. به کودکانی که در تجاوز ارتش کودک کش آمریکایی اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه میناب جان باختند؛ حادثه‌ای که ده‌ها دانش‌آموز و اعضای کادر مدرسه و خانواده‌ها را قربانی کرد. نام و یاد بسیاری از این دانش‌آموزان هنوز همچون خونی که خشک نشده در یاد ایران و ایرانی ماندگار است. با خودم گفتم کاش امروز، در این کلاس بزرگ شش‌هزارنفره، در گوشه‌ای از صحن مدرسه امام رضایی، جایی برای حضور آنها هم بود. کاش می‌شد در دفتر حضور و غیاب اول مهر، کنار نام دانش‌آموزان مشهدی، نام آنها را هم می‌خواندیم. کاش یکی می‌گفت: «ماکان نصیری؟» و صدایی از میان جمعیت جواب می‌داد: «حاضر»، «میکائیل میردورقی؟»، «حاضر».

اما بعضی صداها، دیگر از پشت نیمکت‌های مدرسه شنیده نمی‌شوند. باید از میان خاطره‌ها شنیده شوند و افسوس از این‌ای کاش‌ها...

دبستان

حرم، آرام‌آرام شبیه یک مدرسه شد

اتوبوس‌ها یکی پس از دیگری می‌رسیدند. درهایشان که باز می‌شد، موجی از دانش‌آموزان بیرون می‌آمد؛ بعضی آرام، بعضی باعجله، بعضی در حال خندیدن و بعضی آن‌قدر پرانرژی که انگار تمام تابستان منتظر همین لحظه مانده‌اند. از اتوبوس که پیاده می‌شدند، مقصدشان را می‌دانستند: صحن انقلاب اسلامی.

اما برای من، آنها به سمت چیزی بیشتر از یک صحن می‌رفتند؛ به سمت کلاس درس. دانش‌آموزان در مسیر حرم راه می‌رفتند و من پشت سرشان حرکت می‌کردم. گوشم پر بود از تکه‌هایی از گفت‌وگوهایشان. یکی با خوشحالی می‌گفت: «خداروشکر بالاخره حضوری شدیم.». دیگری از این‌که نخستین روز مدرسه‌اش را کنار امام رضا (ع) شروع می‌کند، ذوق داشت. دختری با چادر، چند بار فرمش را نگاه کرد و از دوستانش پرسید: «به نظرتون لباسم برای این مهمونی بزرگ مرتبه؟» و پسربچه‌ای که از همان دور معلوم بود برای امروز حسابی تمرین کرده، به دوستانش می‌گفت که دیشب چند بار صلوات خاصه را تمرین کرده تا امروز بتواند همراه جمعیت بخواند. آن لحظه فهمیدم اول مهر برای بچه‌ها فقط باز شدن در‌های مدرسه نیست. بلکه شبی به یک مهمانی است. مهمانی با امامی که برایشان «آقاجان» است.

دیدار دوباره با استادی قدیمی

میان آن جمعیت، چهره‌ای آشنا دیدم؛ یک معلم. نه؛ برای من فقط یک معلم نبود. او معاون پرورشی‌ام در مدرسه امام رضا (ع) واحد ۳ بود؛ همان مدرسه‌ای که سال‌ها پیش خودم در آن دانش‌آموز بودم. چند قدمی جلو رفتم و سلام کردم. چند لحظه ایستادیم و حال همدیگر را پرسیدیم. از من پرسید: «حالت چطوره؟» گفتم: «اگر راستش رو بخواهید، خیلی خوب نبودم.» بعد به جمعیت اشاره کردم. گفتم: «ولی از وقتی این همه دانش‌آموز رو دیدم، حالم خیلی بهتر شد.» بعد از او تشکر کردم. با تعجب پرسید: «برای چی؟» پاسخ دادم: «برای اینکه فقط درس کتاب‌ها رو به من یاد ندادید» مکث کردم و بعد گفتم: «به من یاد دادید چطور امام رضایی زندگی کنم.» این جمله شاید کوتاه باشد، اما اگر بخواهم تمام سال‌های مدرسه‌ام را در یک جمله خلاصه کنم، همین است.

من خیلی چیز‌ها از مدرسه یاد گرفتم؛ درس، امتحان، رقابت، موفقیت، شکست، کار گروهی و هزاران چیز دیگر، اما آنچه بیشتر از همه با من ماند، یک سبک زندگی بود؛ اینکه آدم خودش را در پناه امام رضا (ع) ببیند، حتی وقتی دیگر دانش‌آموز مدرسه نیست.

از معلم خداحافظی کردم و وارد جمعیت شدم. صحن انقلاب؛ جایی که زنگ اول مهر، صدای «یا امام رضا» بود. هرچه جلوتر می‌رفتم، صدا بلندتر می‌شد، و ناگهان، صحن انقلاب اسلامی پر شد از صدای نوجوان‌هایی که یک جمله را با هم تکرار می‌کردند: «سلام امام رضا» مجری می‌گفت و هزاران دانش‌آموز پاسخ می‌دادند. یک سلام ساده بود، اما وقتی از گلوی هزاران کودک و نوجوان بیرون می‌آمد، دیگر ساده نبود. صدایی بود که زیر گنبد طلایی می‌پیچید و دوباره به خودشان برمی‌گشت. قرار بود چهارشنبه اول مهر، که به نوبه‌ای «چهارشنبه‌های امام رضایی» محسوب می‌شد، برای آنها متفاوت باشد؛ اول مهری که پیش از زنگ مدرسه، با سلام به امام رضا (ع) آغاز شود.

گزارش‌های منتشرشده از مراسم امروز نیز از حضور بیش از پنج هزار دانش‌آموز در «پویش مهر رضوی» در صحن انقلاب اسلامی حرم مطهر رضوی خبر می‌دهد و بعد، نوبت به صلوات خاصه رسید. همه ایستاده بودند. نگاه‌ها به سوی ضریح نورانی حضرت رضا (ع) بود و من به این فکر می‌کردم که چه تفاوتی دارد با اول مهر‌های دیگر. در بیشتر مدارس، زنگ اول سال را که می‌زنند، بچه‌ها وارد کلاس می‌شوند، اما اینجا، قبل از آن‌که دفترهایشان را باز کنند، دل‌هایشان را باز کرده بودند.

ماه مهر و امام مهربانی

«مهر» واژه عجیبی است. هم نام یک ماه است و هم معنای محبت دارد و چه تناسبی از این زیباتر که ماه مهر، در کنار امام مهربانی آغاز شود. انگار امروز، «مهر» آمده بود تا «مهر» را از امام رضا (ع) یاد بگیرد. پسربچه‌ای را دیدم که اسمش علی‌رضا بود. چهارده سال بیشتر نداشت. از او پرسیدم: «علی‌رضا! چه حسی داری که اول مهر رو در حرم امام رضا (ع) شروع می‌کنی؟» لبخند زد. گفت: «افتخار». بعد خودش سه دلیل آورد: «اول افتخار می‌کنم که پدر و مادرم اسم رضا رو برای من انتخاب کردند. دوم اینکه در مدرسه‌ای درس می‌خونم که به نام امام رضاست. سوم این‌که اولین کلاس سال جدیدم حرم امام رضاست.»

مدرسه

نیمکت‌هایی که قرار نبود خالی بمانند

مراسم ادامه پیدا کرد. سخنرانان آمدند و رفتند. دانش‌آموزان تقدیر شدند. مسئولان در میان جمعیت حضور داشتند. تولیت آستان قدس رضوی به جمع دانش‌آموزان آمد و فضای مراسم، بیش از پیش رنگ یک آغاز رسمی به خود گرفت، اما در میان تمام این اتفاقات، چیزی از گوشه چشم من را گرفت. نزدیک ایوان طلایی‌رنگ، در کنار پنجره‌های طلایی حرم، نیمکت‌هایی قرار داشت. روی نیمکت‌ها تصویر‌هایی بود. چند ثانیه خیره ماندم. بعد قلبم ریخت: خدای من... آنها آمده بودند. همان‌هایی که صبح در مسیر به یادشان افتاده بودم؛ دانش‌آموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب. البته جسمشان در این صحن نبود، اما تصویرشان بود. نامشان بود. خاطره‌شان بود و از همه مهم‌تر، جای خالی‌شان بود. جای خالی‌ای که با یک عکس پر نمی‌شد. دانش‌آموزان مشهدی یکی‌یکی به سمت نیمکت‌ها می‌رفتند. می‌ایستادند. سلام می‌دادند. ادای احترام می‌کردند. در آن لحظه، تصویر عجیبی شکل گرفته بود: کودکانی که زنده بودند، روبه‌روی تصویر کودکانی ایستاده بودند که دیگر فرصت بازگشت به مدرسه را پیدا نکردند. دو نسل نبودند. دو گروه هم نبودند. یک کلاس بودند؛ با نیمکت‌هایی که یکی از آنها در این دنیا و دیگری در قاب خاطره نشسته بود. همان‌جا فهمیدم مدرسه فقط ساختمان نیست. مدرسه یعنی حافظه. یعنی نام‌هایی که نباید از دفتر‌ها پاک شوند. یعنی کودکانی که اگرچه دیگر مشق نمی‌نویسند، اما باید درس زندگی‌شان را برای نسل بعد باقی گذاشت؛ و چه خوب که آن صبح، نیمکت‌هایشان خالی نمانده بود.

اینجا زنگ نزدند؛ صلوات، زنگ آغاز شد

حالا همه چیز آماده بود؛ هزاران دانش‌آموز ایستاده بودند. هوا گرم بود. جمعیت فشرده بود، اما هیچ‌کس انگار نمی‌خواست این لحظه را از دست بدهد. همه رو به ضریح ایستادند. قرار نبود اینجا زنگ مدرسه به صدا دربیاید. قرار بود صلوات خاصه حضرت رضا (ع)، زنگ آغاز سال تحصیلی باشد؛ و بعد، همه با هم زمزمه کردند: السلام علیک یا علی بن موسی‌الرضا المرتضی ...

صدا بالا رفت. در صحن پیچید و برای لحظه‌ای، احساس کردم این دیگر یک مراسم معمولی آغاز سال تحصیلی نیست. این یک عهد بود؛ عهدی میان کودکانی که قرار بود یک سال دیگر بزرگ‌تر شوند و امامی که قرن‌هاست پناه دل‌های کوچک و بزرگ بوده است. آن روز، کلاس درس سقف نداشت. تخته سیاه و سفید هم نداشت. حتی خبری از نیمکت هم نبود، اما یک معلم داشت: امام رضا (ع)؛ و شاید درس نخست این کلاس هم همان چیزی بود که من سال‌ها پیش در مدرسه آموخته بودم: اینکه دانش اگر به زندگی راه پیدا نکند، فقط محفوظات است و مدرسه اگر انسان ساختن را فراموش کند، از رسالت خودش فاصله گرفته است.

من امسال دانش‌آموز نیستم؛ اما هنوز شاگردم

وقتی مراسم تمام شد، برای چند لحظه همان‌جا ایستادم. به جمعیت نگاه کردم. به دانش‌آموزانی که کم‌کم از صحن خارج می‌شدند. به کوله‌هایی که دوباره روی شانه‌ها افتاده بود. به کفش‌هایی که روی سنگ‌فرش صحن قدم می‌زدند. به صورت‌هایی که هنوز گرمای آفتاب اول مهر روی آنها نشسته بود و به خودم فکر کردم. من امسال دیگر دانش‌آموز نیستم. دیگر کسی صبح اول مهر منتظرم نیست که وارد کلاس شوم. دیگر دفتر حضور و غیابی وجود ندارد که اسم «امیرعلی مقدم» را از روی آن بخوانند، اما شاید بعضی مدرسه‌ها، مدرسه‌هایی نیستند که آدم بتواند از آنها فارغ‌التحصیل شود. من از مدرسه امام رضا (ع) فارغ‌التحصیل شده‌ام؛ اما از مکتب امام رضا (ع) نه؛ و شاید همین است که بعد از تمام شدن دوازده سال مدرسه، هنوز وقتی نام امام رضا (ع) را می‌شنوم، خودم را همان دانش‌آموزی می‌بینم که روزی با کیف مدرسه وارد حیاط شد و نمی‌دانست سال‌ها بعد، در نخستین روزی که دیگر دانش‌آموز نیست، دوباره به همان کلاس بازخواهد گشت؛ این بار نه با کیف و کتاب، بلکه با دوربین و قلم. قلمی برای روایت کردن. روایت شهری که اول مهرَش را با امام مهرَبانی آغاز کرد. روایت کودکانی که با یک سلام، سال تحصیلی‌شان را شروع کردند. روایت نیمکت‌هایی که جای خالی چند دانش‌آموز شهید را به یاد می‌آورد و روایت خودم؛ دانش‌آموزی که دیگر دانش‌آموز نیست، اما هنوز خودش را شاگرد این مکتب می‌داند.

پایان کلاس، آغاز راه

آیین «مهر رضوی» تمام شد، اما آنچه در صحن انقلاب اتفاق افتاد، با رفتن آخرین دانش‌آموز تمام نشد. اول مهر امسال بیشتر از آغاز یک سال تحصیلی بود. روزی بود برای به یاد آوردن؛ به یاد آوردن اینکه علم‌آموزی فقط نشستن پشت نیمکت و خواندن کتاب نیست. به یاد آوردن اینکه کودکی که امروز کوله‌اش را روی دوش می‌اندازد، فردای این سرزمین را روی دوش خود خواهد گرفت. به یاد آوردن کودکانی که دیگر کوله‌ای بر دوش نمی‌اندازند و نیمکتی ندارند، اما نامشان باید در حافظه این سرزمین بماند.

صبح اول مهر، وقتی صدای «السلام علیک یا علی بن موسی‌الرضا...» در صحن انقلاب پیچید، فهمیدم شاید دلیل آن هشدار ساعت ۶:۳۰ همین بوده است. اینکه بعد از یک سال، دوباره به مدرسه برگردم. نه برای نشستن پشت نیمکت. برای یادآوری یک حقیقت: در دنیا، بعضی بچه‌ها سال تحصیلی‌شان را با زنگ آغاز می‌کنند؛ اما بعضی‌ها، زیر سایه گنبد طلایی، سالشان را با سلام به امام مهربانی آغاز می‌کنند و من در اول مهر ۱۴۰۵، در میان هزاران دانش‌آموز، یک بار دیگر دانش‌آموز شدم.

این بار، در بزرگ‌ترین مدرسه‌ای که می‌شناسم؛ حرم امام رضا (ع).


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها