خانم غلامزاده فرسنگها راه را از کوچههای صبور اراک تا آغوش گرم حرم آمده؛ با قدمهایی متین و نگاهی که میان کاشیها میچرخد و روی درخشش گنبد طلا آرام میگیرد. او نرسیده که فقط چند یادگاری روی میز خادمان بگذارد و بگذرد؛ او تمام طول این جاده را آمده تا آخرین وصیت پدری را به سرانجام برساند که اسم «رضا (ع)» همیشه ترجیعبند خانهاش در اراک بود: مرحوم محسن غلامزاده.
اما قصه نرگس، پیوندی دیرینهتر با این بارگاه دارد. سالها پیش، در یکی از همین زیارتها، وقتی پدر و مادرش دست در دست هم رو به پنجرهفولاد ایستادند و با دلی پر از امید فرزندی از حضرت خواستند، آقا نگاهی به دستهای خالیشان انداخت و دختری به آنها بخشید. همانجا عهد کردند اسمش را بگذارند «نرگس»؛ به یاد مادر والامقام امام عصر (عج). نرگس خودش عطیه مستقیم همین آستان بود؛ دختری که از همان خردسالی در خانهای قد کشید که صدای «یا رضا (ع)» نغمه روز و شبش بود.
پدرش، مردی بازنشسته و بیریا بود که گرههای زندگی را با طی کردن راه اراک تا مشهد باز میکرد. همیشه به بچهها میگفت: «هر وقت مشکلی پیش آمد، باید برویم پیش آقا. وقتی امام رضا (ع) دعوتت میکند، یعنی میخواهد چیزی به تو ببخشد؛ تا خودش نخواهد، کسی راهی نمیشود.».
اما قصه اصلی ارادت محسنخان از یک روز خاص شروع شد. سالها قبل، وقتی برای اولینبار توفیق تشرف به کربلای معلی نصیبش شد، زیر قبه حضرت سیدالشهدا (ع) دستهایش را رو به آسمان برد و دعایی کرد که شد خط پایان دفتر عمرش. از خدا خواسته بود که آخرین نفسهایش یا در خاک پاک کربلا فرو برود یا در جوار حرم مطهر امام رئوف (ع). دعایی زلال که سالها در عالم غیب منتظر زمان موعود ماند.
پارسال، درست در ۲۸ آبان ماه، وقت اجابت رسید. پاییز به نیمه رسیده بود و پدر مثل هر سال، دلتنگ پابوسی شمسالشموس شد و بار سفر بست. راهی مشهد شد، زیارت نامه پرحسوحالش را خواند و دلش که در صحنها سبک شد، سری هم به چایخانه حضرت زد.
استکانی چای نوشید و سیبی متبرک از دست خادمان گرفت. آن سیب، آخرین رزقی شد که در این دنیای خاکی چشید؛ رزقی متبرک از دست ولینعمتش. هنوز عطر زیارت بر تنش بود که حالش در جوار حرم تغییر کرد و به بیمارستان منتقل شد. ساعاتی بعد، روح بلندش در همان شهری که سالها ملجأ بیپناهیاش بود، آرام گرفت. او در آغوش شهری جان داد که امامش معینالضعفاست و دعای دیرینهاش در کربلا، دقیقاً همینجا به بار نشست.
هنوز سه ماه تا آبان و سالگرد پرکشیدن پدر مانده، اما هوا که بوی آخرین روزهای صفر و شهادت ولینعمتمان، حضرت علیبنموسیالرضا (ع) را گرفت، نرگس دیگر طاقت نیاورد. او اینبار به نیابت از پدر، شالوکلاه کرد و راهی مشهد شد تا وصیت محسنخان روی زمین نماند؛ مردی که گفته بود عزیزترین داشتههایش وقف این آستان شود.
کتابهای نفیس چاپ سنگی راهشان را به رفهای کتابخانه مرکزی پیدا کردند و آن ماهی بادکنکی و ارهماهی، در کنج موزه آرام گرفتند. حالا دیگر آن یادگاریها فقط چند شیء خشکشده یا کاغذ قدیمی نیستند؛ نخ غیبیاند میان چشم هر زائری که پشت ویترین میایستد و فاتحهای که نسیموار به روح پدر هدایت میشود. این امانتیها تا دنیا دنیاست، همینجا، زیر این سقف پرنور میمانند.
نرگس با دلی سبک و چشمانی سرشار از آرامش، از تالار هدایا پا به صحن میگذارد. عطر آشنای گلاب و عود با هوای گرم مرداد و زمزمه عزاداران رضوی در هم آمیخته. او پارسال روح پدرش را در آغوش همین آستان به امانت سپرد و امروز، آخرین یادگارهای دست او را. امانتی که به صاحب اصلیاش رسیده و حالا قصۀ محسنخان، در پناه امام مهربانیها، ابدی شده است.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز