به گزارش اداره کل نذورات آستان قدس رضوی، در حرم امام رضا (ع) قدم میزدم که چشمم به خادمی افتاد که زائری را روی ویلچر همراهی میکرد. در خلال خدمت، از پسرش میگفت؛ از روزهایی که مهدی، در جریان محاصره دریایی ایران، نزدیک به ۶۰ روز در مأموریت دریایی گرفتار شده بود و خانوادهاش نگران بازگشت او بودند.
صدای خادم در میان رفتوآمد زائران به گوش میرسید. از امام رضا (ع) میگفت و از اینکه بازگشت پسرش را لطف حضرت میداند. از نذری حرف میزد که برای امامش کرده بود و حالا او در لباس خدمت پوشیده بود تا به زائران خدمت کند.
چهره او در ذهنم ماند. با خودم گفتم باید پیدایش کنم و پای صحبتش بنشینم؛ شاید پشت این چند جمله، روایتی باشد که شنیدنش برای دیگران هم دلنشین باشد.
پرسوجو کردم تا سرانجام نام خادم را که برای خدمت به حرم آمده بود را پیدا کردم: "محمدرضا محمدزاده".
قرار گفتوگو را در کنجی از صحن انقلاب گذاشتیم؛ روبهروی گنبد طلایی و پنجره فولاد. همان زائری که روی ویلچر او نشسته بود، همراهش بود و او هم میخواست بداند این خادم چه قصهای برای گفتن دارد.
گفتوگو آغاز شد، اما هر بار که محمدزاده به روزهای نگرانی و لطف امام رضا (ع) میرسید، صدایش میلرزید و بغض راه گلویش را میبست. اشکهایش جاری میشد و زائر روی ویلچر نیز متأثر میشد. بعضی از رهگذران هم که صدای او را میشنیدند، لحظهای درنگ میکردند.
در آن گوشه از صحن انقلاب، روبهروی گنبد و پنجره فولاد، قصه پدری روایت میشد که در روزهای دشوار چشمانتظاری، به امامش پناه برده بود؛ پدری که حالا، پس از بازگشت پسرش، میخواست شکر این لطف را با خدمت به زائران بهجا بیاورد.
برای محمدرضا محمدزاده، ماجرا از روزهایی آغاز شد که خبر گرفتار شدن پسرش در جریان محاصره دریایی، نگرانی را به خانهشان آورد. مهدی در مأموریتی دریایی بود و نزدیک به ۶۰ روز، خانوادهاش چشمانتظار بازگشت او ماندند؛ روزهایی که برای یک پدر، هر خبر و هر تماس میتوانست معنایی فراتر از چند کلمه داشته باشد.
پدر از نگرانیهای آن روزها میگفت؛ از پسری که خودش خانواده داشت و از دلتنگی که دلش میخواست هرچه زودتر او را دوباره در کنار خانواده ببیند. در آن روزهای دشوار، دلش را به امام رضا (ع) سپرده بود و از حضرت میخواست پسرش بهسلامت بازگردد.
توسل برای او فقط زمزمهای در خلوت نبود؛ امیدی بود که در دل روزهای نگرانکننده زنده نگهش میداشت. محمدزاده از پسرش خبر میگرفت و درعینحال، از امامش میخواست که مهدی را به آغوش خانواده برگرداند. روزها میگذشت و چشمانتظاری ادامه داشت؛ تا اینکه خبری رسید که حالوهوای آن روزها را برای این پدر دگرگون کرد.
محمدزاده هنوز آن لحظه را با بغض به یاد میآورد؛ لحظهای که در حرم مطهر رضوی، روبهروی گنبد ایستاده بود و خبر بازگشت پسرش به او رسید. عروسش تماس گرفت و خبر داد که مهدی از عمان پرواز میکند و قرار است همان شب از تهران، به خانه بازگردد.
خبر، کوتاه بود؛ اما برای پدری که نزدیک به ۶۰ روز نگران پسرش مانده بود، معنایی بزرگداشت. مهدی در راه بازگشت بود؛ همان خبری که محمدزاده روزها چشمانتظار شنیدنش بود.
در آن لحظه، اشک شوق بر چهره پدر نشست. بغضش شکست و با یادآوری لطف حضرت، از امامش تشکر کرد.
وقتی او این بخش از ماجرا را تعریف میکرد، بغض دوباره به صدایش برگشت. کلماتش گاهی میان اشکها نیمهتمام میماند و زائری که روی ویلچر نشسته بود، بادقت به روایتش گوش میداد. او نیز از شنیدن قصه این پدر متأثر شده بود.
مهدی سرانجام به مشهد بازگشت و به آغوش خانواده رسید؛ پایانی شیرین برای روزهایی که هر لحظهاش با نگرانی و انتظار گذشته بود. اما قصه این خانواده با بازگشت مهدی به خانه تمام نشد. برای محمدزاده، این بازگشت آغاز مرحله دیگری بود؛ مرحلهای از ادای نذر و شکرگزاری.
محمدرضا محمدزاده بازگشت پسرش را لطف امام رضا (ع) میداند و برای شکر این عنایت، خدمت به زائران را برگزیده است. نذر او در حرف باقی نمانده؛ هر روز صبح راهی حرم مطهر رضوی میشود، به بخش «خدمت در بهشت» میرود، ویلچری میگیرد و چند ساعتی زائران را همراهی میکند.
او خادم بخش دیگری از حرم مطهر رضوی است، اما خدمت با ویلچر را نیز بخشی از عهد و ارادت خود میداند. ویلچر را به حرکت درمیآورد، زائر را در مسیر همراهی میکند و پس از چند ساعت خدمت، به کار روزانهاش بازمیگردد. برای او، این کار فرصتی است تا شکر آنچه را لطف امامش میداند، نهفقط با کلمات، بلکه با وقت و توان خود بهجا بیاورد.
اما نکته دیگری هم در این قصه وجود دارد: مهدی نیز نذر کرده برای امام رضا (ع) خدمت کند و اکنون مراحل خادمیاش در حرم در حال انجام است؛ بهزودی قرار است با لباس خادمی در این آستان خدمت کند.
توسل محمدزاده به امام رضا (ع)، تنها به ماجرای تازه بازگشت مهدی محدود نمیشود. او از تجربه دیگری نیز میگوید؛ روزهایی که پاهایش دچار مشکل شده بود و راهرفتن برایش آسان نبود. بااینحال، از محله آب و برق مشهد پیادهراه حرم را در پیش میگرفت و این مسیر را ۴۰ روز ادامه داد.
به روایت خودش، روز چهلم، شفای پاهایش را از امام رضا (ع) گرفت و پس از آن، وضعیت پاهایش بهبود یافت. حالا همان پاها او را هر روز به حرم میرسانند؛ جایی که ویلچری میگیرد و زائران را همراهی میکند. هنگام حرکتدادن ویلچر، گاهی چنان با سرعت و آسودگی پیش میرود که سختیهای گذشته در نگاه نخست به چشم نمیآیند؛ اما برای خودش، این مسیر یادآور تجربهای است که آن را از عنایت امام رضا (ع) میداند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز