ششم مهرماه سال ۱۴۰۳ بود که رژیم منحوس صهیونیستی با حمله به مقر حزبالله لبنان در جنوب بیروت، سیدالشهدای جبهه مقاومت؛ سید حسن نصرالله را، به شهادت رساند.
دشمنان در آن روز چند تُن مواد منفجره به کار بردند تا تنها یک تَن از پیروان مکتب روحالله و آقای شهید ایران را از سر راهشان بردارند، غافل از اینکه با رفتن او هزاران سید حسن نصرالله قد علم میکنند و دلاورمردانه پرچم مقاومت را محکمتر از گذشته در دست میگیرند، همچون «حسین محمدی»، جوان ۲۲ ساله کرمانشاهی که در این راه، به درجه رفیع جانبازی، نائل آمد.
به گزارش آستان نیوز، برگزاری مراسم گرامیداشت دومین سالگرد شهادت شهید سید حسن نصرالله در رواق امام خمینی (ره) بهانهای شد برای حضور این سرباز دلیر جبهه مقاومت در حرم مطهر رضوی و در این نوشتار پای صحبتهای این جانباز پر افتخار مینشینیم تا از راهورسم آزادگی و ایثار برایمان بگوید.
نهم اسفندماه که جنگ شروع شد، چند روز اول با ما تماس نگرفتند تا برای مأموریت حاضر شویم. ما نیروهای هوافضا بودیم و از اینکه در آن شرایط در خانه باشیم، پیش خانواده خجالت میکشیدیم. چون ارتباطی با بچهها نداشتیم، فکر میکردیم کار نیروهای هوافضای کرمانشاه، تمام شده است.
بالاخره دوازدهم اسفندماه با من تماس گرفتند و برای مأموریت اعزام شدم. از طرفی، سیزدهم اسفندماه قرار بود همسرم برای وضعحمل به بیمارستان منتقل شود، همان شب همسرم از صحبت تلفنی من با فرمانده متوجه موضوع شد. به او گفتم اگر بخواهد، میتوانم مرخصی بگیرم و سرکار نروم؛ اما گفت اگر مرخصی بگیری، شرمنده حضرت زینب (س)، رفقای شهیدمان و خانوادههای شهدا میشویم.
آن روز دو موشک داشتیم. یکی را بعدازظهر شلیک کردیم و دستور شلیک موشک دوم حدود ساعت ۹:۳۰ تا ۱۰ شب صادر شد. ۱۴ نفر آنجا بودیم و هرکدام از بچهها، مشغول انجاموظیفه بودند.
فرمانده به من و چند نفر دیگر مأموریت داد مقداری تجهیزات را به محل امنی منتقل کنیم. با ماشین سنگین رفتیم، تجهیزات را در محل مشخصشده گذاشتیم و در مسیر برگشت بودیم، حدود چهار، پنجمتر با درِب سولهای که موشک در آن قرار داشت، فاصله داشتم.
چون ماشینهای سنگین وسطشان صندلی ندارد، من در قسمت میانی نشسته بودم. یکی از دوستانم برای باز کردن درِب سوله رفت که ناگهان دیدم، آسمان روشن و نارنجی شد.
موشک یا پهپاد دشمن به ماشین اصابت کرده بود و من مستقیماً مورد اصابت قرار گرفتم. وقتی چشمهایم را باز کردم، خودم را روی زمین دیدم.
اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که مبادا پهپاد دشمن از ما فیلم گرفته باشد و تصاویر را منتشر کند که موجب خوشحالی دشمنان شود.
آن شب احساس میکردم در حال شهادت هستم. به دوستانم گفتم تنها وصیتم این است که به خانواده بگویند اسم دخترم را به «رقیه» تغییردهنده.
من و همسرم عاشق دختر سهساله ارباب، حضرت رقیه (س)، بودیم؛ دخترم بافاصله چند ساعت به دنیا آمد و من که شاهد سختیهای میدان جنگ بودم به یاد حضرت رقیه (س) افتادم و دلم میخواست که اسم دخترم، رقیه باشد.
من در عملیاتهای وعده صادق یک، دو و سه حضور داشتم و میدیدم رفقایمان چقدر مردانه پایکار هستند. در جنگ ۱۲ روزه، کرمانشاه یکی از شهرهایی بود که تعداد زیادی شهید، تقدیم این مرزوبوم کرد.
بارها دیدیم دوستانمان کنار لانچرها میسوختند و تا زمانی که آتش خاموش نمیشد، کسی نمیتوانست به تجهیزات نزدیک شود و پیکر رفقا را به عقب، منتقل کند.
آن شب که این اتفاق برای من افتاد، از خدا میخواستم کاری شود که شرمنده رفقای شهیدم نشوم. دستوپا برای من ارزشی ندارد، دوست داشتم جانم را در راه خدا فدا کنم و شهید شوم.
ما واقعاً نمیتوانیم درباره این شهید عزیز چیزی بگوییم. تنها جملهای که میتوانم بگویم این است که سید حسن نصرالله غرق در ولایت بود؛ کاش ما هم بتوانیم شبیه آن شهید بزرگوار، باشیم.
با ریختهشدن خون اسطورههایی همچون سید حسن نصرالله، حضرت آقا، سرداران و فرماندهان نظامی، جبهه حق همچنان زنده و پرقدرت به مسیر خود ادامه میدهد.
این خونهاست که در رگهای جبهه مقاومت میجوشد و آزادگان جهان را، به حرکت درمیآورد.
رفقای شهید من برای اهلبیت (ع) با تمام وجود کار میکردند. توصیه من به جوانان و نوجوانان این است که مسیر اهلبیت (ع) را بشناسند و برای آن قدم بردارند.
مراسم عقد من و همسرم در کنار برادران شهیدمان برگزار شد. با این کار میخواستیم به خانوادهها و جوانان نشان بدهیم که برای ازدواج، لازم نیست تشریفات و هزینههای سنگین داشته باشیم؛ میتوان با حداقل امکانات زندگی مشترک را آغاز کرد و از جوانان میخواهم که با حذف تشریفات و هزینههای غیرضروری ازدواج آسان را در جامعه رواج دهند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز