کد خبر : ۷۰۵۴۴۴
۱۹:۵۶

۱۴۰۴/۱۲/۲۲
سحرِ سرخ در زمهریرِ توس؛ روایتِ بیعت

پناهندگان عشق» در شبِ بیست‌وسوم رمضان

پناهندگان عشق» در شبِ بیست‌وسوم رمضان
امشب آسمانِ مشهد صاف بود، اما سوزِی که از سمتِ کوه‌های اطراف مشهد می‌وزید، حکایت از سرمایی داشت که می‌خواست، اراده‌ها را بسنجد. اما این سرما در برابر داغی که در سینه‌ها بود، به شوخی می‌مانست.

امشب، بیست‌وسوم رمضان ۱۴۰۴، فقط «لیله‌القدر» نبود؛ تلاقی غریب این شب با شب جمعه و اولین شبهای قدری که ایران، داغدار رهبر شهید خود و نظاره‌گر تدبیر رهبری جدید است، حرم رضوی را به قلب سنگری برای باورمندان به وعده‌های الهی بدل کرده بود. امشب، هر الغوث زائران، معنای صیانت از یک سرزمین را، می‌داد.

شست‌وشوی روح با نجوای کمیل در آستانه‌ تقدیر

مراسم با دعای کمیل آغاز شد. طنین «یا غیاث المستغیثین» در فضای ملکوتی صحن‌ها، پیش‌درآمدی بود برای شبی که قرار است مقدرات یک ملت در آن امضا شود. زائرانی که پیر و جوان، کوچک و بزرگ با خانواده‌هایشان آمده بودند «قوّ علی خدمتک جوارحی» می‌خواندند و از خدا می‌خواستند که در این راه توان و نیرویشان را، زیاد کند.

پس از آن، دعای سلامتی امام زمان(عج) با چنان سوز و شکوهی خوانده شد که لرزه بر تن سرمای هوا انداخت. جوشن‌ کبیر امسال هم زرهی بود که هر بندش، زخمی از جراحت‌های اخیر وطن را، التیام می‌بخشید.

وارثان خون و پرچم‌داران فردا

در میانه‌ صحن، فاطمه‌ ۸ساله قاب عکسی زنده از تاریخ بود. او که پدرش را در همین تجاوزات اخیر بهمن‌ماه از دست داده، امشب اولین شب قدری بود که پدر کنارش نبود تا پناه خستگی‌هایش شود.

قاب عکسی از پدر کنارش بود و به‌جای پتو،پرچم ایران را چنان به دور خود پیچیده بود که، انگار ردای اقتدار پدرش را بر تن دارد. او زیر آن سقف بی‌انتهای آسمان صاف، با انگشتان کوچکش که از سرما به سرخی می‌زد، عکس پدر را در کنار تمثال رهبر شهید روی مفاتیح‌اش گذاشته بود.

مادرش می‌گفت: امشب نیامدیم که فقط دعا کنیم؛ آمدیم تا فاطمه به امام رضا(ع) بگوید که اگر بابا رفت، من هستم. با هر «بک یا الله»، گویی ستون‌های استقامت این خاک را،محکم‌تر می‌کرد.

از اتریش تا پارکینگ زیرزمینی؛ شکوه یک تحول

در عمقِ زمین، جایی که پارکینگ‌های شماره یک و سه حرم مطهر به همت خادمان، فرش شده و با نمایشگرهای پهن‌پیکر به رواق‌هایی عظیم بدل شده بودند، جوانی را دیدم که ظاهرش با اتمسفر سنتی حرم تفاوت داشت.

آریا، دانشجوی مهندسی که بعد از سال‌ها به‌تازگی از وین به ایران بازگشته بود، ناباورانه به تصویرِ سیدمهدی میرداماد روی مانیتور خیره شده بود.

او می‌گفت: من سال‌ها از ایران دور بودم، اما اخبار این چند هفته و شهادت رهبر، نشانه‌ای را در من بیدار کرد که سال‌ها در وجودم خوابیده بود. امشب در این سرمای استخوان‌سوز، وقتی دیدم مردم چطور در این پارکینگ‌های سرد روی فرش‌ها نشسته‌اند و با عشق دعا می‌خوانند، فهمیدم این ملت را با هیچ بمب و تحریمی، نمی‌توان شکست داد.

با خودم به این فکر می‌کنم که امشب در زیرِ سقف بتنی پارکینگ، گرم‌ترین حقیقت زندگی‌اش را،کشف کرده بود.

پیرمردی از تبارِ ایثار

وقتی نوای مرثیه‌خوانی در صحن و سرای حرم پیچیده بود و مرد و زن نجوا می‌کردند، در گوشه‌ای از صحن پیامبر اعظم (ص)، پیرمردی را دیدم با یک ژاکت و کت مشکی قدیمی. نه برای خود دعا می‌کرد و نه از سرما، شکوه‌ای داشت.

خود را مشهدی‌غلامرضا معرفی می‌کند که از یکی از روستاهای دورافتاده‌ خراسان با یک کیسه نان محلی و چند بسته خرما آمده بود. او که پسر ارشدش را در سال‌های دور فدای این انقلاب کرده بود، حالا نان‌های نذری‌اش را بین زائرانی که از شدت سرما در خودشان جمع شده بودند تقسیم می‌کرد.

او می‌گفت: رهبرمان رفت، اما راهش که نرفته است. امشب آمده‌ام نذر کنم برای سلامتی رهبر جدید و امنیت این مرزها. دلم می‌خواهد این نان‌هایی که با دستان خودم پختم قوّت زانوی این جوان‌ها شود تا،پرچم را زمین نگذارند.

حالا از دور به دست‌هایش خیره‌ام. دست‌های پینه‌بسته‌ او، وقتی قرآن را روی سر می‌گرفت، شبیه به ریشه‌های کهن درختی بود که هیچ طوفانی، حریفش نمی‌شود.

خیمه‌ دانشجوئی؛ در پناه فرش‌های حرم

سه دانشجوی دانشگاه فردوسی در وسط صحن، روی یک فرش نشسته بودند و نصف فرش را روی‌خودشان انداخته بودند و خیمه‌ای ساخته بودند تا زیر آن جوشن کبیر بخوانند و دعا کنند.

آنها زیرِ آن خیمه‌ کوچک در حالی که بخار نفس‌هایشان در نور گوشی‌های موبایل پیدا بود، فرازهای دعا را با هم تکرار می‌کردند. یکی از آنان، می‌گفت: این شب بیست‌وسوم، شب رفراندوم غیرت است. آنها نه فقط برای تقدیر خود که برای آینده‌ علمی و سیاسی کشوری دعا می‌کردند که امشب، تمام چشمان جهان به سوی آن دوخته شده بود.

سحری که بوی بیداری می‌داد

لحظه‌ قرآن‌به‌سر گرفتن، تمام تفاوت‌ها محو شد. از دختر شهید تا آریا‌ی تازه به ایران برگشته و مشهدی‌غلامرضای روستایی، همه زیر سایه‌ کلام‌الله، یک ملت شدند. صدای (بک یا الله) در سرمای دلنشین حرم، طنین یک فریاد واحد داشت؛ فریادی که از مرزِ مشهد گذشت و پیامی روشن برای تمام جهان مخابره کرد: «ایران، بیدارتر از همیشه است."

مهلا دانشمند



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها