ساعت از ۲۱ گذشته و ویژهبرنامه «امام امت» آغاز شده است. در صحن و سرایی که جای سوزن انداختن نیست، سرمای گزنده اسفندماه در برابر هُرمِ نفسهای زائرانی که «الغوث الغوث» سر دادهاند، سپر انداخته است. اینجا، زمان ایستاده تا زمین، سهمش را از آسمان بگیرد؛ شبی که تقدیرِ یک سالهی ما با سرنوشتِ میهن و نظام اسلامیمان، گره خورده است.
جوانیِ نذر شده؛ مشقِ انتظار
در میانهی دعای توسل که با نوای «مرتضی اسلامینژاد» در رواق امام خمینی(ره) طنینانداز شده بود، لرزش شانههای پیرزنی که کنارم نشسته بود، بند دلم را پاره کرد. نگاهش که به چشمانم افتاد، دستم را میان دستهای پینهبستهاش گرفت و از جوانیاش گفت که پای انتظارِ آن «غایبِ حاضر» ریخته است. او نه فقط برای خودش، که برای به پایان رسیدنِ قصهی هجران، جوانیاش را فدا کرده بود. در پسزمینه، صدای تلاوتِ «جلیل اشراقی» میانِ هقهقِ او میپیچید و انگار کلماتِ آسمانی، سندی میشدند بر صدقِ سالها انتظارش.
شاهدِ آسمانی در آغوشِ سرما
کمی دورتر، در گوشهی صحن، مردی را دیدم که لرزشِ سرما را به جان خریده بود و روی سنگفرشها نشسته بود. میگفت میخواهم این ستارهها فردا شهادت بدهند که در این سرمای استخوانسوز، وسطِ «بک یا الله»، تنها فرج امام و عزت و پیروزی ایران را خواستم. در حالی که فرازهای جوشنکبیر با نوای «امیر عارف» در فضا جاری بود، او چشم به گنبد دوخته بود؛ گویی هر اسمِ خدا، گرهی از دلتنگیهایش برای وطن و آرمانهایش را باز میکرد.
ستونِ صبور؛ روایتِ میراث
در میانهی آن نجواهای آرام و وسیع، جوانی را دیدم که پشتش را به یکی از ستونهای سنگی تکیه داده بود و دو نونهال را در آغوش داشت که در غوغای مناجات، آرام خوابیده بودند. او خودش شده بود «محرابِ آرامش» برای نسلِ فردا. درست همان لحظه که تصاویرِ بیاناتِ «رهبر شهید، امام امت» از نمایشگرهای پهناور حرم پخش میشد، در چشمان خستهی آن جوان، عبادتی موج میزد که از هر فریادی بلندتر بود؛ او داشت از امانتهایی نگهبانی میکرد که قرار است سربازانِ راهِ آن مرد بزرگ باشند.
اوج بندگی را می توان اینجا به نظاره نشست
پیرمردی را دیدم که در کنجی کز کرده بود و کتابِ دعای آبیرنگی را مقابل چشمان بارانیاش، «وارونه» گرفته بود. وقتی «جعفر ملائکه» در رثای مولای متقیان مرثیهسرایی میکرد، کسی در گوش پیرمرد گفت: «حاجآقا، کتاب را برعکس گرفتهای!» لبخندِ غریبی روی صورتِ پرچروکش نشست؛ لبخندی که انگار تمامِ سوادِ عالم را در خود داشت. با صدایی لرزان گفت: «باباجان، من خط بلد نیستم، اما میدانم این واژهها بوی خدا میدهند. برعکس گرفتهام تا بگویم خدایا، من در برابرت هیچ نمیدانم؛ منِ وارونه را تو ببخش...» او در آن لحظه، بیسوادترین زائر بود اما در مکتبِ «اخلاص»، استادِ تمامعیارِ همهی ما شده بود. او کلمات را نمیخواند، او کلمات را با تمامِ جانش «نفس» میکشید.
امضای تقدیر در آغوشِ خورشید
حالا نوبت به «حجتالاسلام والمسلمین ناصر رفیعی» رسیده است تا بر فراز منبر، بارانِ معرفت ببارد، او درباره سنت نصرت و پیروزی الهی سخن گفت و تصریح کرد: هر کسی به هر طریقی میتواند باید دین خدا را یاری کند، تلاش مردم در این مسیر مهم است، یکی با حضور. یکی با زبان و دیگری با مالش و در اختیارقراردادن خانه و امکاناتش میتواند به یاری دین خدا برخیزد.
وقتی لحظهی باشکوهِ قرآن سر گرفتن فرا رسید و نوای «بک یا الله» با ذکرِ جانبخشِ امام رضا(ع) توسط «مهدی نیکبخت» در هم آمیخت، سقفِ آسمان کوتاهتر از همیشه به نظر میرسید. در میانهی آن ضجههای عاشقانه، حس کردم زمین از زیر پایمان پر کشیده است. قرآنها که بر سر رفت، دیگر فقط تقدیرِ یک زائر نبود که رقم میخورد؛ بلکه ایمانِ یک ملت بود که در تلاقیِ دستهای لرزان و آسمانِ تابان، به قلههای پیروزی گره میخورد. امشب در حرم، هر قطره اشک ستارهای شد تا سیاهیِ شب را بشکافد و سپیدهی پیروزیِ امت را نوید دهد؛ شبی که در آن، خستگیِ راه از تنِ تاریخ در آمد.
مهلا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز